در طول تاريخ هفتادهزار ساله بشر، اين ادبيات بود که هميشه پيشگويي آينده را ميکرد. به مرور که علم وارد زندگي بشر شد، ويژگي پيشگويي ادبيات هرچند کمرنگ شد، اما محو نشد. آخرينش همين ويروس کرونا است که در 1981 دِين کونتز، نويسنده آمريکايي در رمان «چشمهاي تاريکي» از ويروسي مرگبار بهنام «ووهانـ400» که در آزمايشگاهي در ووهان چين ساخته شده، مينويسد. در طول اين سالها، رمانهاي زيادي منتشر شده که همگي از نوعي اپيدمي ويرانگر سخن گفتهاند: از «ايستگاه پايانيِ» استيون کينگ تا «دوزخِ» دَن براون.
اما اگر عقبتر برويم به سال 1947 ميرسيم: جايي که آلبر کامو در شاهکارش «طاعون» آن را هشدار داده بود: «دکتر ريو فريادهاي شادي را که از شهر برميخاست ميشنيد و به ياد ميآورد که اين شادي پيوسته در معرض تهديد است؛ زيرا ميدانست که اين مردمِ شادان نميدانند، اما در کتابها ميتوان ديد که باسيلِ طاعون هرگز نميميرد و از ميان نميرود و ميتواند دهها سال در ميان اثاث خانه و ملحفهها بخوابد، توي اتاقها، زيرزمينها، چمدانها، دستمالها و کاغذپارهها منتظر باشد و شايد روزي برسد که طاعون براي بدبختي و تعليم انسانها، موشهايش ر ا بيدار کند و بفرستد که در شهري خوشبخت بميرند...»
و حالا همان اتفاق افتاده، ويروسي ناشناخته از خفاش يا مورچهخوار به انسان سرايت کرده و از طريق هواپيماها که ابزار ساخت بشر براي آسايش هستند، به سراسر دنيا رفته و همه ما را بيمار کرده. بيماري فقط اين نيست که به کرونا مبتلا شوي، اين قرنطينگي يعني بيماري. اينکه حالا به ابتداي آفرينش رسيدهايم. حيوانات در آزادي کامل در دامان طبيعت در حال گردش هستند و ما در خانه، در زندان.
ادبيات در اين قرنطينه يکبار ديگر ما را به خويشتن خويش نزديک ميکند که ما داريم به کجا ميرويم... آيا آنطور که کامو در «طاعون» نوشته، ما همانگونه که از طاعون عبور کرديم، از کرونا هم عبور ميکنيم، اما بعدش چه؟
ويروس بعدي اگر مرگزاتر باشد چه؟
ادبيات به ما ميگويد دستدرازي انسان به طبيعت به سود او نخواهد بود. اما چرا سياستمداران جهان از تجربههاي بشر در طول تاريخ درس نميگيرند و همچنان ويروس ميزايند... طاعون، وبا، ابولا و حالا کرونا يکي از دهها و صدها ويروس و بيماري است که بشر پشت سر گذاشته و کشتهها داده و ميدهد...
اگر باز هم به عقبتر برويم، به 500سال پيش از ميلاد ميرسيم: به سوفوکل و «اُديپ شهريار». او در اين تراژدي، بيماري مسري طاعون را که مردمان شهر تباي را به ستوه آورده، نقطه آغاز مکاشفه اديپ براي دستيابي به سرنوشت خود قرار ميدهد. وقتي طاعون تباي را فراميگيرد، اديپ ميپرسد که مسبب اين فاجعه چه کسي است؟ پاسخ ميدهند که گناهکار بايد از ميانه برخيزد؛ گناهکاري که پادشاه لائوس، پدر خود اُديپ را کشته و با مادر خود خوابيده. اُديپ در جستوجوي اين گناهکار پليد سرانجام به خود ميرسد و درمييابد که آن گناهکار خودِ «او» است. و «او»، همان «انسان» است.
اين انسان، پابهپاي تاريخ پيش ميآيد، با بيماريها و ويروسها، و هربار، با هر بيماري، حريصتر ميشود: آنطور که اگر از متنِ ادبيات به بطنِ جامعه بياييم ميتوانيم بهخوبي ببينيم که پس از گذر از 21 قرن، انسان در اين جور مواقع، از تمدن به غريزه ميرسد. آنطور که کامو در «طاعون» يادآور ميشود که اپيدميها مثل جنگها، ابتداييترين غرايز انساني را بيدار ميکنند. خوبيها و بديها در دوران اپيدمي به منتهادرجه خود ميرسند، بهطوريکه همزمان با جانفشاني برخي براي مهار اپيدمي، برخي ديگر از هرجومرج ناشي از شيوع بيماري، براي منافع شخصي خود بهره ميبرند.
در اواخر قرن بيستم، ژوزه ساراماگو، در شاهکارش «کوري» همچون کامو به سراغ يک اپيدمي ميرود که در آن آدمها دچار «کوري سفيد» ميشوند. در «کوري» هم بهمانند «طاعون»، پايان رمان با شادماني مردمي که بر اپيدمي غلبه کردهاند تمام ميشود. اما پاسخ ساراماگو به اين شادماني به مانند کامو در «طاعون»، هشدارآميز است. اين شادماني موقتي خواهد بود اگر همچنان از اين اپيدمي درس نگيريم و چشم بر واقعيتها ببنديم: «توي تمام شهر فقط اين سه کلمه را ميگفتند: من ميتوانم ببينم. داستاني که مردم در آن ميگفتند من کورم به دنيايي ديگر تعلق داشت.»
و بعد زن با خودش ميگويد: «چرا ما کور شديم. نميدانم. شايد روزي سردربيارويم. ميخواهي بگويم بداني، چه فکري ميکنم. بگو. فکر نميکنم که کور شديم. ما کور هستيم. کوري که ميبيند، کورهايي که ميتوانند ببيند، اما نميبينند.»
و حالا پس از 21 قرن، هنوز واقعيتها را نميبينيم...