ستيز سنت و تجدد -کهنه و نو- بيشک از مهمترين و تأثيرگذارترين مناقشههاي تاريخ عصر قاجار است و به اين خاطر که هنوز هم در جامعه ما اين اختلاف عقيده معنا دارد، بيمحل نيست اگر بنويسيم که همواره اساسيترين مساله دو قرن اخير در ايران، همين جدال بوده است. درباره ريشههاي تاريخي اين مناقشه بسيار نوشتهاند و در هريک از اين اظهارنظرها، سرچشمههاي متفاوتي براي اين رويارويي ذکر شده است. علاوه اين، بر سر چيستي تجدد نيز در همان دوره قاجار اختلاف نظر وجود داشت و «هرکسي از ظن خود» دوستدار يا دشمن تجدد بود. با اينهمه، واضح است که ايجاد تغييرات بنيادين در نهادهاي سياسي، اجتماعي، علمي و فرهنگي غرب براي ايرانياني که نمودهاي اين تغيير را از نزديک ميديدند، نهتنها جذابيت داشت بلکه موجب «حيرت» آنها نيز ميشد. کار به جايي رسيد که ناصرالدينشاه در سفرنامهاش به فرنگ و در توصيف آن نوشت: «خيلي جلوه داشت.»
ناصرالدينشاه البته نميدانست که همين «جلوه» قرار است چندسال بعد زمينهساز محدودشدن اختيارات فرزندان او شود و نظام مشروطه را جايگزين نظام سلطنت کند، اما بههرحال انقلاب مشروطه در عصر مظفرالدين شاه رخ داد و هدفي مهمتر از اين نداشت که اختيارات پادشاه قاجار را محدود به قانون کند. جلوههاي تغييرات اساسي در نظام سياسي غرب محدود به نهاد حکومت نماند و در حوزههاي اجتماعي و فرهنگي نيز بروز پيدا کرد. در پرتو همين منطق بود که تجددطلبان ايراني خواستار و بنيانگذار تحولات اساسي در شکل و مضمون ادبيات هم شدند. اگرچه نيما يوشيج و صادق هدايت بهعنوان مهمترين پيشگامان شعر و داستان جديد فارسي شناخته ميشوند، اما در عصر مشروطه بود که هم قالبهاي جديدي مثل نمايشنامه به ادبيات فارسي افزوده شد و هم مضامين تازهاي در شعر بهکار رفت. بيجهت نبود که در آن دوره شکل نمايشنامه -که مبتني بر گفتوگو بود- براي اولينبار در ايران آزموده شد؛ چراکه خواسته مشروطهخواهان نيز همين بود که در عرصه سياست -بهواسطه مجلس و قانون- قدري از تکگويي مقتدرانه پادشاه کاسته و بر وجه گفتوگويي آن تأکيد شود.
از سوي ديگر، شعر عصر مشروطه سرشار از مضاميني بود که مسائل سياسي-اجتماعي تازهاي را طرح ميکرد و چهرههايي نظير فرخي يزدي، ابوالقاسم لاهوتي، دهخدا، عارف قزويني و... در اشعار خود بر موضوعاتي نظير وطندوستي، مبارزه با جهل و تلاش براي بيدارکردن عامه از خواب غفلت و ايجاد اتحاد براي مبارزه با استبداد داخلي تأکيد ميکردند: محمدتقي بهار در همين بزنگاه تاريخي ميزيست که در يک سوي جامعه ايران، سنتجوياني قرار داشتند که هيچگونه تغيير و تحولي را در امر سياسي، اجتماعي و فرهنگي برنميتافتند و در سمت ديگرش، تجددطلبان پرشوري که بر ايجاد تغييرات بنيادين در جامعه، پافشاري ميکردند. تنوع و گستره فعاليتهاي بهار البته داوري درباره او را دشوار ساخته است؛ مقالهنويسي در روزنامهها، تصنيفسرايي، تصحيح متون کلاسيک، تحقيق در ادبيات فارسي (خصوصا در سبکشناسي که بهار بهنوعي در آن پيشگام به حساب ميآمد) و فعاليتهاي جدي سياسي (حضور در مجلس و وزارت فرهنگ و...) نمونههايي از مشغلههاي فکري او در ساليان حياتش بود. با اينهمه بايد يادآوري کرد که شهرت بهار در روزگاران پس از حياتش، مرهون استعداد شاعري او و ديوان شعر قطورش بود. درباره بهار -بهويژه ستايشگران او- بسيار نوشتهاند که «شاعري تجددطلب بود» يا «هرگز از ستايش نوگرايي و تحولپژوهي باز نميايستاد و بهراستي که چنين بود» يا «معتقد بود که در محدوده سنتها نبايد توقف کرد» يا «در پيکار کهنه و نو، تجددي معتدل و در حد توافق با تحول بالنسبه ملايم احوال اجتماعي را توصيه ميکرد.»
اگرچه ميتوان براي اين اظهارنظرهاي کلي هم، مصداقهايي در آثار و افکار ملکالشعرا پيدا کرد، اما بههرحال روشن است که نحوه رويارويي بهار با مقوله تجدد، چندان هم ساده و البته شفاف نبوده است. بهار احتمالا از آن دسته نويسندگان و مبارزاني است که اشتياق و خوشبيني او نسبت به مفهوم تجدد، بيشتر (و احتمالا فقط) معطوف به تجدد سياسي است و نه تجدد در عرصههاي ديگري مثل ادبيات. از ياد نبايد برد که او احياگر سنت قصيده است (بهار اصالتا خراساني است) و تبحرش در قصيدهسرايي با سنايي و خاقاني و ناصرخسرو هم مقايسه شده است. علاوه بر اين، نهضت بازگشت در نظر او نوعي رنسانس است و هاتف اصفهاني و فتحعليخان صبا را «ائمه زبان فارسي» قلمداد کرده است. ضمنا انتقاداتي هم که از سبک هندي دارد، ميتواند ريشه در خراساندوستي او داشته باشد. ملکالشعرا البته نثر فارسي را به جهت دشواريها و پيچيدگيهاي آن نميپسنديد و شديدا از آن انتقاد داشت. استفاده از تعابيري چون «ريسمان پوسيده» و «توسريخور نثر عربي» در توصيف نثر فارسي، ناظر به همين رويکرد انتقادي است؛ اما از آنجا که بهار به هيچ يک از زبانهاي فرنگي تسلط نداشت و رويارويي او با ادبيات اروپا صرفاً بهواسطه ترجمه بود، طبيعتا نميتوانست تصور دقيقي از ادبيات مغربزمين داشته باشد. اين نکته که بهار حاضر شد براي داستانهاي محمد حجازي مقدمه بنويسد نيز احتمالا گوياي توقع نازل او از مقوله داستان و رمان است. در حوزه سياست اما بهار بهراستي خواهان تجدد بود و براي همين هدف هم مبارزه ميکرد. اين نکته که او را «ستايشگر آزادي» لقب دادهاند نيز بر همين مبنا استوار است. در جايجاي ديوان بهار سخن از ستايش آزادي و دعوت به مبارزه با استبداد داخلي و استعمار است: «آزادي ماست اصل آبادي ما». ذکر اين نکته هم ضروري است که مصراع معروف «يا مرگ يا تجدد و اصلاح» که همواره به عنوان سندي براي اثبات تجددخواهي ملکالشعرا به کار ميرود، متعلق به قصيدهاي است که بهار صرفاً در آن بر لزوم اصلاح سياسي و مبارزه با استعمار تأکيد کرده است و نه تجدد در همه جوانب.