اين روزها و در پي بروز برخي تغييرات در ساختار فعاليتهاي اصلاحطلبان، پرسشي اساسي درباره آينده اصلاحطلبي و ضعف و قوتهاي آنان مطرح شده است و اينكه آنان در نهايت چه بايد كنند؟ بنده در اين باره نظر كلي خود را پيشتر گفتهام. اكنون نيز ميكوشم تا حدي جزييتر بيان كنم. مهمترين مشكل كنوني اصلاحطلبان در راهبرد كلي آنان است. مشكلات ديگري نيز وجود دارد ولي آنها نيز يا متأثر از همين مشكل اصلي است يا حداقل تا رفع مشكل اصلي ساير مسايل نيز قابل حل شدن نيستند. سياست اصلاحطلبي چند ركن اساسي دارد. از برخي امور پرهيز و بر برخي رفتارها تاکيد ميكند. خشونتورزي خطر قرمز است. حتي اگر مورد ستم و خشونت قرار گيرند نميتوانند خودشان در بازتوليد آن نقشي ايفا كنند. رفتارهاي قانوني و در چارچوب قانون ركن ديگر است. حتما پرسيده ميشود كه اگر قوانين خوب بود و خوب اجرا ميشد كه ديگر مجال بحثي نبود، درست است. بسياري از قوانين بايد تغيير كنند و بيشتر از آن بايد با اجراي بيطرفانه و كامل مواجه شوند. ولي هيچكدام از اين موارد به معناي عدول نظاممند از قانون نبايد تلقي شود. دفاع از حاكميت قانون پاشنه آشيل هر نوع رفتار انحرافي است و بايد به آن ملتزم بود. مشاركت مردم، دفاع از آزادي، دفاع از حقوق بنيادين مصرح در قانون اساسي و رفع تبعيض و التزام به مردمسالاري و... همه و همه بنيانهاي اصلاحطلبي است. نكته بعدي اين است كه اصلاحطلبان بايد بپذيرند كه ظرفيت اصلاحپذيري وجود دارد. اگر اين گزاره را قبول ندارند، ديگر موضوعي براي بحث باقي نميماند. همچنين دو بال اصلاحطلبي، حضور در عرصه عمومي جامعه و ساختار قدرت است. تا هنگامي كه راهها براي يك حضور موثر در ساختار قدرت بسته نيست، بايد آن را ادامه دهند. همچنين تا هنگامي كه براي يك حضور موثر در جامعه و مردم فضا بسته نيست، بايد اين مسير را نيز ادامه دهند. ايجاد موازنه ميان اين دو مسير، شرط كافي است، هرچند حضور در عرصه عمومي و جامعه شرط لازم اصلاحطلبي است ولي حضور در ساخت قدرت اگر موثر نباشد، لازمه اصلاحطلبي نيست. مبناي تشخيص كيفيت موثر بودن يا نبودن، نتايج حاصل از گفتوگوي آزاد و بدون پردهپوشي ميان خودشان است. اگر اين ضوابط و اصول پذيرفته شود، به طور طبيعي، سازماندهي و نيز عمل و برنامه سياسي در ذيل اين راهبرد تعريف شده و قرار ميگيرد و حتي ادبيات و گفتارهاي سياسي نيز بايد با اين رويكرد تطابق داشته باشد. از نظر بنده مردم اين خطمشي را تأييد و از آن استقبال و حمايت ميكنند. بارها و بارها نيز اين را نشان دادهاند. ولي اصلاحطلبان طي 15 سال گذشته نتوانستهاند كه ميان دو مسير راهبردي مذکور يعني حضور در جامعه و در ساخت قدرت، براي تحقق موثر اين رويكرد، موازنه جدي برقرار كنند و در برخي مقاطع نيز با رفتار خود اصل اصلاحپذيري و موفقيت اين شيوه را با چالش مواجه كردهاند، بدون اينكه تبعات آن را بپذيرند. مهمترين مقطع اين دور شدن از خطمشي اصلاحطلبي، در سال 1388 خود را نشان داد. كه به تعبير دقيق بايد گفت كل اتفاقات آن مقطع زيانبار بود. چه براي اصلاحطلبان و چه براي حكومت و كشور. بنابراين بايد اصلاح راهبرد و يا به تعبير دقيقتر بازگشت به راهبرد اوليه را پيشه كرد. پس از اين مرحله بايد وضعيت كنوني كشور را در پرتو انديشه اصلاحطلبي تحليل و توصيف كرد. اين كار از خلال يك بيانيه رسمي و مشخص بايد صورت گيرد. بايد در اين بيانيه روشن شود كه نگاه اصلاحطلبان به وضع فعلي كشور چگونه است؟ به گذشته خود چه نقدي دارند؟ كدام مشكلات را بايد در اولويت حل قرار دهند و چگونه؟ به نحوي كه اگر كسي آن را خواند درك به نسبت روشني از خواستهها و برنامههاي آنان پيدا كند. اين مرحله را ميتوان تبيين ايده ناميد. سپس مطابق اين ايده، ارادهاي را سازمان داد و معرفي كرد و نشان داد كه از پوستههاي گذشته بيرون آمدهاند و بايد نسلهاي جوان را بيشتر مشاركت داد. اگر ايده خوب تدوين و ارائه شود، از دلِ آن چارچوب تشكيلاتي و اراده معطوف به تحقق آن ايده نيز به دست خواهد آمد. پرداختن بقيه مطالب و كارها اتلاف وقت است.