داستان کوتاه «دزد» با زباني آهسته روايت ميشود؛ داستاني که حجمي از فضايي آخرزماني را آسوده روايت ميکند. افرادي به کلانتري ميآيند و از دزديدهشدن اعضايشان شکايت ميکنند. مرد اول که پايش را از دست داده، به آرامي از پاي دزديدهشدهاش ميگويد. اين شروع نرمي است که حيرت و کنجکاوي را مثل گردي بر ذهن خواننده مينشاند. افراد اعضادزديدهشده بعدي که ميآيند، هيجان و خشم شدت ميگيرد. اتفاقي در روايت شکل ميگيرد که توجيهپذير نيست. اما ادامه روايت بيش از توجيهپذيربودن اتفاق، فرآيند را به شکل منطقي و توجيهپذير دنبال ميکند.
داستان تماما در کلانتري پيش ميرود و با جزئيات روند تشکيل پرونده و اقداماتي که بايد انجام شود گفته ميشود. حتي روي آنها تاکيد ميشود و بعضي امور دوبار در داستان آورده ميشود. اين روند روزمره و منطقي و پذيرفتهشده، در مقابل فضاي سورئال و غيرطبيعي آورده شده مينشيند. آنچنان که ديگر در داستان ذات مساله دزديدهشدن اعضا مورد پرسش و بررسي قرار نميگيرد و ماهيت و کارکردش خود را جلو مياندازد. محمد قاسمزاده هوشمندانه و ظريف طرحي را جلو ميآورد که خواننده را هم در روند تغيير چيزي عجيب به چيزي پذيرفتهشده درگير و وادار به تمکين ميکند.
دزديدهشدن اعضا در اين داستان شايد بيارتباط به اين بيت سعدي نباشد: بنيآدم اعضاي يک پيکرند/ که در آفرينش ز يک گوهرند. اعضاي يک پيکر دارد گسسته ميشود، دزديده ميشوند و به ديگر اعضا نميخورند.
واکنش آدمهاي اعضادزديدهشده با يکديگر متفاوت است. وحشت از بيدماغي در برابر بياعتنايي به بيگوشي مينشيند. در اينجا اعضاي دزديدهشده شکلي نمادين به خود ميگيرند. اعضايي از کارکردافتاده که روند طبيعي زندگي صاحب اعضا را مختل ميکند. واقعه در جايي مينشيند که جايگاهي از چرخهافتاده دارد؛ چرخهاي که در شکل ادارياش همچنان به همان صورت و شکل پيشينش دارد به کار خود ادامه ميدهد. ساختار کشف و پيگيري پرونده به گونه هميشگي پيگيري ميشود. گويي کيفي دزديده شده باشد يا مالي و اتومبيلي به سرقت رفته باشد. نظم اجرايي نميتواند با واقعه متفاوت از روندي هميشگي برخورد کند. درواقع در اينجا رويکرد به واقعهاي غيرطبيعي، رويکردي طبيعي ميشود. گويي دستگاه گوارش بخواهد چيزي غيرخوراکي را هضم کند. زن مردي که بر سر جنبشبودن يا مکتببودن سوررئاليسم با يکديگر به اختلاف برخوردهاند به کلانتري آورده ميشوند، اين ورود نويسنده به موضوعي است که در بستر داستان مطرح ميکند. در انتها هردو راضي ميشوند که سوررئاليسم را به هر شکلي که ديگري ميخواهد بخواند. انگار که ديگر چگونهخواندن مساله از اهميت ساقط ميشود وقتي که در موقعيتي عيني از وضعيت قرار بگيريم. نزاع ادبي و تئوري در فضاي کلانتري، تغيير ماهيت ميدهد يا از شکل ميافتد و کارکردش را از دست ميدهد.
انگار که سوررئال تا زماني که تنها يک مسالهاي انتزاعي و ذهني است ميتواند دستخوش چنين نزاعهايي باشد و وقتي جامهاي عيني بر تن کند، اين شکل از نگاه، هويت و کارکردش رنگ ميبازد. مسالهاي که در شرايط جهان کرونايي امروز هم صادق است. تا پيش از اين ادبيات امر آخرزماني را بارها در خود جاي داده است. سوررئاليسم دستي و قدرتي در ادبيات داشته و آثار بسياري در آن نوشته شده است. اما در جهان عيني وقتي روندي اينچنين سوررئال و وحشتآفرين و آخرزماني بهوجود ميآيد، ساختار قدرت و چرخه حاکم بر آن، به گونهاي ديگر، غير از آن جنبه ادبي و زيباييشناختي با آن مواجه ميشود.
داستان «دزدي» حيرت را به گونهاي دروني ميکند يا ميتوان گفت حيرت را ناديده ميگيرد. پرسش اوليه که نفس سوررئاليسم را بهوجود ميآورد، در فرآيند برخورد با مساله کتمان ميماند. چگونه ميتوان اعضا را دزديد؟ داستان زيرکانه از حيرتي که در سطرهاي اوليه آورده ميشود عبور ميکند. بوروکراسي چنان چنبره مياندازد بر اين پرسش که ديگر جايگاه خالي امر غيرطبيعي در ذهن احساس نميشود. اين گونه نمادها و زيباييشناسي داستان هم چرخش ميکند؛ بهطوريکه کليت داستان «دزدي» تبديل به استعاره ميشود. استعارهاي که نويسنده با آوردن مقالهنويس و سردبير مجله در کنار افراد اعضادزديدهشده، همه را در يک فضا نگاه ميدارد. رودررو با قدرتي که برابر امري غيرطبيعي خود را به خاموشي ميسپارد. در اينجا سيستم هم روندي را پيش ميگيرد که گويي نقص عضو دارد.
در کلانتري همه به جز خودِ دزد حضور دارند. غيابِ دزد در اين داستان مشهود است. دزدي که بيشتر از اعضاي افراد، چرخه طبيعي و روزمره را دزديده است. شايد از همين جهت اسم اين داستان «دزد» انتخاب شده است.
محمد قاسم زاده در اين داستان کوتاه، مواجهاي از حيرت و فراموشي به امري غيرطبيعي را از نگاه قدرت بررسي ميکند؛ حيرت و ناديدهگرفتني که شايد جهان امروز هم در مواجه با ويروس کرونا دارد از خود نشان ميدهد.