قباد آذرآيين، داستان کوتاه «لابيرنت» را در ارتباط مستقيم با حالوهواي اين روزهاي کرونايي نوشته و از ترسيم فضاهاي تفتيده جنوب که او در نوشتنشان تبحري تام دارد، خبري نيست. او از وضعيت جامعهاي مينويسد که همه در آن ماسک به چهره دارند و ترس از گرفتارشدن در دام يک بيماري فراگير در آن موج ميزند. شهري که در آن سياهي نقش برجستهاي دارد. غروب است و هوا رو به تاريکي ميرود و مکان داستان هم سوپرمارکتي نيمهتاريک است. فروشگاهي با راهرويي تنگ که چند پله از سطح خيابان هم پايينتر است و به شکلي تمثيلگونه به فرودستي مردمان اشاره دارد. مردي درشتاندام با چهرهاي سنگي که دستکشي تيرهرنگ به دست دارد، پرايد مشکي چرک و درنهايت راننده ريزنقش و تکيدهاي که به اين ماشين تکيه داده و عينکي تيره به چشم دارد، از اِلمانهاي مکمل اين سمفوني سياهياند.
نويسنده نمنم از اين توصيفهاي صِرف عبور ميکند و پاي فقر و تنگناي اقتصادي را مستقيم به داستان باز ميکند. از شرح وضعيت مغازهدار گرفته که از بالابردن حقوق شاگردش درمانده، تا زن خانهداري که با دستکش آشپزخانه براي خريد آمده و اقلام مورد نيازش را از سر نداري، به قفسهها برميگرداند و از فريزر بستههاي گوشت هم دست خالي برميگردد.
در ادامه داستان اين شرايط سخت به همه اقشار جامعه تعميم داده ميشود. مردي که اولاد ارشد و نانآور خانوادهاي پرجمعيت است که مدام از او توقع کمک دارند و البته آنچنان که بايد قدرشناس هم نيستند و زندگي زناشويياش هم بهدليل نفقه از دست رفته است. شخصيتي که از اين شرايط به ستوه آمده اما در اين اوضاع و احوال هم باز به آب و آتش ميزند تا خانوادهاش را راضي نگه دارد، اگرچه که ديگر با لبخند اين کار را نميکند. درواقع نويسنده با مقوله اقتصاد به شکلي کاملا زيربنايي برخورد ميکند. زندگيها بهدليل فقر به هم ميريزد، رابطهها گسسته ميشود و مردي روي زنش دست بلند ميکند، درحالي که بهنظر ميرسد اگر شرايط مالي مناسبتر ميبود، هيچکدام از اين اتفاقها نميافتاد.
داستان از لحظهاي که اين شخصيت خود را مالک کارخانهاي جا ميزند، وجه مهندسيشده خود را نشان ميدهد. پوشالي و فيکبودنِ او، زمينه را براي کنشي متفاوت از سوي او مهيا ميکند. درست از اين نقطه به بعد است که مخاطب ميان پرايد مشکيرنگ، راننده سيگاري و مشتري صورتسنگي که حالا از فروشنده پول نقد ميخواهد، رابطهاي برقرار ميکند. فروشندهاي که از پيش ميدانيم تنهاست و کمکحالي هم دوروبرش نيست.
از اين لحظه به بعد است که همه مسالههاي طرحشده در پسزمينه فقر و فلاکت و بدبختي، رنگ ديگري به خود ميگيرند و سروکله جُرم پيدا ميشود که از بديهيترين پيامدهاي شيوع بيماري است و داستان براي مخاطب، به دانستن ماجرا و اينکه قصه چه خواهد شد، تغيير مسير ميدهد. شخصيتي که بهنظر ميرسد ناگزير از انجام بزه است، رمز کارتي که به فروشنده ميدهد اشتباه است و هر لحظه بيشتر به اين احتمال دامن ميزند که خبري در راه است و مخاطب حالا ديگر با قاطعيت ميداند که مرد خريدار ريگي به کفش دارد، اگرچه که مرد فروشنده با همه سابقه کارياش هنوز متوجه آن نشده است.
اما اين فرجام کار که قابل پيشبيني است با چرخشي کوچک رنگ عوض ميکند. سرقت همان است و دزد هم همان، اما تهديد اين بار نه به ضرب چاقو يا اسلحه گرم که با عطسهاي قرار است عملي شود و اين مخربترين سلاح زندگي امروزي ما است. مرد خريدار، با کنارزدن ماسکش تهديد موثرتري به کار ميبرد و در نگاه سنتيِ مرد فروشنده نيز اين ترس کاملا داراي مفهوم و ترسانندگي لازم است و براي همين هم به درخواست دزد مغازهاش گردن مينهد و مقاومتي نميکند و در بيکنشي محض و مات و مبهوت کليد را تقديم ميکند. زن خانهدار با سبد خريدِ خالي از مايحتاج زندگياش، حالا روبهروي او ايستاده است. زني که نماينده طيفي از جامعه است که اگرچه انبان خاليشان را به دوش ميکشند، اما به هر قيمتي هم نان بر سر سفره نميبرد.