«وقت رفتن» از همان آغاز خواننده را به بهيادآورياي تمثيلي هدايت ميکند. يادآوري مجسمه تمامقد مسيح. انگار که دوباره تعميد شده باشد. در اينجا و در اولين سطور کتاب، کنايهاي ديده ميشود: انتقامگيرنده و مجازاتکننده خود از بدنامترينها هستند. هيتلر در مقام شيطان، انتقامگيرنده ميشود.
يادبود ميدان شهر تصوير دهشت است. در پاي يادبود، استخوانهاي ذوبشده مردماني آسيبديده قرار ميگيرد: حالا مسيح کارکردي تغيير يافته دارد. ورود به قرن جديد، ورود به خشونتي عريان است. روندي را پيش ميگيرد که تفکرات جديدي را همراه ميکند.
رمان، فرمي تکرارشونده را با خود به همراه دارد. تکرار گفتاري که مثل يادبود جهنم در ميدان دهکده، مرتبا به چشم ميخورد و برابر ديدگان مينشيند. تکراري که بايد بارها بخوانيم. گريزي نيست. استخوانهايي مايعشده و سوپ مانند و سياهرنگ، که به دور چشمها و رانها و شکم اسبها ماليده ميشود تا از گزند حشرات به دور بمانند، عصاره جنايات انساني است. چيزي بدبو که حشرات را ميپراکند و اسبها را از رميدن در امان ميدارد. شکلي تمثيلي از آميختگي با جنايت.
روايت خود را به کُنه آن خشم و غيظي که پنهان مانده بود ميکشاند و آرام و تکرارشونده، جهنم درونش را بيرون ميآورد. شکلي ترساننده و ويرانگر و هستيگريز. شکلي قطعشده و ناکارآمد. اين تسليم به آن، کوبنده و بيانيهگونه روايت را پيش ميبرد.
«وقت رفتن» تکههايي را در خود جاي ميدهد. تکههايي که انگار ميخواهند شاهد مثالي باشد از آنچه نويسنده ميگويد. دستههاي دعاگو ميگويند. قادرند قلوب ما را تسکين دهد. تسکيني آميخته به خشونت.
داستان، در فواصل ميان تکرارها و فضايي سخت و محتوم خود را جا ميکند. حنجره داستان، از مرگ انباشت شده است و فريادي خشک و سرفهمانند، داستان را در برگرفته. استخوان روي استخوان، از مردگان انسان و حيوان، براي تغار روي کوره آتش جمع ميشود. غلظت سياهي که بوي تعفنش، پشههاي دور اسبها را ميراند.
تسليم به مرگ با دلايل مختلفي در «وقت رفتن» نشان داده ميشود. دخترکي که خود را به پاي مجسمه ميان ميدان ميکشاند و خون را به مجسمه و صورت ميمالد و خود را در رودخانه غرق ميکند.
«وقت رفتن» آرام و سبک فرو ميآيد و ميان نغمات روزانه زندگي مردمان حرکت ميکند. به تاريخي دورتر پا مينهد و از زندگي و روزمرگي و طبيعت ميگويد. گفتاري که انگار لکنت زباني، ميان سخنرانياي درباره مرگ و مردن باشد. کلام منعقد شده و نشده بازميگردد و چهره کريه مرگ را باز مينشاند و بهياد ميآوردمان که غافل مشو از آن تعفن سياهي که از تابوت چکه ميکند.
يوزف وينکلر، توصيفي رها و فراخ را پيش ميآورد تا در بازگشت به کراهت و محتوميت مرگ، آن فاصله و درشتي و خشونت را بهتر و بيشتر و مشمئزکنندهتر از پيش حس کنيم. همراه با دعايي که از عروج و به آسمان رفتن ميگويد، جد ماکسيميليان، در تابوتش، باد کرده و زشت و پوسيده و رو به اضمحلال نشان داده ميشود. دهان نويسنده پرشده از دعاهايي که با طعنه و نيشخند در جايي خوانده ميشود که همسو با مرگي نابهنگام، ريشخندي به زندگان نيز ميزند.
پيرمرد نودساله ميگويد آن روز آنقدر گرسنه بودم که گوشهاي شيطان را هم ميخوردم. فشاري و قدرتي که براي خودش شخصيت دارد. فقر و گرسنگي، قوانين و بازي را تغيير ميدهند و همهچيز را در زير پاي خود له ميکنند و از هرچه که ميتوانند نيرو ميگيرند. از جايي رمان، رويش را به درون چاه زندگي فروميکند و از کريسمس و روابط آدمها و از جزئيات حيات ميگويد. ماکسيميليان کودک را ميبيند و توصيفات ريز روزمرگي کودکياش را شرح ميدهد. تا پيش از اين، مردگان همچون دروازه ورود به داستان عمل ميکردند و تصاويري که با محوريت مرگ ميآمد، مثل ديوار محافظ قلعه زندگي عمل ميکرد. انگار که در اين کتاب زندگي، بر درياي مرگ جاري باشد. همچون تصويري که نويسنده شرحش را ميدهد: سيلابي از خون جاري ميشود و همهجا را فراميگيرد و کشتياي بر آن شناور ميماند.
در سطرسطر رمان، مرگ روي مرگ ميافتد و در خودش تلنبار ميشود. آدمها پشت به پشت و فاميل به فاميل در زنجيرهاي قرار ميگيرند که ميتوانند وزش مرگ را از لابهلاي تاروپود خود حس کنند. دهکده درون روايت، همچون درخت پاييزديدهاي است که باد نيستي، گاهگاه تکاني به آن ميدهد و برگي از او ميگيرد.
ساکنان دهکده با آن شمايل در ميدان که بوي زهر ريختهشده در دهان گناهکار ميدهد، انگار جز انتظار جهنم، انتظار ديگري ندارند. انتظاري که سفيرکشان هربار کسي را مشرف ميکند و دربرميگيرد.
در نيمههاي داستان است که اين يخ ميشکند و غرقه در سرما و انجماد مرگ ميشويم و تقلا ميکنيم. روايت نوساني ميگيرد و از سومشخص به اولشخص حلول ميکند و بازميگردد.
دست نويسنده و چشم خواننده، در مرگهاي خودخواسته دو نوجوان هفدهساله فروميرود. در اينجا روايت از مرگ فاصله ميگيرد و جهنم را بازميآفريند. گرماي انجماد ميسوزاند.
«وقت رفتن» يکدست و بيفصلبندي، مثل جريان آبي خروشان و يکپارچه، سالها را درمينوردد و به سه پيرمردي ميرسد که در محراب کليسا ودر دعا آرزوي خاصي دارند. ردپايي که از ابتداي داستان، دقيق و پر تمنا تصوير شده بود، اينجا در تجلياي شيطاني و ويرانگر، در تمنايي پرخشم و آزمند ديده ميشود. «وقت رفتن» در نظمي دقيق و ساختمند، در طول روايتي پرمرگ و زندگيگريز ريشه دوانده و سرچشمههاي تفکري خاص را در خاک اتريش به تصوير ميکشد.