يکي بود، يکي نبود! روزي روزگاري در کشوري مردم نميدانستند که حالشان خوب است يا بهتر است. وضعيت به قدري گل و بلبل بود که مردم جلوي آينه خودشان را نگاه ميکردند و ميگفتند: «مگه از اين بهترم ميشه؟!» و هر روز بيدليل حتي بدون موسيقي هم به رقص پايکوبي ميپرداختند.
يکي از همين روزها مسئولي روي يک چهارپايه در ميدان اصلي شهر رفت و پشت بلندگو و خطاب به مردم گفت: «ملت شريف ما! جيگر طلاها! ما حدود يک ميليون تومان ميخواهيم به شما وام بدهيم، با اينکه ميدونيم پول لازم نيستيد اما دل ما رو نشکونيد». وي منتظر تشويق از جانب مردم بود که چون خبري نشد، دوباره گفتم: «ميخوايم يهميليون تومن بهتون وام بديم! هيچ کشوري يه ميليون تومن به مردمش وام داده؟» که مردم اين بار يکديگر را هاج و واج نگاه کردند و خطاب به مسئول گفتند: «که اينطور! يادت باشه که سر شوخي رو خودت باز کردي!».
سپس يک اصلاحطلب بلافاصله بلندگو را از دست مسئول ربود و گفت: «لطفا به مردم آدرس غلط ندهيد!» که بلندگو را از دست او درحاليکه خودش را روي زمين ميکشيد به زور گرفتند.
باري دوستان! مسئول که خيط شد و متوجه زمين سفت شد، خودش رفت پي کارش. چند لحظه بعد بزرگ مردم روي صندلي رفت و گفت: «من دليل اين توهين را از چشم شما ميبينم اي مردم! ما چه کردهايم؟! کجا کم گذاشتهايم که لايق چنين رفتار توهينآميزي شدهايم؟! اصلا کدام يک از ما به يک ميليون تومان نياز دارد دستش را بالا بياورد تا خودمان به او پول و مال بدهيم تا آبرويمان جلوي مسئولان نرود». کسي دستش را بالا نياورد و بزرگ هم همينطور که با خودش ميگفت: «من چرا مثل سريالهاي تاريخي حرف ميزنم؟!» از چهارپايه پايين آمد.
کشورهاي ديگر که از اين خبر و اين وام کلان مطلع شده بودند و به کاسهليسي هم عادت داشتند، سفرا و نمايندگان خود را به اين کشور فرستادند تا حداقل اين وام را آنها دريافت کنند. اولين سفير ادعا کرد که از کشوري به نام گامبيا آمده است. مردم خيلي نقشه جهان را گشتند تا در نهايت کشور او را پيدا کردند. سپس از او درخواست دو ضامن معتبر کردند که سفير گامبيا گفت: «اوگاندا و بورکينافاسو روآوردم، البته من خودمم قراره ضامن نيجريه و تانزانيا بشم». سپس از او فيش حقوقي و گواهي کسر از حقوق خواستند، سفير گامبيا گفت: «ما حقوقمون به صورت فيش نيست، غذاي گرم و جاي خواب به عنوان حقوق ميگيريم» و در پايان اجارهنامه معتبر با کد رهگيري خواستند که سفير گامبيا گفت: «آقا توي گامبيا هنوز خونه اختراع نشده، جاهايي هم که زندگي ميکنيم با اسامي مثل غار من، اين غار منه، اين غار حق منه، تو غلط کردي اين غار واسه منه، فحش گذاشتم هرکي جز من بره توي اين غار! شناخته ميشه». در نهايت به سفير اين کشور گفتند که يک ميليون وام با بهره 12 درصد به او ميدهند، 300 تومان هم به عنوان ضمانت نزد بانک ميماند که باعث برافروخته شدن سفير گامبيا شد و او کشور را ترک کرد.
در همين حين سفير کشوري به نام ونزوئلا تماس گرفت و گفت: «منم واسه وام لازمه تا اونجا بيام؟» که مسئولان به او گفتند: «نه عشقم! ما 20 تومن زديم به کارتت با بهرهي منفي 18 درصد! به اين صورت که هر ماه ما يه سودي هم بابت پولي که بهت داديم، برات واريز ميکنيم!» سفير ونزوئلا لبخندي زد گفت: «جون واقعا! پس بيزحمت يکي رو هم بفرستيد اين شيرآلات ما رو درست کنه!» و چنين شد که چنان شود.
خلاصه قصه ما به سر رسيد، مردم که زير بار دريافت وام يک ميليون توماني نرفتند و کلاغ قصه هم چون به او آدرس غلط داده بودند، به مقصد نرسيد.