بستن

چه کسی کفش نوی مرا دزدیده؟

چه کسی
 کفش نوی مرا  
دزدیده؟
زینب عبدی‌گلزار مترجم زبان ترکی

گروه ادبيات و کتاب: عزيز نسين (1995-1915) از برجسته‌ترين طنزپردازان ترک است که در داستان‌هاي طنزش نگاهي انتقادي به ديوان‌سالاري و نابرابري‌هاي اقتصادي در جهان امروز، و به‌ويژه در کشور خودش ترکيه دارد. او همين وضعيت را در داستان «جنان گاو و آقاي احمد» به تصوير مي‌کشد که چطور آقاي احمد براي خريد کفش نو براي بچه‌اش به مخمصه مي‌افتد؛ وضعيتي که اين روزها در کشور خودمان و بسياري از کشورهاي ديگر نيز به وفور شاهدش هستيم.

روزي، روزگاري در کشوري مردي به اسم آقاي احمد زندگي مي‌کرد. احمدآقا مرد ثروتمندي بود که به تجارت جو، ذرت و کاه مشغول بود. درسته که ثروتمند بود، ولي زياد هم اهل دست‌و‌دلبازي نبود.

روزي زنش رو به احمد آقا: «کفش بچه کهنه شده، بايد يه جفت کفش نو براش بخريم...»

احمد آقا با عصبانيت رو به زنش: «يعني چي خانوم؟ مادرم هر دوسه سال يه‌بار برا من کفش مي‌خريد، ولي با اين حساب باز پدرم عصباني مي‌شد و اعتراض مي‌کرد. زمان ما، يه جفت کفش رو حداقل پنج تا ده سال مي‌پوشيدن. مردم ديگه اصلا شرف و مروت سرشون نمي‌شه، گند همه چي‌رو درآوردن. الان ديگه يه جفت کفش، تو پاي پسر ما بيشتر از دو ماه دوام نمي‌آره. خانوم يه کم انصاف داشته باش...»

زن در پاسخ گفت: «تقصير من نيست. مگه من کفشو پاره مي‌کنم؟»

زن که از اين مساله ناراحت شده بود، رو به پسرش: «تو چه‌جور بچه‌اي هستي... منو باباتم، يه جفت کفش رو دو سال مي‌پوشيديم. بچه‌هاي اين دوره و زمونه اصلا انصاف ندارن. مگه مي‌شه کفش فقط دو ماه دووم بياره؟»

پسر رو به مادرش: «تقصير من نيست، خودتون هم مي‌دونين که من قبلا يک جفت کفش رو يک سال مي‌پوشيدم. بعدا کفشام فقط شش‌ماه دووم آوردن. الان، کلا همه‌چي خراب شده... کفشا عرض دوماه پاره‌پوره مي‌شن. به من چه؟ فروشنده‌ها وجدان ندارن، کفشاي بي‌دوام مي‌فروشن، من بي‌تقصيرم.»

مادر و پسر به مغازه‌اي که هميشه از آنجا کفش مي‌خريدند، رفتند و از مرد فروشنده علت فروش کفش‌هاي بي‌کيفيت و کم‌دوام را جويا شدند.

فروشنده رو به آنها: «من بي‌تقصيرم. شما تنها مشتري‌هايي نيستين که از بي‌کيفيتي کفش‌ها شاکي هستين. همه مثل شمان. من هم دلِ خوشي از اين کفش‌هاي کم‌دوام ندارم. اما کاري از دستم ساخته نيست، دور و زمونه عوض شده. انسان‌ها وجدان و اخلاق کاري ندارن ديگه. کلا کفاش‌ها، کفش‌هاي کم‌دوام توليد مي‌کنن.»

خلاصه، مرد فروشنده کلي از بي‌کيفيتي کفش‌ها شکايت کرد، اما دلش خنک نشد و آخر سر خودش پيش کفاش رفت و علت اينکه چرا کفش‌هاي بادوام نمي‌دوزند جويا شد.

کفاش رو به فروشنده: «من تقصيري ندارم. براي خريد لوازم کفاشي بيشتر از قبل پول پرداخت مي‌کنم، اما پرداخت مبلغ زياد، کاري از پيش نمي‌بره. انسان‌هاي قديم انصاف و مروت بيشتري داشتن. لوازم محکم و بادوام مي‌فروختن. چرم‌هاي امروزي پوسيده و کم‌دوام هستن. من کاملا بي‌تقصيرم.»

کفاش پس از گفتن اين حرف‌ها عصابي شده و با همان عصابيت پيش تاجر چرم رفت و علت فروش چرم‌ها و پوست‌هاي کم‌دوام و بي‌کيفيت را جويا شد.

چرم‌فروش رو به کفاش: «من بي‌تقصيرم. به نظرت من خوشم مي‌آد چرم و پوست کم‌دوام بفروشم و مشتري‌هامو از دست بدم؟ دوره‌زمونه عوض شده داداش. الان ديگه آدم‌ها وجدان و شرف ندارن. چندتا کارخونه چرم‌سازي را امتحان کردم. اما يکي از يکي بدتر، محصولات همه‌شون بي‌کيفيت و کم‌دوامه.»

دل چرم‌فروش با اين حرف‌ها خنک نشد و شخصا نزد صاحب کارخانه چرم‌سازي رفت و گفت: «به‌خاطر چرم‌ها و پوست‌هاي پوسيده و بي‌کيفيت شما من شرمنده مشتري‌هام شدم...»

صاحب کارخانه رو به چرم‌فروش: «شما حق دارين. اما من بي‌تقصيرم... قديما، پوست‌هايي که براي دباغي مي‌خريديم، سالم بودن. اما الان ديگه آدم‌‌ها شرف و وجدان کاري ندارن. هم قيمت‌ها نسبت به قبل بالا رفته و هم اينکه پوست‌هاي پوسيده مي‌فروشن...»

صاحب کارخانه شکايت‌ها و اعتراض‌هاي چرم‌فروش را به تاجر پوست خام بازگو کرد.

تاجر پوست رو به صاحب کارخانه: «درسته، حق با اونه. پوست‌هايي رو که امروز مي‌خريم کيفيت پوست‌هاي قديمي رو ندارن. اما فاسدبودن پوست‌ها مشکل من نيست. ما اين پوست‌ها را از گله‌داراني که حيوانات را براي فروش به کشتارگاه‌ها مي‌برند، مي‌خريم. اون قديما پوست‌هايي که مي‌خريديم هم مثل وجدان و اخلاق انسان‌ها سالم بودن.»

بعد، تاجر پوست ناراحت شد و به گله‌دار فروشنده پوست گاو اعتراض کرد.

گله‌دار رو به تاجر پوست: «من بي‌تقصير هستم. الان ديگه دوره‌زمونه عوض شده. نه‌تنها شرف و ناموس آدم‌ها، بلکه پوست گاوها هم تباه شده. اگه من پوست خودمو به شما بفروشم و اونم بي‌کيفيت و پوسيده باشه، شما کاملا حق دارين به من اعتراض بکنين. ولي من پوست خودمو به شما نمي‌فروشم، پوست گاو مي‌فروشم. باورتون مي‌شه، حتي گاوها هم ديگه ناموس و شرف ندارن. تقصير من نيست، تقصير گاوه!»

گله‌دار پس از دريافت شکايت‌ها و اعتراض‌هاي زياد، يکي از گاوهايي را که قرار بود به کشتارگاه ببرد، گير انداخت و گفت: «خسته نمي‌شي از اينکه مرتبا منو پيش تاجرا شرمنده مي‌کني؟ به‌خاطر تو دائم سرزنش مي‌شم. پوست شما گاوجماعت قبلا سالم‌تر از اينا بود. الان پوستتون هم خراب شده.»

گاو کردن کج کرده و رو به گله‌دار: «ما گاوها کاملا بي‌تقصير هستيم. شما منو در نظر بگيرين. تمام سعي من اينکه که صاحبم از قدرت و توان، گوشت، شاخ، پهن و پوست من نهايت استفاده رو ببره. بالاخره آدم‌‌ها سر منو مي‌برن و پوستمو مي‌کنن. چرا دلم نخواد يک پوست سالم‌تر و ضخيم‌تر به آدم‌ها تحويل بدم؟ کاري از دست من ساخته نيست، دوره‌زمونه عوض شده. ديگه پوست ما مثل پوست اجدادمون سالم و مقاوم نيست. خب، اين وسط چه کاري از دست من برمي‌آد؟ من که نمي‌تونم پوستمو ضخيم‌تر و مقاوم‌تر کنم... چيزي که به اسم جو جلوي من مي‌ريزن، بيشتر از نصفش خاک و ماسه‌اس... علف‌هاي خشک و پوسيده رو هم به اسم کاه جلوم مي‌ريزن. در ضمن مقدار اين چيزايي هم که مي‌دن، خيلي کمه... در برابر اين علوفه‌ها، کيفيت پوست هم از اين بهتر نمي‌شه.»

گاو از زيرسوال‌رفتن و تحقيرشدن پوستش خيلي ناراحت شد و به صاحبش گفت: «چرا از من مراقبت نمي‌کني؟ هم علوفه کم بهم مي‌دي و هم اينکه توش ناخالصي زياد داره. استخونام قوي و نيرومند نمي‌شن. پوستم ضخيم نمي‌شه. به‌خاطر کم‌کاري تو، گاوهاي بيچاره متهم مي‌شن.»

صاحب گاو رو به گاو: «تو راست مي‌گي، ولي من بي‌تقصيرم. خودت مي‌دوني جو و کاه مزرعه کوچک من خيلي کمه و حيووناي مزرعه با اون سير نمي‌شن، بنابراين مجبور مي‌شم از احمدآقا، تاجر جو براتون کاه و جو بخرم. جناب گاو رسم زمونه عوض شده. ديگه نمي‌شه آدمِ باوجدان پيدا کرد. احمدآقا، هم قيمت‌هاشو بالا برده و هم اينکه جنس ناخالص مي‌فروشه. من هم ديگه مثل گذشته نمي‌تونم خوراک باکيفيت و خالص بهت بدم.»

حرف‌هاي گاو روي صاحبش خيلي تاثير گذاشته بود. پس از گفتن اين حرف‌ها نزد احمدآقا، تاجر جو رفته و از او علت گران‌فروشي و فروش خوراک ناخالص و فاسد را جويا شد.

احمدآقاي تاجر رو به صاحب گاو: «بله، راست مي‌گين، حق با شماست. اما من بي‌تقصير هستم. مردم ديگه شرف و مروت سرشون نمي‌شه. دوره‌زمونه عوض شده. قبلا کفشي که برا پسرم مي‌خريدم، حداقل يه سال دووم مي‌آورد. اما الان چي؟ به زور دو ماه دووم مي‌آره. هم گرون‌تر و هم بي‌دووم‌تر شده... فقط کفش اينجوريه؟... مسلما نه! پوشاک، خوراک، يعني همه‌چي به همين نسبت... براي اينکه بتونم خرج زن و بچه‌مو بدم و چرخ زندگي رو بچرخونم، هر طوري که ديگران با من رفتار مي‌کنن، منم به‌ناچار همون معامله رو با خودشون مي‌کنم. اما باور کن از روي ناچاري اين کار رو مي‌کنم... من کاملا بي‌تقصيرم.»

احمدآقاي تاجر با عصابيت پيش کفاش رفته بود. کفاش به کارخانه، صاحب کارخانه پيش فروشنده پوست خام، او پيش گله‌دار، گله‌دار پيش گاو، گاو پيش صاحبش، صاحب گاو پيش احمدآقاي تاجر. و هرکس رو به ديگري: «بله، بله، حق با شماست، راست مي‌گين، اما من کاملا بي‌تقصيرم. الان ديگه دوره‌زمونه عوض شده. مردم ديگه چيزي به اسم شرف و مروت سرشون نمي‌شه...»

خب، به نظر مي‌رسه همه به خواستشون رسيدن، پس ماهم بريم پي کارمون!

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی