چه چيزي باعث شد که رمان «بل کانتو» را بنويسيد؟
معمولا مشخصکردن نقطه دقيقي که شما در آن ايدهاي را براي رماني طرح کرديد سخت است اما اين يکي آسان است: هفدهم دسامبر 1996، شبي که سازمان تروريستي تاپاک آمار و سفارت ژاپن را در ليما، پرو گرفت. مطمئن هستم که آن روز نميدانستم اين داستان به «بل کانتو» تبديل ميشود، اما از ابتدا کاملا روي آن متمرکز بودم. عناصر زيادي داشت که براي من جالب بود: حصر، بقا، ساختار خانواده. براي مدت طولاني ميخواستم راهي براي تجربهکردن چيزهايي پيدا کنم که در روزنامه دربارهشان ميخواندم، براي حوادثي که تاثير آني بر زندگي من نداشت. تبديل يک تراژدياي که هيچچيزي دربارهاش نميدانستم به اين رمان، قسمتي از اين فرآيند بود.
گذشته از بخش آخر کتاب، کل داستان در يک صحنه اتفاق ميافتد: کاخ معاون رئيسجمهور. آيا بهنظرتان نوشتن داستان فقط در اين مکان چالشبرانگيز بود؟
چالشبرانگيزتر ميشد اگر دنياي بيرون را نيز دخالت ميدادم. با داخل نگهداشتن همه، يقينا چيزها پايدار شدند. بيشتر کتاب در اتاق نشيمن با رفتوآمدهاي مختصري به آشپزخانه و کمد ظروف چيني اتفاق ميافتد، اما کمکم کرد چون کاري که ميخواستم انجام دهم ثابتکردن توقف زمان بود. اگر همه را در يک مکان نگه داريد، متوقفکردن زمان راحتتر است.
«بل کانتو» با رمانهاي ديگري که نوشتيد چه تفاوتي دارد؟
راحتتر ميتوانم بگويم که چگونه با رمانهاي ديگرم شباهت دارد. فکر ميکنم آنچه متفاوت است اين است که «بل کانتو» قهرمانانهتر است؛ زيرا اوضاع حادتر است. ميخواهم باور کنم اگر شخصيتهاي کتابهاي ديگر من را برميداشتيد و در اين رمان قرار ميداديد به همان اندازه قهرمانانه ميشدند، اما من نميدانم. همچنين ساختار روايت موجود در اين کتاب بسيار جاهطلبانهتر است. هميشه ميخواستم کتابي با يک صداي روايي واقعا همهگير بنويسم که به راحتي از شخصيتي به شخصيتي ديگر تغيير مييافت. اين چيزي است که بيشتر از همهچيز در اين کتاب به آن افتخار ميکنم و چيزي که احتمالا هيچکس متوجه آن نخواهد شد.
شخصيتها و روابط جذاب بسياري در رمان «به ويرجينا بيا» وجود دارند. رابطه عاشقانه فراني و لئون پوزن براي من جذابيت خاصي داشت. با خواندن کتاب به اين فکر افتادم که شما در کارگاه نويسندگان آيووا برداشتي دروني درباره نويسندگان مرد تنها پيدا کرديد.
در کارگاه نويسندگي آيووا برداشت دروني از نويسندگان مرد تنها داشتم، مهمتر از آن برداشتي درباره مردان تنها، مردان مسن، مردان يا شايد تمام مردم دارم. بعضي از مردم نيازمند توجه زيادي هستند و لياقت دريافت آن را دارند، اما با وجود اين، باز هم خستهکنندهاند. براي مثال جراحان را در نظر بگيريد. با توجه به تجربه شخصي من، جراحان نيازمند توجه بسياري هستند. منظور من اين هست که يک شخص حتما نبايد به آيووا رفته و آثار فوقالعاده نويسندگان ماهر، جذاب، نيازمند، سرخوش و مشهور را بخواند تا درباره آنها مطلب بنويسد.
آيا شخصيت فيکس به هر ترتيبي الگو برداريشده از پدر خودتان است؟
البته. پدرم در لسآنجلس افسر پليس بود. او زني زيبا و دو دختر داشت. فيکس پدر من نيست، آنها شخصيتهاي متفاوتي دارند، اما حقايق زيادي از زندگي پدرم را براي ساختن اين شخصيت قرض گرفتم. پيش از اين هرگز چنين کاري نکرده بودم و ميخواستم ببينم چگونه است.
خيلي از اين شخصيتها مثل آلبي و کال بهنظر در يک مسير از پيشتعيينشدهاي براي نابودي هستند. آيا آنها را از همان اول با عاقبتي که در انتظارشان بود در ذهنتان ساختيد؟
من همهچيز را در ابتدا ميسازم. ميدانم که قبل از شروع نوشتن کتاب شخصيتها به کجا ميروند. فکر ميکنم اوضاع براي آلبي از همه سختتر بود، چون او جوانترين فرد بود و هيچکس وقت و انرژي لازم براي کودکي او را نداشت. وضعيت سخت کال بهخاطر سرنوشت و بخت بد بود.
بهطور ناگهاني در ميانه صحنه يک فلاشبک داريد، اما ما از آن آگاه نيستيم که در ابتدا ميتواند کمي ناخوشايند باشد. چرا از چنين تکنيکي استفاده کرديد؟
اين يک انتخاب نبود. مشکل اين است که وقتي شما کسي هستيد که داستان را مينويسيد همهچيز کاملا واضح بهنظر ميرسد، بنابراين با توجه به شرايطي که شخصيتها در آن لحظه قرار داشتند، آن فلاشبکها براي من کاملا واضح بهنظر ميرسيد. فکر ميکنم اين طرز کار ذهن است: لحظهاي که در آن هستيم بدون هيچگونه هشداري ما را به لحظه ديگري از زندگي بازميگرداند.
هالي در يک جايي ميگويد: «ما يک قبيله کوچک و وحشي بوديم» اين رمان نشان ميدهد که چگونه کودکان در خانوادههاي آميخته ميتوانند دوستيهاي پايدار را حتي زماني که يا بهخصوص وقتي که درجاتي از بدکاري والدين وجود دارد، تشکيل دهند. آيا اين الهامگرفته از مردمي بود که در طول سالها شاهد آن بودند؟
ناشي از افرادي بود که ماهيتي نزديک و شخصي دارند: من هفت خواهر و برادر از ازدواج دوم و سوم مادرم دارم. ميزان نزديکي من به هفت خواهر و برادر ناتنيام متفاوت است، اما من حس وفاداري زيادي نسبت به همه آنها، بهخصوص چهار نفرشان از دوران کودکيام دارم. اگر آنها به کمک من احتياج داشتند، من کنارشان خواهم بود.
در کل، چگونه روند نوشتن شما در طول سالها تغيير کرده؟ آيا دفترچه يادداشتي براي نوشتن ايدههاي جديد داريد؟ چگونه تصميم ميگيريد که يک ايده ميتواند به چيزي بزرگتر تبديل شود؟
روند نوشتن من تغيير کرده، چون پيداکردن زمان بيوقفه سختتر است. من درباره زندگيام قبل از پست الکترونيکي بسيار احساساتي هستم. تمايل دارم که ايدههايم را در ذهنم نگه دارم. وقتي چيزي را در دفترچه يادداشت ميکنم هرگز متمرکز نميشود. تعداد زيادي دفترچه يادداشت در اطراف پراکنده هستند که شايد چيز خوبي باشد. ايدهاي که دنبال ميکنم همان است که به ذهنم خطور ميکند. شخصيتهايي که هنگام خوابيدن در شب يا هنگام رانندگي به فروشگاه مواد غذايي به آنها فکر ميکنم همانهايي هستند که دربارهشان مينويسم.
آيا مکان خاص يا فعاليت خاصي داريد که دوست داريد انجام دهيد تا خلاقيتتان را به جلو براند؟ يا فقط مينشينيد و مينويسيد؟
مينشينم و مينويسم، همين. يعني، مطمئنا چيزهايي وجود دارند که دوست دارم انجام دهم، مانند، صبح بيدار شوم و ليوان بزرگي آب بنوشم و سعيکنم صبح ورزش کنم، اما اينها ربطي به نوشتن ندارند.
چه نوع تحقيقي براي کتابهايتان انجام ميدهيد؟ آيا هر نوع تحقيق بايگاني انجام ميدهيد يا با مردم مصاحبه ميکنيد، يا...؟
تماما به کتاب بستگي دارد و براي رمان «خانه هلندي» يک تُن تحقيق کردم. بيشتر درباره املاک و مستغلات نيويورک در اواخر دهه 60 تا 1970. در مورد ساختمانها خيلي تحقيق کردم. در پايين خيابان همسايهاي دارم که يک معمار است، حتي بهخاطر نميآورم که چندبار با او تماس گرفتم و گفتم، «ميتوانم يک دقيقه آنجا بيايم؟» او کتاب فوقالعادهاي دارد که من خيلي دوستش داشتم و هميشه درموردش صحبت ميکردم، يکي از دوستانم پرسوجو کرد و يک کپي براي من خريد. کتابي درباره معماري خانگي است و توضيح ميدهد: اين خانه نئوکلاسيک است، اين خانه مستعمراتي است، اين رنسانس است، اين چيزي است که اين ستونها ناميده ميشوند و اين چيزي است که اين پنجرهها ناميده ميشوند. اسم همسايه من سيريل است (مانند دني و پدر مائوي) و هميشه پيش سيريل ميرفتم و ميگفتم «خب، حالا دني شغلي دارد، کارکردن روي زمين ساختماني در تابستان، او چهکار ميکند، چه چيزي واقعا سخت است؟» و او گفت که ساختن ديوار کاذب واقعا سخت است، بسيار سختتر از آنچه فکر ميکنيد قرار است باشد. ديروز داشتم مصاحبهاي انجام ميدادم و آن مرد گفت، «خيلي خوشحال بودم که شما گفتيد ساختن ديوار کاذب واقعا سخت هست، چون واقعا سخت است.» و ميخواستم بگويم، «من هيچنظري ندارم.» من به طرز عجيبي يک تُن تحقيق انجام دادهام که به کتاب تبديل نکردم، درباره مادر ترزا، سازمان او و کلکته، درباره سفر قايقي که النا (مادر مائوي و دني) به هند ميکند. اينها به من احساسي دادند از اينکه زندگي النا چگونه ميتوانست باشد هرچند او بهخاطر مادر ترزا، کسي که به وضوح الهامبخش بزرگي بود، سرکار نرفت. دانشکده پزشکي، آه خدا، چون همسرم دکتر است، روزي دهبار ميپرسيدم، خب، حالا صبر کن، کارآموزي پزشکي چه مدت طول ميکشد و وقتي درخواست ميدهيد روش کار آن چگونه است؟ و اولين روز دانشکده پزشکي چگونه است؟ کل صحنهاي که من عاشقش هستم، تمام روساي بخش پزشکي روي صحنه ميروند و ميگويند، «بسيار خب، جراحان قلب.» سپس تمام دانشجوياني که ميخواهند جراح عروق کرونر باشند تشويق ميشوند، سپس عصبشناسان روي صحنه ميآيند و تمام دانشجوياني که ميخواهند عصبشناس شوند تشويق ميشوند. همه اينها از تجربههاي همسرم در دانشکده پزشکي است. همچنين شخصي به من گفت که دانشکده پزشکي کلمبيا گروه تئاتر دارد و فکر کردم، «آه خداي من، خيلي جالب است.» براي اين کتاب، احساس کردم چيزهاي خيلي زيادي هستند که بايد بفهمم و درواقع يکي از چيزهايي که درباره اين کتاب اتفاق افتاد و خيلي عالي بود، واکنش از طرف خوانندگان بود. ناشر يکميليون نمونههاي ستوني منتشر ميکند، بنابراين منتقدان ادبي وجود دارند که از صفحات يا وبلاگها استفاده ميکنند تا نقدهاي اوليه را از نمونههاي ستوني انجام دهند. خوب اين افراد خطاها را پيدا ميکنند و من فقط درباره خطاهاي تايپي يا چاپي صحبت نميکنم، اما تعدادي از مردم به ناشر من نوشتند و گفتند، «دني و مائوي به عشاي رباني جمعه پاک ميروند، اما جمعه پاک عشاي رباني نيست، يک مراسم مذهبي است.» من کاتوليک هستم، بنابراين فکر کردم، «بسيار خب.» نظري ديگر، «سيريل شرکت را در اواسط دهه 60 در LLC (شرکت با مسئوليت محدود) قرار ميدهد. اما LLC ها تا سال 1977 اختراع نشده بودند.» اين بعد از بررسي دقيق کتاب توسط متخصصان است! اما خوانندگان خوب اين بخشهاي کوچک و عجيب را پيدا کردند. براي مثال، من گفتم که آنها يک فولکسواگن را ميرانند و آن روي خيابان يخي به چپ و راست ليز ميخورد، و شخصي نوشت، «نه، به چپ و راست ليز نميخورد، چون موتور در عقب ماشين قرار دارد.» بنابراين، سطح ديگري از تحقيقات وجود دارد که افراد باريکبين در جهان چيزهايي را ميفهمند و باعث آگاهي شما ميشوند.
بسياري از نويسندگان ميگويند که آنها فقط يک داستان براي گفتن دارند و درنهايت کارشان به نوشتن همان داستان به روشهاي گوناگون ختم ميشود. آيا فکر ميکنيد اين قضيه در مورد شما صدق ميکند؟
بله. فکر ميکنم که درباره ساختار خانواده يا جامعه، درباره تقاطع ثروت و فقر و طبقه و درباره نژاد خيلي مينويسم. ميتوانم تلاش کنم که درباره آنها ننويسم، اما آنها مضاميني هستند که هميشه در کارهاي من وجود دارند.
آيا بهعنوان يک نويسنده زن هيچگونه مشکلي در صنعت نشر داشتهايد، يا براي شما همه چيز خيلي خوب پيش رفته است؟
نه، من مورد آزار و اذيت قرار نگرفتم، در حاشيه قرار نگرفتم: حرفه فوقالعادهاي داشتم و بسيار شکرگزارم. در طول اين راه خيلي لطف و مهرباني نصيبم شده. ميدانم مشکلاتي آن بيرون وجود دارند و من خيلي خوششانس هستم که روي من تاثير نگذاشتهاند.
چه نويسندگاني را تحسين ميکنيد؟ آيا هيچکدام از آنها روي کار شما تاثير گذاشتهاند؟
مطمئن هستم که همه بر کار من تاثير گذاشتهاند. بهتر نيست درباره ليستي از نويسندگان که آرزو ميکنم بيشتر روي کار من تاثير ميگذاشتند، بگويم؟ ناباکوف را در صدر آن فهرست به همراه گابريل گارسيا مارکز و آليس مونرو قرار ميدادم. من هيچيک از مهارتهاي آنها را در کار خود نميبينم و آرزو ميکردم که چنين کنم. وقتي به افرادي که مرا تحتتأثير قرار دادند، چخوف، يودورا ولتي، جان آپدايک فکر ميکنم، فقط آرزو ميکنم که آنها عجله ميکردند و کمي بيشتر مرا تحتتأثير قرار ميدادند. فکر ميکنم تنها کتابي که بيشترين تاثير را روي من گذاشت «کوه جادو»ي توماس مان بود. درحقيقت «بل کانتو» تجليلي براي «کوه جادو» است. من خيلي چيزها درباره طرح داستان از ريموند چندلر ياد گرفتهام، چگونه ادبي باشيم و همزمان داستان را محکم بگيريم، که اين را در مورد چندلر دوست دارم. در مورد شخصيتپردازي از چخوف و توصيف از جوآن ديديون ياد گرفتم. هر چيز ديگري که درباره نوشتن ميدانم را از اليزابت مککراکن آموختهام.