بستن

ملخ‌های قشنگ! دونت فالو می!

ملخ‌های قشنگ! دونت فالو می!
فریور خراباتی

يکي بود يکي نبود، غير از خدا هيچ‌کس نبود. روزي روزگاري در کشوري مردم همين‌طور که مشغول چال کردن بودند و خوش و خندان روزگار مي‌گذراندند يک مسئول خودش را به ميدان اصلي شهر رساند و گفت: «نبينم که باز نشستيد! منتظر چي هستيد؟» بعد که متوجه رفتار جلف خود شد، صدايش را صاف کرد و به اهالي شهر گفت: «مردم نازنين! مردم خوش! اي در رفاه نشسته‌ها! اي در پول روزگار گذرانده‌ها! بدانيد و آگاه باشيد که تعداد اندکي ملخ حدود چند ميليون به کشور ما آمده‌اند!».

مردم با شنيدن اين خبر در پوشت و هيچ کجاي ديگرشان جا نشدند. شهر در شادي و شور فرو رفت. همه به يکديگر تبريک مي‌گفتند. يک نفر از ميان جمعيت گفت: «خوش آمدند!»، فرد ديگري گفت: «قدم‌شان روي محصولات کشاورزي ما!»، ديگري گفت: «هفته‌اي که نکوست، از شنبه‌اش پيداست!» در اين ميان طبق روال تمام قصه‌هاي ما، يک اصلاح‌طلب از فرصت استفاده کرد و با صداي بلند گفت: «لطفا به ملخ‌ها آدرس غلط ندهيد!» وي سپس با شنيدن جمله‌هايي نظير: «بشين بينيم بابا!» ميدان اصلي شهر را ترک کرد.

باري دوستان! ملخ‌ها در نزديکي شهر بودند و مردم خوشحال و سرحال در تدارک استقبالي گرم از ملخ‌ها بودند. مسئول که حيرت‌زده شده بود، خطاب به مردم گفت: «بابا شماها هم دنبال سوژه‌ايد که الکي خوشحال‌بشيدها! ملخ بياد محصولات کشاورزي‌رو مي‌خوره خب!». بزرگي بالاي ميدان شهر رفت و گفت: «چه بهتر از اين؟! مگر کسي اينجا هست که يخچالش و انبارش جا براي مواد غذايي و محصولات کشاورزي داشته باشد؟» در اين بين کشاورز پورشه خود را پارک کرد، سوار مازراتي‌اش شد و به سمت مردم آمد و گفت: «خدا‌رو شکر که از نگراني در‌اومدم! باور کنيد نمي‌دونستم امسال ديگه بايد با محصولات کشاورزي چي‌کار کنم! به گوسفندام به جاي علف، سالاد سزار با فيله و سس مخصوص دارم مي‌دم ولي بازم انبارها پر از محصولات کشاورزيه!».

پس چنين شد که ملخ‌ها زماني وارد شهر شدند که مردم و مسئولان به جاي برخورد سخت با آنها، با آغوشي گرم به استقبال‌شان رفتند. هر خانواده دست يک خانواده ملخ را گرفت و به خانه‌اش برد تا استراحت کنند و غذايي بخورند و حمام کنند و خستگي سفر از تن‌شان بيرون برود. يکي از ملخ‌ها ضمن تشکر از مسئولان و مردم، خطاب به آنها گفت: «وجدانا دمت‌تون گرم! ما توي سفرهايي که به کشورهاي ديگه داشتيم با برنامه‌ريزي و سم‌پاشي و کارهايي زشت اينطوري از ما استقبال کردند و مجبور شديم فرار کنيم!» مردم به ملخ بزرگ گفتند که هرکاري براي آنها کرده‌اند، قابل‌شان را نداشته، ملخ که حسابي پشت وانت نيسان محصولات کشاورزي بار زده بود، از مردم شهر پرسيد: «فقط يه‌سوال داشتم اگه جسارت نيست، شما چطوري با من حرف مي‌زنيد؟ من ملخم ناسلامتي!» يک کارشناس امور همه چيز جلو آمد، لپ ملخ را کشيد و گفت: «همونطوري که تو داري با ما حرف مي‌زني نفسم! ديگه برو و فضولي نکن!».

ملخ‌ها که رفتند، داناي کل که البته همه مردم بودند، يکي از داناي کل‌ها بالاي ميدان رفت و گفت: «دوستان! اتفاق امروز براي ما پندي داشت که چون همه داناي‌کل هستيم، گفتنش تکرار مکرراته! اما بياييم با راه‌اندازي يک سازمان حمايت از ملخ‌ها و حشرات ديگر هر هفته به قيد قرعه يکي از حشرات را انتخاب کنيم تا به اينجا آمده و غذايي بخورند و آذوقه‌اي جمع کنند».کشاورز که مازراتي‌اش را پارک کرده بود اما حال نداشت تا محل پارک آن پياده برود، سوار بوگاتي‌اش شد و گفت: «منم موافقم! به نظرم اصلا بهتره که ما کلا يه‌سري از زمين‌هاي کشاورزي مون رو بديم ملخ ها!».

خلاصه داستان امروز اين‌گونه به پايان رسيد که کلاغه به خانه‌اش رسيد، با دست پر هم رسيد. مردم توي راه انواع و اقسام پنيرها را به زور به او دادند تا دست پر پيش زن و بچه‌اش برود.

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی