يکي بود و يکي نبود. روزي روزگاري در شهري مردم همينطور که نشسته بودند و گردوبازي ميکردند، ناگهان يک نور در آسمان ديده شد و همينطور پايين آمد و آمد و آمد تا در ميدان اصلي شهر فرود آمد. مردم مات و متحير به يکديگر نگاه ميکردند. انگار خواب بودند و باورشان نميشد که يک سفينه فضايي که در فيلمها ديده بودند، در ميدان اصلي شهر فرود آمده بود.
چند لحظه بعد يکي از آدم فضاييها با نگراني سرش را از در سفينه بيرون آورد و گفت: اِهِم! ببخشيد...! همينجا وام ميدن؟!. بزرگ شهر که فضول محله و نخود هر آشي بود، از ميان جمعيت بيرون آمد و گفت: هان اي آدم فضايي! تو اينجا چه ميکني؟! چه ميخواهي؟. آدم فضايي با نگراني گفت: شنيديم اينجا وامي کلان به مبلغ يک ميليون تومان به هر خانواده ميدهند! به اين برکت بشقاب پرندهمون خاليه! توي سفينه فقط شربت ديفنهيدرامين داريم!. يک اصلاحطلب که الکي هميشه حوالي ميدان اصلي شهر ميچرخيد، خطاب به مردم گفت: لطفا به آدم فضاييها آدرس غلط ندهيد!. که آدم فضايي گفت: اتفاقا آدرسرو درست به ما دادن! ما واسه وام اومديم!. که اصلاحطلب باز هم نتوانست از اين جمله استفاده کند و با بغض به خانه رفت تا براي آدم فضاييها نامه سرگشاده بنويسد.
در همين حين يک مسئول زحمتکش در حاليکه دکمههاي کتش را ميبست و با دست موهايش را صاف ميکرد خودش را به ميدان اصلي رساند و گفت: خوش آمديد عزيزان!. و سپس آنها را به آغوش کشيد اما جريان برق او را به سمت مردم پرت کرد. آدم فضايي با شرمندگي گفت: ببخشيد ما برق داريم!. مسئول خاک کتش را تکاند و گفت: چند ولتي؟! که آدم فضايي گفت: سه فازم..! ميشه به ما هم وام بديد؟. مسئول گفت: وام؟! همين؟ بابا شما جون بخواه! الان هشتاد درصد خونههاي اين شهر اندازه جاي خواب فضا براشون باقي مونده، بقيهش با اسکناس پر شده!. سپس دسته چکش را روي کاپوت ماشين انداخت و يک خودکار از جيبش بيرون آورد و به آدم فضايي گفت: چقدر بنويسم؟.
خلاصه با کمک مردم و مسئولان سفينه آدم فضاييها پر از پول شد و آنها قصد رفتن داشتند که مسئول جلوي آنها را گرفت و گفت: کجا؟! برنج گذاشتيم!. و مردم به آدم فضايي گفتند اگر نهار نخورد و برود، مسئولين خيلي غصه ميخورند چون مسئولين طاقت گرسنگي هيچکس را ندارند.
آدم فضايي نهار را که خورد، قصد رفتن کرد که مسئول چند اسکناس توي جيبش گذاشت و گفت: اينم داشته باش! سربازي توي راه لازمت ميشه!. آدم فضايي از جايش بلند شد برود که يک مسئول ديگر آمد و گفت: سيب ميخوري؟ از باغ خودم چيدم!. آدم فضايي قصد داشت برود که يک نفر گفت: اگه اول ماه اومده بوديد، چهل و پنج هزار تومن يارانه هم بهتون تعلق ميگرفت که باهاش پونزده ليتر بنزين بزني!. آدم فضايي که رسما برق از کلهاش پريده بود و بيبرق شده بود؛ گفت: وجدانا؟! ماهي چهل و پنج هزار تومممممممن؟! آقا شرايط اقامت اينجا چطوريه؟! من نميخوام برگردم فضا! اونجا انقدر دست و دلباز نيستن!. در همين صحبتها بودند که يک نفر در حاليکه صفحه موبايلش را نگاه ميکرد و ميخنديد از کنارشان رد شد. آدم فضايي سوال کرد که اياشن چه کسي بود؟ که مردم جواب دادن وزير ارتباطات بود! آدم فضايي علت خوشحالي او را جويا شد که مردم گفتند هنوز کسي دليل خوشحالي ايشان را نميداند و همين باعث شد که آدم فضايي سوار سفينهاش شود و برود.