بستن

داستان آدم‌هایی را نوشته‌ام که دوست داشتم دیده شوند

داستان آدم‌هایی را 
نوشته‌ام که
 دوست داشتم
 دیده شوند
مریم‌ طباطباییها مترجم و داستان‌نویس / گروه ادبیات و کتاب: عالیه عطایی (1360) آنطور که خودش دوست دارد بگوید «یک نویسنده فارسی‌زبان» است؛ هرچند کودکی‌اش در مرزهای افغانستان و ایران گذشته؛ به بیانی دیگر، او را می‌توان نویسنده افغان-ایرانی نامید که سال‌ها است در ایران می‌نویسد، منتشر می‌کند، و در این میان، سعی دارد با برداشتن مرزها، داستان‌ آدم‌هایش را که با هویت و مهاجرت گره خورده‌اند، روایت کند. فرقی نمی‌کند خواننده‌اش کجای مرز ایستاده باشد. او با مجموعه‌داستان «مگر می‌شود قابیل هابیل را کشته باشد» (نشر هیلا) در ابتدای دهه 90 کارش را شروع کرد. هرچند دیده نشد، اما با «کافورپوش» که در سال 95 از سوی نشر ققنوس منتشر شد، توانست جایزه مهرگان ادب را برای بهترین رمان سال از آن خود کند. این کتاب جایزه رمان متفاوت سال جایزه ادبی واو را هم به دست آورد. در اواخر سال 98 او با مجموعه‌داستان «چشم سگ» بازگشت؛ بازگشتی با آدم‌هایی سرگردان بین مرزها. آنچه می‌خوانید گفت‌وگو با عالیه عطایی است به‌مناسبت انتشار «چشم سگ» از سوی نشر چشمه، با گریزی به کتاب قبلی‌اش «کافورپوش»، و مساله ادبیات، مهاجرت، هویت و زبان که از دغدغه‌های اوست.

شما را به‌عنوان نويسنده‌اي افغانستاني-ايراني مي‌شناسند. به نظرتان، داستان‌نويس‌شدن‌تان را بيشتر مديون ادبيات کلاسيک فارسي مي‌دانيد يا ادبيات معاصر؟

کودکي و نوجواني من با داستان‌هاي معاصر فارسي نگذشت و کمي پيچيده‌تر بود و به ادبيات کلاسيک گذشت. بخش عمده‌اش در اراده انتخابم نبود. کودکي من در مرز ايران و افغانستان طي مي‌شد و دايه‌ام اهل افغانستان بود و باسواد. منطق‌الطير، مناقب‌العارفين، مرزبان‌نامه و بيشتر از همه شاهنامه. از نوجواني با ادبيات معاصر ايران و بالطبع ادبيات جهان آشنا شدم و حريصانه هرچه دستم مي‌رسيد را مي‌خواندم و اينطور نبود که برنامه مدوني براي مطالعه داشته باشم از «بوف کور» صادق هدايت تا «سرخ و سياه» استاندال و «مادام بووآري» فلوبر و... راستش الان که فکر مي‌کنم نوشتن را مديون خواندن هستم، اما نمي‌شود بگويم چي را خواندن. من فقط زياد مي‌خواندم.

«کافورپوش» هرچند کتاب دوم شما بود، اما به‌نوعي خيز بلند شما بود در ادبيات داستاني. اين کتاب توانست جاي پا شما را در ادبيات داستاني فارسي محکم کند. از کجا به اين داستان رسيديد؟

«کافورپوش» اولين رمان منتشرشده من بود و دومين کتابم. قبل از «کافورپوش» مجموعه‌داستان «مگر مي‌شود قابيل هابيل را کشته باشد» منتشر شد که چندان ديده نشد. داستان‌هايي که بيشتر از قصه بر فرم سوار بود. قبل‌تر هم گفته‌ام ايده «کافورپوش» از يک خبر علمي آمد. دو جنين غيرهمسان در يک کيسه آب دچار نقص عضو مي‌شوند. اما داستان من، به هويت رسيد. اينکه اگر خودت آني نباشي که دلت مي‌خواهد با زندگي‌ات چه خواهي کرد.

«کافورپوش» موفقيت چشمگيري به دست آورد: بهترين رمان سال جايزه مهرگان ادب، و رمان متفاوت سال جايزه ادبي واو. هر دو در ديده‌شدن کتاب کمک بسياري به شما کردند. چقدر انتظارش را داشتيد؟

نمي‌شود بگويم خيلي غافلگير شدم چون دو سال را صرف نوشتنش کرده بودم و بارها سروکله زده بودم. اگر همين امروز هم دوباره فايلش را باز کنم همچنان مي‌توانم بازنويسي کنم، اما ديده‌شدنش در فضاي ادبيات خيلي خوشحال و دلگرمم کرد و فکر مي‌کنم درست يا غلط ما براي اينکه خودمان را به عنوان نويسنده بشناسيم به دو جور تاييد نياز داريم. مخاطب عام و منتقدان ادبي. «کافورپوش» توانست اين نظر را جلب کند و ديده شد و اين اتفاق خوشايندي بود.

شخصيت ماني در «کافورپوش» تا حدودي هم زائيده دنياي مدرن است و هم درگير ذهني که گاهي دورتر مي‌رود از اين دنيا. چطور به چنين شخصيتي رسيديد؟ آيا مي‌توان منِ ديگر نويسنده را هم در آن جست‌وجو کرد؟

مي‌گويند کار اول هر نويسنده به خودش نزديک است، اما واقعيتش اين است که من تمام کارهايم به خودم نزديک است از لحاظ تم و مضمون. قصه‌ها و فرم‌ها فرق مي‌کند براي همين در ادبيات به براي فرم و ساختار ارزش ويژه‌اي قائلم و به نظرم هيچ داستاني خارج از فرم شکل نمي‌گيرد. راوي «کافورپوش» اول‌شخص است و حين نوشتن خيلي تلاش کردم تا فاصله خودم را با ماني حفظ کنم، اما قطعا که جاهايي به من نزديک شده است. مخصوصا آن بخشش که دنبال نسبت خودش و شهر تهران مي‌گردد. ماني از ناکجاآبادي آمده و در تهران مهاجر است با مشکلات خودش از طرفي توان بچه‌دارشدن هم ندارد. عقيم‌بودنش و اين دوگانگي هويتي براي من اتفاقي موازي را پيش مي‌برد.

نقص ژنتيکي يک واقعيت گاه غم‌انگيز در زيست انسان است. چه چيزي دليلِ بودن اين نقص در داستان شد؟

سرگشتگي را خواستم از چند جنبه ببينم. اينکه تو هم با هويتت گرفتار باشي و هم با جنسيت. شايد حتي در شخصيت‌پردازي ماني با اين‌همه ماجرا زياده‌روي کردم و خوب بود يک کدام از مصيبت‌هاي عالم را مي‌داشت، اما آن موقع من يک شخصيت صددرصد فروپاشيده مي‌خواستم.

از «کافورپوش» که در سال 94 منتشر شد تا «چشم سگ» که در اواخر سال 98 منتشر شد، چهار سال زمان زيادي نيست براي نويسنده‌اي که مي‌توانست از موفقيت «کافورپوش» به سود آثار بعدي‌اش بهره ببرد؟

راستش نه، من در فاصله سه سال کتاب دومم را از کتاب اول منتشر کردم و «چشم سگ» هم به فاصله سه سال و نيم منتشر شد. در اين فاصله هم مدام نوشتم و يک آنتولوژي در افغانستان و يکي در فرانسه هم کار کردم. نويسنده عجولي نيستم، يعني عجله‌اي براي انتشار ندارم و ترجيح مي‌دهم لذت بازنويسي داستان‌هايم را با عطش چاپ از خودم نگيرم هرچند وسوسه سختي است اما تا به امروز توانستم در خودم مديريتش کنم. داستان‌هاي مجموعه «چشم سگ» هر کدام بين سه تا پنج ماه نوشته شدند و براي من اينطور نيست که بنشينم و در يک روز و يک هفته يک داستان کوتاه بنويسم تا ايده را پيدا کنم و به اجرا برسم؛ پروسه نسبتا طولاني از نوشتن و بازنويسي را طي مي‌کنم.

در مجموعه «چشم سگ» با داستان‌هايي مواجه هستيم که محوريت اصليشان مهاجرت است که به نوعي دغدغه هميشگي شماست. فکر مي‌کنيد «هويت» در عصر ارتباطات که در آن از دهکده جهاني و جهاني‌شدن و برداشته‌شدن مرزها سخن گفته مي‌شود، چقدر هنوز آن تعريف سابق خود در جهان پيشامدرن را دارد؟

مرزها برنداشته نشده است و اين شايد منتهاي روياي من باشد. اما در خودم سال‌هاست اين بي‌مرزي را ساخته‌ام. بي‌مرزي نه به اين عنوان که متعلق به جايي نباشم، ترجيح مي‌دهم متعلق به مرزي نباشم، ولي داستان‌هايم قصه‌هاي آدم‌هايي است که ميان اين دو مرز سرگردانند.

چه چيز شما را به نوشتن داستان‌هاي «چشم سگ» با ايده مهاجرت سوق داد؟

هر نويسنده‌اي دغدغه‌هاي مشخصي دارد که از جهان‌بيني و زيست خودش ناشي مي‌شود. اينجور بگويم که من تصميم نگرفتم داستان‌هايي براي مهاجرت بنويسم، هيچ وقت نتوانستم اينطور بنويسم، براي همين درک دقيقي از نويسنده‌هايي ندارم که مي‌توانند درباره تمام مسائل هستي بنويسند. من داستان نوشته‌ام- داستان آدم‌هايي که دوست داشتم ديده بشوند، اما به‌هر‌حال تمام قصه‌هايم از فيلتر ذهن خودم رد شده که اين چندگانگي را همراه دارم.

مهاجرت هميشه روي تيره و سياه ندارد، اما اغلب داستان‌هاي «چشم سگ» به ‌نوعي تيره هستند. چرا مدام از روي تيره مهاجرت استفاده مي‌کنيد؟

واقعا به نظرم مهاجرت سياه و سفيد نيست. مهاجرت اگر رنگ داشته باشد، خاکستري است. و در قصه‌هاي «چشم سگ» هم همين است. چيزهايي در ازاي چيزهايي به دست مي‌آيد و از دست مي‌رود. امنيت در کشور دوم به دست مي‌آيد، اما کرامت انساني خدشه‌دار مي‌شود. ثروت به دست مي‌آيد، اما خانواده از هم مي‌پاشد و... اصراري براي استفاده از تيرگي محض ندارم و داستان‌ها لحظات رهايي و سرخوشي آدم‌ها را هم دارد، اما همانطور که گفتم هجرت و رفتن روي خاکستري دارد و بايد تعادل بودن روي اين مرز را در نوشتن هم حفظ کرد.

در داستان‌هاي «چشم سگ»، ما تقريبا با جغرافياهاي يکساني مواجهيم. مي‌توان از اين جغرافيا به تعبيري «جغرافياي مهاجرت» نام برد. چقدر جغرافياي يک داستان برايتان مهم است؟ به بياني ديگر، چقدر جغرافيا مي‌تواند در بيان آن چيزي که در ذهن داريد کمکتان کند؟

متوجه منظورتان از جغرافياي يکسان نمي‌شوم. داستان‌ها در تهران و بلخ و هرات و غزني و سمرقند و استانبول... اتفاق مي‌افتد و تعدد موقعيت‌هاي مکاني‌اش از قضا زياد است. براي من اتفاقا جغرافياي داستان‌ها مهم است و به نظرم مجموعه‌داستان بايد اين قابليت را داشته باشد که کليتي واحد درنهايت ارائه بدهد. در اين داستان‌ها قطعا موقعيت مکاني مهم بوده، چون فعل رفتن مهم بوده است. شايد داستان‌هايي که بعد «چشم سگ» از من بخوانيد اين فوکوس را نداشته باشد و از نشانه‌هاي ديگر استفاده کنم. اما در اين مجموعه موقعيت مکاني مهم است و در کل به نظر خودم «چشم سگ» مجموعه سرراستي است و در حرف‌زدن با مخاطبش صريح است.

از «کافورپوش» تا «چشم سگ»، اگر بخواهيد خودتان را در يکي از شخصيت‌ها قرار بدهيد کدام را انتخاب مي‌کنيد؟

فکر مي‌کنم به راوي داستان «فيل بلخي»؛ دختري که ارثيه‌اي بازمانده در بلخ دارد. اما نمي‌دانم... شايد همه و شايد هيچ کدام. اينجور سوال‌ها برايم سخت است؛ چون در حين نوشتن هميشه سعي کرده‌ام فاصله خودم با قصه را حفظ کنم، اما هميشه هم در سرم است که مگر آدم چي دارد غير خودش؟!

وقتي شروع مي‌کنيد به نوشتن داستان يا رمان، از ايده تا در نهايتا پايان آن، چه پروسه‌اي را طي مي‌کنيد؟ در اين ميان، چقدر با ويراستار کارتان را پيش مي‌بريد؟

تا اينجا هر کاري برايم پروسه خودش را داشته، اينطور نيست که دستورالعمل ثابت داشته باشم. اما معمولا ايده اوليه را که مي‌نويسم تازه بعدش پروسه نوشتن شروع مي‌شود. من اعتمادي به نسخه اول کارم ندارم و نمي‌دانم اين از وسواس است يا شيفتگي‌ام به بازنويسي. تا مرحله آخر هم با ويراستار سروکار ندارم، اما بي‌شک که برايم بسيار مهم است. نگاه ويراستار که به فاصله از من کاري را مي‌خواند گاهي حتي شگفت‌زده‌ام مي‌کند. ولي به طور کلي بعد تمام‌شدن يک کار تا مدتي کنارش مي‌گذارم. قبل‌تر هم گفتم اينکه در برابر وسوسه خودم مقاومت کنم برايم پيچيده‌تر از چيزي است که بخواهم بگويم، اما به تجربه مي‌دانم از اين صبر ضرر نمي‌کنم، حتي اگر پروسه انتشار کتاب طولاني‌تر شود. گاهي اوقات در روز يک پاراگراف هم بيشتر جلو نمي‌روم و کار کُند پيش مي‌رود گاهي هم نه. تا هزار کلمه پيش مي‌رود، بعضي روزها هم هزار کلمه روز قبل به نظرم بد مي‌رسد و دوباره برمي‌گردم سر خانه اول... چنين پروسه غيرقابل نظم و پيش‌بيني را طي مي‌کنم که بعيد است بتوانم از آن دستورالعملي دربياورم که به کار کسي بيايد.

زن‌بودن چقدر مسير نوشتن شما را تحت‌تاثير قرار داده است؟ چون بخشي از دغدغه‌تان، جدا از مهاجرت، همين مساله زن و حقوق آن است. آيا اصلا دغدغه اين را داشتيد که در نوشته‌هايتان زن‌بودن يا اصلا زن‌ها برجسته‌تر باشند؟

اگر بخواهم بگويم جنسيتم بر نوشتنم تاثير گذاشته که حرف غريبي است، چون من به‌هرحال زنم و تجربه‌‌اي ندارم که اگر زن نبودم، يعني نويسنده نبودم يا کار ديگر مي‌کردم براي همين در اين‌باره معمولا جوابي ندارم. اما داستان‌نوشتن و مسئوليت اجتماعي زنانه براي من دو مسير جدا هستند که گاهي همپوشاني دارند. نقش اجتماعي‌اي را که به عنوان يک زن دارم هيچ‌وقت به طور مستقيم وارد داستان نکرده‌ام و نخواهم کرد. جهان‌بيني‌ام به داستان چيز ديگري است و داستان‌نويسي را بيانيه اجتماعي و سياسي نمي‌دانم؛ باز هم مي‌گويم حتي وقتي که همپوشاني دارند. اما درباره زنان و حقوق زنان من فعاليتم را در شاخه هاي اجتماعي مربوطه انجام مي دهم. راستش براي من زيستن هنوز بر نوشتن غالب است و امروز بزرگ‌ترين دغدغه‌ام قدرت‌گرفتن دوباره طالبان و قطعا آسيب دوباره به زنان است. اينها برايم صرفا داستان نيست که بنويسمش و سعي مي‌کنم به عنوان يک زن وظيفه اجتماعي‌ام را انجام دهم.

و پرسش آخر اينکه اگر زبان را به‌قول هايدگر، موطن آدمي در نظر بگيريم، زبان فارسي هم به نظر موطن اصلي شماست؛ چون يکي از وجوه مشترک افغانستان و ايران، همين زبان فارسي است.

ايران و افغانستان وجوه مشترک زيادي دارند و من بارها گفته‌ام اين خاک برايم يک‌دست است. فارسي زبان ماست و خوشحالم از اين تعبير شما. من چيزي به‌عنوان ادبيات مهاجرت را نمي‌شناسم و به‌زعم من مهاجرت در وهله اول در زبان اتفاق مي‌افتد و بله من اگر قرار باشد يک گزاره دقيق درباره خودم بگويم همين است. من يک نويسنده فارسي‌زبانم.

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی