بستن

امروز یکی نیست که ...

امروز یکی نیست که ...
احمد زیدآبادی فعال سیاسی

حدود يک ماه پيش زنگ زد و درباره گفت‌وگو‌ام با سازندگي چيزهايي گفت. با خود گفتم؛ چه انگيزه و حوصله‌اي دارد! اما بعد منظور اصلي‌اش از تماس تلفني روشن شد. در واقع به بخشي از کتاب «بهار زندگي در زمستان تهران» که ذکري از او رفته بود، انتقاد ملايمي داشت. انتقادش اين بود که من در آن کتاب ابتدا تاکيد کرده‌ام که سيدهادي خسروشاهي از اطلاعات گسترده‌اي درباره سازمان‌ها و جنبش‌هاي اسلامي معاصر برخوردار بود، ولي چند سطر بعد نوشته‌ام که اطلاعاتش در اين مورد جزيي بود! به او اطمينان دادم که بسيار بعيد است چنين تناقض‌گويي آشکاري را مرتکب شده باشم؛ با اين حال، دوباره به کتاب مراجعه مي‌کنم تا ببينم دقيقاً چه نوشته‌ام. بعد از مراجعه به کتاب متوجه شدم که سيدهادي دچار سوء‌برداشت شده است. از اين رو در تماس بعدي به او يادآوري کردم که تناقضي رخ نداده است چرا که در يک جا به اطلاعات گسترده او درباره جنبش‌هاي اسلامي اذعان کرده‌ام و در جاي ديگر اطلاعات او را در اين زمينه بسيار جزيي يعني ريز و همراه با جزئيات دانسته‌ام. قانع شد و آدرس منزل‌ام را گرفت تا برايم کتاب بفرستد. دو روز بعد بسته‌اي حاوي حدود ده جلد کتاب از آثار سال‌هاي اخيرش را دريافت کردم. من تجربه خود از سلوک و نحوه پژوهش و تدريس سيدهادي خسروشاهي را در کتاب بهار زندگي به اختصار نقل کرده‌ام و در اينجا فقط مي‌توانم اين نکته را اضافه کنم که او به صراحت و بدون پرده‌پوشي خود را «اخواني» يعني پيرو اخوان‌المسلمين و مرشد عام آن مي‌دانست و از تمام شاخه‌هاي اخوان در سراسر جهان قاطعانه حمايت مي‌کرد. شايد به همين علت او در فضاي رسمي ايران به تدريج منزوي شد و روز به روز کمتر مورد توجه قرار گرفت. سيدهادي با آنکه خود را اخواني معرفي مي‌کرد اما در تحمل عقيده مخالف در بين هم‌صنفانش نظير نداشت. من در دوره تحصيلات فوق ليسانسم در آخر سال‌هاي دهه شصت، بعد از کلاس درس، او را با جدل‌هاي داغ خود تا پاي ماشين‌اش در محوطه دانشگاه تهران بدرقه مي‌کردم و عقايدش را با زباني بي‌ملاحظه به چالش مي‌کشيدم. او گرچه گاهي در مقابل برخي تعبيرات چهره‌اش ظاهرا از عصبانيت سرخ مي‌شد، اما در فرو خوردن خشم خود استاد بود و کلمه‌اي حاکي از بي‌تحملي بر زبانش جاري نمي‌شد. فوت نابهنگام سيدهادي آن هم به‌دليل ابتلا به ويروس کرونا مرا سخت غمزده کرد. او که روزگاري شهرتي گسترده داشت و در هر محفلي نامش بر سر زبان‌ها بود به‌گونه‌اي درگذشت که شايد مراسم چنداني هم براي او برگزار نشود! مرگ او مرا به ياد شعري از کمال‌الدين اصفهاني پس از حمله مغول به اصفهان و قتل‌عام مردم آن شهر به سال 633 هجري انداخت:

کو ديده که تا بر وطن خود گريد

بر حال دل و واقعه بد گريد

دي بر سر مرده‌اي دو صد شيون بـود

امروز يکي نيست که بر صد گريد

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی