سخنگوي وزارت امور خارجه ايران اعلام کرد که رياض مانع شرکت هياتي از اين وزارتخانه در نشست وزراي خارجه سازمان همکاري اسلامي در جده شده است؛ نشستي که به دعوت حکومت خودگردان فلسطين قرار است برگزار شود و طرح معامله قرن دونالد ترامپ را به بحث و بررسي بگذارد و موضع اسلامي واحد عليه آن اتخاذ شود. واقعيت اين است که چه ايران در اين نشست شرکت کند يا نکند، خروجي مشترک چنين ديدارهاي جمعي عربي و اسلامي و بينالمللي در بحث فلسطين از محکوميت زباني اسرائيل و حمايت کلامي از فلسطين فراتر نميرود و تجربه صدها نشست اتحاديه عرب و سازمان همکاري اسلامي در طول چند دهه گذشته نشان داده است که کارکردي عملي ندارند. با اين وجود اما اقدام اخير رياض پرده از اتفاقات و مسائلي برميدارد: نخست اينکه روابط ميان تهران و رياض به چنان نقطه حضيضي رسيده است که حتي آرمان فلسطين هم نميتواند آنها را صرفا براي بيان يک موضع سياسي مشترک در حمايت از آن گرد هم آورد. دوم اينکه اين آرمان ديگر در روابط بين اسلامي و عربي حداقل ميان ايران و عربستان به عنوان يک مساله وحدتبخش و اجماعي مطرح نيست که به يک قضيه اختلافي تبديل شده است و فراتر از آن هم در نتيجه تحولات هولناک يک دهه اخير در خاورميانه، نه تنها حمايت از فلسطين در سياست خارجي برخي کشورها رنگ باخته، بلکه جاي خود را به ائتلاف با اسرائيل داده است و همين خود، الزاماتي را بر مناسبات منطقهاي به ويژه ميان ايران و عربستان تحميل کرده و ميکند. سوم اينکه خوشبينيها به امکان آشتي ميان ايران و عربستان در يکي دو ماه اخير به دنبال تحرکات ميانجيگرانه پاکستان، عمان و عراق واقعبينانه نبوده و برآيند شناختي نادرست از واقعيتهاي جديد در منطقه است. قبلا هم نگارنده در چند يادداشت بيان داشته که امروزه تنش ميان تهران و رياض ديگر تابع فاکتورهاي شناخته شده در طول چهار دهه گذشته و مسائل اختلافي ديرينه ميان دو طرف نيست، بلکه تابعي از تنشي بزرگتر در سطح منطقه ميان تهران و واشنگتن است. از اين رو، اينگونه به نظر ميرسد که گشايش و آشتي در روابط ايران و عربستان به گشايشي پيشيني در روابط ميان آمريکا و ايران گره خورده باشد. اين تحول از سال 2015 و به ويژه پس از سرکار آمدن دونالد ترامپ روي داده است. يک علت آن به روابط ائتلافي ميان آمريکا و عربستان بازميگردد که مانع از آن ميشود رياض در شرايط فشار حداکثري بر ايران پشت واشنگتن را به ويژه در سايه شدت گرفتن اختلافات خود با تهران در چند سال اخير خالي کند. علت دوم اما به مناسبات داخلي قدرت در خود عربستان بازميگردد. بر کسي پوشيده نيست که محمد بن سلمان در صرافت پادشاهي عربستان است و براي نشستن بر اين کرسي به حمايت دولت آمريکا و شخص ترامپ نياز دارد. کسي که با معادله قدرت درون خانداني در عربستان آشنا باشد، نيک ميداند که همه طرفهاي قدرتمند اين معادله با آمريکا روابط نزديکي دارند و از اين طريق، واشنگتن به ويژه پس از عزل ملک فيصل در دهه هفتاد قرن پيشين به شيوه غيرمستقيم، اما موثر در انتخاب وليعهد و پادشاه اعمال نفوذ ميکند و اساسا بدون اين اعمال نفوذ و حمايت ترامپ ولايتعهدي محمد بن سلمان و کنار گذاشتن شخصيت متنفذ و محافظهکاري چون محمد بن نايف چندان ممکن نبود. بنسلمان بهتر از هر کسي از اين نقش و مسائل آگاه است و به همين خاطر در رابطه با ايران بعيد است بيگدار به آب بزند؛ به ويژه پس از بحران ترور جمال خاشقچي و لابيگري بنيامين نتانياهو در آمريکا جهت ممانعت از فشار جدي بر وي که همين مساله نيز الزاماتي را ايجاد کرده است. در واقع، در يک دهه اخير که بحران ميان دو طرف بيش از هر زماني شدت يافت، بهترين وقت براي کنترل آن، کاهش قابلتوجه اختلافات و حتي آشتي در زمان ملک عبدا... و به ويژه هنگامي بود که برجام امضا شد و عربستان احساس ميکرد آمريکا به دغدغههايش در رابطه ايران بيتوجه و آن را تنها گذاشته است. اما ايران که خود را در نتيجه برجام و تحولات منطقه در موقعيت برتر ميديد، اين فرصت را مغتنم نشمرد و از اين جهت، به نظر ميرسيد که لزومي براي حرکت در جهت آشتي با عربستان نميديد و دولت برخلاف امروز که بر طبل بهبود روابط با همسايگان ميکوبد، گويا بر اين گمان بود که پس از بستن با قدرتهاي بزرگ، اين ديگران هستند که پيشقدم خواهند شد. اما امروز رياض از يک سو در سايه فشار حداکثري آمريکا بر ايران خود را در موقعيتي ديگر ميبيند و از ديگر سو روابط ايران و عربستان تابع دو متغير آمريکايي و اسرائيلي شده است. از اين جهت، جلوگيري از مشارکت ايران در نشست جده و موضع عربستان در قبال معامله قرن قبل از آن که بيانگر چرخش سياست خارجي آن نسبت مساله فلسطين و اسرائيل باشد، چشماندازي از يک نوع خطکشي ژئوپليتيک و ژئواستراتژيک در منطقه است.