بستن

از دماوندیه تا مرغ سحر

از دماوندیه 
تا مرغ سحر
نوید خسروانی منتقد ادبی

گروه ادبيات و کتاب: ملک‌شعراي بهار يکي از مفاخر فرهنگي ايران‌زمين است که از نمايندگي مجلس و وزارت فرهنگ تا شعر و شاعري و روزنامه‌نگاري نامش زبانزد عام و خاص است. از صادق هدايت و بزرگ علوي تا عبدالحسين زرين‌کوب و محمدرضا شفيعي‌کدکني در ستايش او سخن گفته‌اند و او را يکي از بزرگ‌ترين شاعران چندصدساله اخير برشمرده‌اند. شصت‌ونه سال پس از درگذشت او، هنوز نام و آثار او، بر سپيده‌دم تاريخ و ادبيات ايران‌زمين مي‌درخشد. از بازخواني تصنيف‌ «مرغ سحر» که تاريخِ زنده اين سرزمين است تا قصيده‌اي چون «دماونديه» که نماد ايستادگي ايران است. از همين رو است که مي‌توان او را شاعر آزادي ناميد، شاعري که در همين راه نيز بخشي از عمر خود را در زندان سپري کرد. آنچه مي‌خوانيد نگاهي است به زندگي و زمانه محمدتقي بهار در سالروز درگذشت او.

در ماه تولد محمدتقي بهار اختلاف است که بعضي آبان و بعضي آذر 1265 ثبت کرده‌اند و بعضي از دانشنامه‌ها به 1265 خالي اکتفا، ولي تمامي هم‌روزگارانش، به‌دقت «اول ارديبهشت‌ماه جلالي 1330» را درگذشت او دانسته‌اند. همين مهم‌نبودن ماه تولد بهار، به‌ضبط‌نکردن صدايش و انداختن عکس‌هاي اندکي از او هم مي‌رسد. نوشته‌اند که تشييع جنازه‌ او بسيار شلوغ بوده، ولي آيا نمي‌شد چند نفر از همان تشييع‌کنندگان، همتي مي‌گماشتند و ديوان اشعار او را -تا وقتي زنده بود- جمع‌آوري مي‌کردند؟ آيا حکومت وقت و سردمداران دانشکده‌ ادبيات نمي‌توانستند مخالفِ مخالفتِ بهار در پذيرفتن مقرّري‌اش از دانشگاه تهران بشوند تا مجبور نباشد سه‌بار کتابخانه‌اش را بفروشد و ما تا امروز دنبال دستنويس‌ها و مقاله‌ها و اشعارش ندويم؟ آيا آنقدر سخت بود که ورقه‌هاي امتحاني بهار از دانشجويانش را ذخيره کنيم؟ مگر ضبط‌کردنِ چندثانيه فيلم چقدر هزينه‌بردار بود که ما محروم مانديم؟ اگر معاصران بهار، قدر او را نمي‌دانستند، پس تشييع‌جنازه‌ عظيم براي چيست؟ اگر مي‌دانستند، پس اين‌همه غفلت از کجاست؟

ردپاي آثار و افکارش، خيلي نياز به‌ پژوهش‌هاي کتابخانه‌اي ندارد؛ کافي ا‌ست گذري از آرامستان‌هاي شهرها يا همين بهشت زهراي تهران بکنيد و نگاه‌تان به اشعار قبور بيفتد که از هر بيست تا، روي يکي‌اش نوشته شده: «فصل گل مي‌گذرد هم‌نفسان بهر خدا/ بنشينيد به‌ باغي و مرا ياد کنيد/ ياد ازين مرغ گرفتار کنيد اي مرغان/ چون تماشاي گل و لاله و شمشاد کنيد...» و از همان بهشت زهرا که باز گرديد، آواز «نوبهار است/ گل به‌بار است/ ابر چشمم ژاله‌بار است/ اين قفس چون دلم تنگ‌وتار است...» در ماشين پخش مي‌شود. مقبوليت اشعار و تصنيف‌هايش ميان جامعه‌ فارسي‌زبان (از صدسال پيش تا به‌ امروز) مثال‌زدني ا‌ست. خودش اما از «دماونديه‌ دوم» به‌عنوان بهترين سروده‌اش نام مي‌برد و هرجا که از او مي‌خواستند تا شعرش را بخواند، اول آن را مي‌خواند. خوشبختانه هنوز از کتاب‌هاي درسي نيز رخت برنبسته و مي‌توان اميدوار بود که تا چندنسل آينده، از آن لذت ببرند:

اي ديو سپيد پاي در بند

اي گنبد گيتي اي دماوند

از سيم به‌سر يکي کله‌خود

ز آهن به‌ ميان يکي کمربند

تا چشم بشر نبيندت روي

بنهفته به ‌ابر چهرِ دلبند

تا وارهي از دم ستوران

وين مردمِ نحسِ ديومانند

با شير سپهر بسته پيمان

با اختر سعد کرده پيوند...

تقريبا بين تمامي روشنفکران گذشته تا‌به‌حال، «دماونديه» مقبول افتاده، «بياييد اي کبوترهاي دلخواه» را تماميِ کفتربازها از برند، کودکان «برو کار مي‌کن مگو چيست کار/ که سرمايه‌ جاوداني‌ است کار» حفظ‌اند، اهل سينما «به ‌اصفهان رو» را زمزمه دارند، اهل موسيقي «اي خطه‌ ايران مهين اي وطن من» و «بهار دلکش رسيد و دل به‌ جا نباشد» را از تصنيف‌هاي موفق مي‌دانند و تقريبا هر ايراني‌اي «مرغ سحر» را شنيده است. اين حجم از محبوبيت مضامين فکري و اشعارش، درحالي ا‌ست که به‌گواه نزديکانش، در ارتباط با جامعه‌ زمانه‌اش، کم‌حوصله و تندخو بود و نيز در سياست نيز هواخواهان اندکي داشت و يکي از آماج‌هاي حمله‌ روزنامه‌نگاران و نشريات مي‌بوده و از «دشمن‌دارترين»هاي زمانه‌اش به‌شمار مي‌رفته است.

اينکه ما اطلاعات زيادي از زندگي و خانواده‌ شهيد بلخي و فردوسي و فخرالدين اسعد گرگاني و عطار و حافظ نداريم، همه‌اش به‌دليل بُعد زمان و ازبين‌رفتن مدارک نيست. مگر از زمانه‌ بهار چندسال مي‌گذرد؟ مگر ما درباره‌ زندگي صادق هدايت -که ده‌روز پيش از درگذشت بهار خودکشي کرد- با حجم عظيمي از افسانه‌ها و تهمت‌ها روبه‌رو نيستيم؟ يک‌بار سر کلاس دکتر شفيعي کدکني در دانشگاه تهران، اين بحث پيش آمد که ما از ادوار زندگي خاقاني مطلع نيستيم که ببينيم سِير شعرگفتنش چگونه بوده که بتوانيم نقد کنيم، «ما اصولا ملتِ اي‌بابا ولش کن هستيم و ثبت نمي‌کنيم!» و اينها برايمان اهميت ندارد. ما قدر روشنفکران خود را نمي‌دانيم. خاقاني که براي هشت قرن پيش است؛ ما اگر تاريخ شعرهاي بهار که در پايين سروده‌هايش -جسته‌گريخته- نوشته را نداشتيم، از سِير شعرسرايي او که براي صدسال پيش است هم بي‌اطلاع مي‌مانديم. آرشيو مطبوعات ما چه ‌اندازه کارآمد و قابل دسترسي آسان است که بتوانيم اطلاعاتي را که لازم داريم استخراج کنيم؟ چه بسا اگر آلبومِ تازه‌منتشره‌ «خراسانيات» نبود، عمومِ خودِ مشهدي‌ها نمي‌دانستند که بهار اشعاري به ‌زبان محلي دارد! نسخه‌اي از ديوان بهار (به‌همت آقاي فرخ) 68 سال بعد از فوت بهار پيدا و چاپ مي‌شود! اين حجم از کم‌کاري، درباره‌ يک شاعرِ ساده نيست؛ به‌گواهيِ تماميِ معاصرانش -چه هواخواهان، چه بدخواهانش- در شعرسرايي و پراهميت‌بودن سروده‌هايش، در بالاترين جايگاه ايستاده. مقالات سياسي و تاريخي‌اش در حساس‌ترين نقطه‌ تاريخ معاصر، غيرقابل چشم‌پوشي ا‌ست. به‌عنوان بنيان‌گذار علم سبک‌شناسي و تحقيقات ادبي، تقريبا غيرممکن است که او را وزنه‌اي تاثيرگذار در روند ادبيات‌پژوهي نخواند. در نقد ادبي و تصحيح علمي متون تاريخي و ادبي، جزو نخستين و سرآمد اهلش شناخته مي‌شود. پيوسته جزو مشهورترين سياستمداران عصرش به‌شمار مي‌رفت با چنددوره وکالت مجلس شوراي ملي و تبعيدهاي فراوان و مورد بغض و غضب قرارگرفتن حکومت وقت و نهايتا مدت کوتاهي وزارت فرهنگ (خوشا مملکتي که وزير فرهنگش ملک‌الشعراي بهار باشد!) در نقدِ ميراثِ فرهنگيِ بومي و ستيز با خرافات عصر و نيز انتقاد از هجومِ غرب‌زدگيِ فرهنگي و از بين‌رفتن سرمايه‌هاي انديشگي، از پيشتازان و صاحب‌فکرترين‌ها در عرصه‌ روشنفکري به‌شمار مي‌رود و حرف‌ها و اشعارش، از پُرارجاع‌ترين‌ها در مقالات روشنفکري مذهبي يا ملي تا همين امروز است -چه آنها که فحشش مي‌دهند، چه آنها که مي‌ستايندش.

نه‌تنها هم‌عصران بهار در موردش بي‌لطف بودند، بلکه بعدي‌ها نيز. مقبره‌ او که ساده‌ترين احترام به‌ اوست، به‌دليل قرارگرفتن در کنارِ قبورِ چند شخصيتِ حساس -و چه بسا خود او!- سال‌هاست که به‌روي عموم بسته است، در کتاب‌هاي درسي (از ابتدايي تا پايان دبيرستان) بسيار مظلوم ديده مي‌شود. تاجايي‌که نگارنده جست‌وجو کرد، هيچ‌وقت فيلم، تله‌فيلم و حتي تبليغ بازرگاني‌اي از بهار ساخته نشده! يعني ملک‌الشعراي بهار ارزشش از «ارنست پرون» يا «فضل‌اله زاهدي» کمتر است در صداوسيما که آنها روي پرده مي‌روند و بهار نه. در تمامي فيلم‌ها و سريال‌هايي که از عصر مشروطه يا پهلوي اول يا پهلوي دوم ساخته شده، بهار جايگاهي نداشته. هنوز تمامي تصنيف‌هاي ساخته‌شده‌اش را نخوانده‌اند و غفلت شده. ما هنوز چاپ کاملي از اشعارش نداريم و تحقيقات دانشگاهي ابترند. تمامي کتاب‌هايي که درباره‌ بهار نوشته شده (چه مخالف چه موافق) به‌عدد بيست نمي‌رسد؛ خلال کتاب‌هايي که به‌ شعر يا تاريخ معاصر پرداخته‌اند، اشاره‌اي به ‌بهار شده، ولي تعداد انگشت‌شماري ا‌ست که او را مرتجع احمق يا خاتم‌الشعراي کلاسيک نخوانده و او را به ‌بوته‌ نقد منصفانه کشانده. مقالات او که پنجاه ‌سال پيش گردآوري شده، ناقص مي‌نمايد و درباره‌ آثار تحقيقي و تصحيح‌هايش و کارهايي که در ادبيات باستان انجام داده و نيز نقش مهمش در پرورش فکري و جهت‌دهي به‌تحقيقات اوليه‌ دانشگاهي، کار چنان جدي‌اي به‌چشم نمي‌خورد. حتي براي پيداکردن کتاب‌هاي خودش (مثل تصحيح تاريخ سيستان يا ترجمه‌هايش از متون باستاني) نيز دچار زحمتيم. تا همين چندسال پيش، نسخه‌ اصلي تصحيح تاريخ بلعمي بهار را نمي‌دانستيم کجا است و پيداشدنش را جشن گرفتيم!

اينها تماما غفلت‌هايي ا‌ست از مردي که يک زندگي بسيار سينمايي داشته و از «ملک‌الشعرايي آستان قدس» گذشت تا در راه استقلال و پيشرفت مملکت، ‌«کنج ويرانه‌ زندان سهمش بشود». مغازه‌ ساعت‌فروشي را که پدرش براي او گرفته بود به ‌عشق ادبيات و کتاب رها کرد؛ از خانواده‌اي مذهبي در مشهد، به ‌خواندن متون پهلوي و اوستايي و ترجمه‌هاي ادبيات اروپا رسيد. در عين تنگدستي و نداري، از دانشگاه تهرانِ تازه‌تاسيس حقوقي نگرفت و با اينکه مي‌توانست با قريحه و هوشش، ثروتي هنگفت جمع کند، کبوترهايش را -که دلبستگي‌اي شديد بدان‌ها داشت- خانواده‌اش مي‌فروشند تا بدهي‌ها و قرض‌ها را تصفيه کنند. با آنکه «هواي تازه‌اي وارد ريه‌ شعر فارسي کرد»، ولي اين برابر با ناسزاگفتن و فحش‌بستن به‌گذشتگانش مثل سروش اصفهاني و فروغي بسطامي نشد و درباره‌ آنها مثل فتحعلي‌خان صبا، مقاله‌هاي تحقيقي مي‌نوشت و اطلاعات تاريخي ضبط مي‌کرد و حرمت‌شان را نگه مي‌داشت. جزو معدود وکلاي مجلسي بود که با شجاعت تمام جلوي رضاخان سردار سپه ايستاد و از جمهوري‌خواهي و نخست‌وزيري‌اش انتقاد کرد، او را هدف گرفتند، ولي کس ديگري کشته شد، به‌ زنداني افتاده بود که خزه و جلبک به‌در و ديوارش مي‌بسته و مدام مرطوب نگاهش مي‌داشتند تا بيماري پوستي و تنفسي بگيرد. در تبعيد بود که کنگره‌ هزاره‌ فردوسي برگزار مي‌شد و هرگونه بود، نشد که نباشد و با خواهش و تمنا، از تبعيد به‌پاي ميز خطابه رفت تا جلوي مستشرقان و خاورشناسان بنام، براي ايران آبرو بخرد. کنگره‌ نويسندگان ايران که برگزار شد، ميانِ آن‌همه چهره‌ معروف، بهار مسئول و رييس برنامه شد. دائما با فقر دست‌و‌پنجه نرم مي‌کرد و باز براي مردم سخنراني مي‌کرد و اميد به‌ آينده مي‌داد، مردم کلاه و عصايش را مي‌دزديدند، ولي باز از ملتش کينه به‌دل نمي‌گرفت و صورتش را سرخ نگه مي‌داشت.

فرزندان و نوادگان او -که مي‌توانند اطلاعات بسيار مفيدي هنوز به ‌ما برسانند- در گمنامي زندگي مي‌کنند. موزه‌ معروفي از بهار و يادگاري‌هايش جمع نکرده‌ايم. اين روزها که تجربه‌ حصر و مشکلات اقتصادي، بيشتر ملموس شده و افراد زيادتري از عامه‌ جامعه به آن مشغول شده‌اند، بيشتر مي‌شود عظمت زندگي او را درک کرد که چطور با فقر و تبعيد، با همسر و پنج فرزند مي‌ساخت و همچنان تحقيق و غور در متون ادبي و تاريخي را از ياد نمي‌برد و با حوصله نکته‌برداري مي‌کرد و مقالات سياسي مي‌نوشت و اشعار خطرناک مي‌سرود و بي‌حد و اندازه به‌کشورش عشق مي‌ورزيد. مردم بيشتر با خودشان بايد گوشزد کنند که «شکر آزادي و آن گنج ‌خداداد» را فراموش نسازند؛ در کنارش، ياد مردي باشند که در تبعيد و حصر، يادداشت‌هاي «سبک‌شناسي»اش را از حافظه مي‌نوشت، پسري تربيت کرد که استاد مسلّم فرهنگ و زبان‌هاي باستاني شد، «به ‌اصفهان رو» را در مدح همشهري‌هايي که در شهرشان تبعيد بود سرود، «تاريخ احزاب سياسي» نگاشت و در زندان به ‌فرزندانش -که ما باشيم- گفت:

ياد آر اي پسر خوب‌خصال

کز تبه‌کاري اين مردم دون

پدرت گشت به‌خواري پامال

تا تو گردي به‌شرافت مقرون...

مهرداد بهار درگذشت پدرش را چنين توصيف مي‌کند: «سالي که ارديبهشت آن، [بهار] درگذشت، سالي سرد بود؛ او حالش سخت خراب بود و روزهاي آخر عمر را طي مي‌کرد، ولي گويي نمي‌خواست بي‌ديدن گل‌هاي نوشکفته‌ باغچه درگذرد... دوسه‌روزي به‌درگذشتش مانده بود. اوايل شب بود. به‌حال اغما فرورفته بود. دکتر آمد، تزريقاتي چند کرد و پدر اندک‌اندک به‌حال آمد. پيش او و نگران حالش نشسته بودم. چشمي گشود؛ سرخ بود و خسته. مدتي مرا نگاه کرد، نمي‌دانم چرا. پرسيد: «آيا قصيده‌اي از انوري به‌ياد داري؟» گفتم: «نه» گويي منتظر بود. خود شروع به‌خواندن کرد، قصيده‌اي بلند از انوري، و خواند و خواند و خواند... پس از يک‌هفته جدال غم‌انگيز با مرگ، در نخستين روز ارديبهشت‌ماه 1330، تازه گل‌ها شکفته بودند که او مُرد. فرداي آن روز، بعدازظهر، تابوتش از مسجد سپهسالار تا چهارراه مخبرالدوله و سپس تا شميران با تشييعي عظيم و ده‌ها‌هزار نفري به‌ آرامگاه ظهيرالدوله برده شد.»

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی