بستن

یه مرد بود؛ یه مرد...

یه مرد بود؛
 یه مرد...

گروه ادبيات و کتاب: محمد قاسم‌زاده (1334-نهاوند) از برجسته‌ترين رمان‌نويسان و پژوهشگران معاصر و از اعضاي هيات‌علمي فرهنگستان زبان و ادب فارسي است که از اواخر دهه شصت تا امروز بيش از ده رمان منتشر کرده، که رمان «چيدن باد» او در سال 95 عنوان بهترين رمان سال جايزه ادبي مهرگان ادب را از آن خود کرد. آنچه مي‌خوانيد داستان کوتاه «مرد» نوشته محمد قاسم‌زاده است.

مرد را روز شنبه آوردند و به مامورها معرفي کردند. بايد هرروز بين ساعت هشت تا نُه مي‌آمد و دفتر افسر نگهبان را امضا مي‌کرد. افسر او را نشاند و همه‌چيز را برايش روشن کرد، که اينجا شهر کوچکي است و همه‌چيز آرام، او بايد هوايي را که به سرش افتاده، فراموش کند، چون خودش و مامورهايش هيچ ‌اغتشاشي را تحمل نمي‌کند. حق ندارد حتي يک قدم از ميدان‌ سرسبز در جنوب و ميدان ساساني در شمال آن‌طرف‌تر برود. افسر صورت مرد را نگاه کرد. حتي پلک‌ نمي‌زد. ناگهان نطق افسر کور شد، نمي‌دانست مرد مطيع است و به حرف‌هايش گوش مي‌‌دهد يا با نگاه خيره، او را مسخره مي‌کند. سکوت کرد، اما مرد همچنان مات او را مي‌پاييد. افسر اشاره کرد بلند شود و گفت در مسافرخانه‌ درخشان اتاق کوچکي به او مي‌دهند و مي‌تواند آنجا زندگي کند، ناهار را در قهوه‌خانه‌ نوروز و شامش را در رستوران باباخان مي‌خورد. مرد سرش را پايين انداخت و وقتي افسر گفت مي‌تواند برود، بدون هيچ‌حرفي بيرون رفت.

افسر گروهبان انور را خواست و گفت ماموريت دارد عين سايه اين مرد را تعقيب کند، طوري که به چشم نيايد، با لباس شخصي هم برود و غروب بيايد گزارش بدهد. سربازي هم تا آمدن او اين مرد را زيرنظر مي‌گيرد.

گروهبان به‌سرعت رفت و لباسش را عوض کرد. به او گفتند مرد و سرباز رفته‌‌اند پارک شهر. گروهبان تاکسي گرفت و رفت پارک. مرد روي نيمکتي نزديک کافه نشسته بود. سرباز تا مامور را ديد، زد بيرون و گروهبان در راهرويي سه رديف مانده به نيمکت مرد نشست. اطراف را نگاه کرد، جز او و آن مرد کسي در پارک نبود، حتي کارگرهاي کافه ديده نمي‌شدند، با اينکه درش باز بود و صداي آواز از راديوي آن مي‌آمد، که مي‌دانست در قفسه‌ پشت صندوق است.

مرد هيچ‌کاري نمي‌کرد. تکيه داده بود به پشتي نيمکت چوبي سبزرنگ و دو دستش را هم باز کرده بود و روي پشتي بود، عين دو بال. نه دست‌هايش تکان مي‌خورد و نه سرش. گروهبان دوباره اطراف را نگاه کرد. هنوز نه آدمي مي‌ديد و نه صدايي مي‌شنيد. نزديک حوض دايره‌اي وسط پارک، کلاغي نشسته بود روي سنگ آبخوري و نوک مي‌زد به آبي که مانده بود ته گودي زير شير. گربه‌اي به رنگ سياه يک‌دست و چشم‌هاي زاغ زل زده بود به کلاغ. گربه هم عين اين مرد بي‌حرکت بود، حتي دمش را تکان نمي‌‌داد. خيره شد به گربه و کلاغ. کلاغ آب مي‌خورد و گربه نگاه مي‌کرد. نه گربه جلو مي‌آمد و نه کلاغ جز نوک‌زدن به آب و سربلندکردن، کار ديگري مي‌کرد. قار ممتد و بلندي از بالاي چناري ته پارک بلند شد. کلاغ پرواز کرد و رفت به سمت صدا. گربه يک قدم برداشت و دوباره ايستاد. کلاغ را نگاه کرد تا ميان شاخه‌ها گم شد. نگاه ماتش بر مسير کلاغ ماند.

گروهبان انور ساعتش را نگاه کرد و برگشت رو به مرد، هنوز در همان حالت بود، تنها دست چپش کمي لغزيده بود و پنجه و ساعدش آمده بود پشت نيمکت و همان‌جا ثابت مانده بود، اما هنوز هيچ‌آدمي ديده نمي‌شد. خوب اطراف را پاييد و بلند شد و رفت دم کافه. دو شاگرد شُکري ته کافه قالب يخ را ريز مي‌کردند و بين پاتيل بستني و قالب چوبي مي‌گذاشتند. تشنگي را بهانه کرد و ليواني آب خواست. شاگردها که او را مي‌شناختند، فلاسک آب را نشان دادند. حبيب که جلوتر بود، گفت فلاسک آب ندارد و الآن يخ در ليوان مي‌اندازد. بلند شد و ليوان را آورد. گروهبان برگشت و مرد روي نيمکت را ديد. ديد چشم‌هايش بسته است و دهانش کمي باز مانده.

حبيب ليوان پرآب را به گروهبان داد. او تکانش داد تا يخ زودتر آب شود. برگشت و روي صندلي دم در نشست. روبه‌روي مرد بود و بي‌اينکه به چشم بيايد، نگاهش مي‌کرد. چند جرعه پشت سر هم نوشيد. مرد بيدار شد و گردن و دست‌هايش را تکان داد. نرمش مي‌کرد. نگاهي به اطراف انداخت. هيچ‌به گروهبان و کافه توجه نکرد. کتش را درآورد و بالش کرد و روي نيمکت دراز کشيد. گروهبان هم آب را نوشيد و همان‌جا نشست.

صداي اذان از دوردست آمد. مرد از خواب بيدار شد. رفت به طرف همان آبخوري که کلاغ روي آن نشسته بود. شير را باز کرد و سه مشت آب به‌صورتش زد و راه افتاد به طرف در پارک، باز نگاهي به کافه نيانداخت. از کنار نرده‌ها به طرف ميدان رفت. به در پايين پارک که رسيد، گروهبان هم بلند شد و رفت پشت سر او. تنها چند قدم با او فاصله داشت. مرد سرش را پايين انداخته بود و به کسي يا جايي نگاه نمي‌کرد. گروهبان به‌جاي او دو طرف را زير نظر گرفته بود، که ببيند کسي به او اشاره مي‌کند يا نه. اما آدم‌هايي که او همه را مي‌شناخت، بي‌اعتنا به مرد سرشان به کار هميشگي‌شان گرم بود. از ميدان برق گذشت. تنها موقع عبور از عرض خيابان، سمت چپ و راست را نگاه کرد و وقتي ديد ماشيني نيست، آرام رد شد. سربه‌زير رسيد به ميدان مجسمه. ايستاد و دو طرف را پاييد، گروهبان هم. برگشت و رو به گروهبان که به او رسيده بود، گفت: «شما مي‌دونين قهوه‌خونه‌ نوروز کجاس؟»

گروهبان گفت: «تو غريبي؟»

مرد گفت: «آره.»

گروهبان گفت: «قوم‌وخويش نوروزي؟»

مرد گفت: «نه. شنيده‌م ديزي‌اش خوبه.»

گروهبان با دست پايين خيابان را نشان داد و گفت: «صدمتري که بري، نرسيده به بازار سنگ‌ميل، قهوه‌خونه‌شه.»

مرد دستي تکان داد و رفت.

گروهبان انور هم راه افتاد و رفت دم بازار سرداب ايستاد. در قهوه‌خانه کار نداشت و در رستوران هم، چون نوروز و باباخان گزارش مي‌دادند او چه‌کار کرده و با کي حرف زده.

چهل‌ دقيقه بعد بيرون آمد و رفت مسافرخانه‌ درخشان. اتاقش را که نشان دادند، کليد را گرفت و رفت تو. کتش را درآورد و انداخت روي صندلي و با پيراهن و شلوار، روي تخت دراز کشيد. حتي نگاهي به اتاق نيانداخت. چشمش را بست. خوابش نمي‌برد. آبگوشت پرچرب و سنگين بود و از قهوه‌خانه تا مسافرخانه هم تنها چهار دکان فاصله بود و نتوانسته قدم بزند. تنها فعاليت بعداز غذا، بالاآمدن از بيست‌وهفت پله‌ مسافرخانه بود. يک لحظه پيرمرد مدير مسافرخانه را ديده بود. صورت گردي داشت و با ريش سفيد کوتاه و چشم‌هاي قهوه‌اي که سفيدي‌اش را خون گرفته بود. وقتي جلو ميز ايستاد و خودش را معرفي کرد، مدير با دهن باز زل زد به او، انگار مي‌خواست گريه کند، اما سيد که آمد، پول بگيرد و چاي بخرد، با همان نگاه لرزان به کارگرش نگاه کرد. او فهميد هميشه همين نگاه مستأصل را دارد و آماده است که بزند زير گريه. به چهره‌ مدير و سيد قهوه‌چي‌اش فکر مي‌کرد. صداي زني را شنيد که با لهجه‌ کرمانشاهي حرف مي‌زد و به کارگري مي‌گفت ملافه‌هاي کثيف را ببرد پشت‌بام تا بيايد و آنها را بشويد. کارگر گفت ملوک‌خانم برنج‌ها را که آوردم، ملافه‌ها را مي‌برم. لهجه‌ ملوک‌خانم او را به ياد دوستش، اسفنديار انداخت، ظريف بود و شمرده حرف مي‌زد. با همين ظرافت و شمرده حرف‌زدن اسفنديار، لهجه‌ کرمانشاهي را شناخت، هرچند خيلي زود فهميد فقط اسفنديار ظريف است. سه‌سال پيش اسفنديار زبان خواند تا او در راه کرمانشاه، نزديک کنگاور تصادف کرد و کشته شد. به اسفنديار فکر مي‌کرد که خوابش برد.

شام را در رستوران باباخان خورد و خيلي زود بيرون آمد و روي سکوي خانه‌ کنار رستوران نشست و سيگاري آتش زد. سرش را پايين انداخته بود و زمين جلوي پايش را نگاه مي‌کرد. خيلي آرام پُک مي‌زد و دود را مي‌فرستاد وسط دو پايش. نه به کساني توجه مي‌کرد که از جلوش مي‌گذشتند و نه اعتنايي به صداي آدم‌ها و ماشين‌ها داشت. آنقدر سربه‌زير نشست تا سيگارش تمام شد. فيلتر را روي زمين انداخت و لگد کرد و بلند شد و رفت مسافرخانه.

گروهبان انور برگشت شهرباني و گزارش روزانه‌اش را نوشت و به افسر داد. افسر گفت: «احتمالا روز اوله و مي‌دونه زيرنظرش گرفته‌يم. بايد ديد بعدا چه‌کار مي‌کنه.»

صبح گروهبان عيني با لباس شخصي نزديک مسافرخانه ايستاده بود. او ساعت هشت‌ونيم بيرون آمد و رفت کلانتري و دفتر را امضا را کرد و برگشت مسافرخانه و تا ده‌ونيم هنوز بيرون نيامده بود. گروهبان کلافه شده بود، و نمي‌توانست با کسي هم حرف بزند. مي‌ترسيد حواسش پرت شود و مرد را گم کند. آرام‌آرام کينه‌ مردي را به دل مي‌گرفت که تنها لحظه‌اي در کلانتري او را ديده بود. اما مرد درست ساعت ده‌ونيم بيرون زد و راه افتاد به طرف بالاي خيابان. پاسبان در پياده‌رو ديگر، پشت سرش رفت. از ميدان گذشت و به راهش ادامه داد. به مطبوعاتي کشاورز که رسيد، حتي به روزنامه‌هايي که روي تخته به درخت کنار پياده‌رو آويخته بودند، نگاه نکرد و گذشت. آرام قدم برمي‌داشت و در حرکاتش نه شتاب بود و نه سکون. از ميدان برق هم گذشت و تا اين لحظه فقط به روبه‌رو نگاه کرده بود و هيچ‌اعتنايي به دو طرف خيابان نداشت. نه نگاهي به آدم‌ها مي‌انداخت و نه به دکان‌ها.

رفت پارک شهر و روي همان نيمکتي نشست که ديروز گروهبان انور بر آن ديده بودش. برخلاف ديروز پارک خلوت نبود، در قسمت اسباب‌بازي‌ها، چهار زن بچه‌ها را آورده بودند. دختري تاب سوار شده بود و سه پسر ديگر سرسره‌سواري مي‌کردند. هياهوي بچه‌ها و صداي مادرها تا اين‌طرف پارک مي‌آمد، اما مرد بي‌اعتنا به هياهو روي نيمکت نشست و دست‌هايش را روي پشتي گذاشت و خيره شد به شاخه‌هاي چنارها. حتي يک‌لحظه هم به اطراف توجه نکرد.

گروهبان عيني در راهروي اولي، نزديک نرده‌هاي پارک، پشت سر مرد نشست و زل زد به او. مرد هيچ‌تکاني نمي‌خورد. گروهبان چند دقيقه که نشست، حوصله‌اش سررفت به خميازه افتاد. به خودش گفت اين مرد مگر از سنگ ساخته شده که عين مجسمه مي‌نشيند و هيچ‌تکان نمي‌خورد. چند دقيقه تاب آورد و بلند شد و رفت کافه. فتحي و حبيب عين ديروز داشتند پاتيل بستني را آماده مي‌کردند. تا گروهبان را ديدند، هردو بلند شدند و سلام کردند. گروهبان يک ليوان چاي خواست. حبيب رفت زيرزمين و يک ليوان چاي آورد. گروهبان نشست دم در و چاي را آرام‌آرام نوشيد و گوشه‌ چشمي به مرد داشت که در همان حالت نشسته بود. گروهبان ليوان را گذاشت روي ميز و برگشت، ديد مرد بلند شد و کتش را درآورد و زير سرش گذاشت و خوابيد. گروهبان زيرلب گفت نمي‌شد کپه‌ مرگت را تو مسافرخانه مي‌گذاشتي؟ اما به يادش آمد در مسافرخانه هم که باشد، او بايد همان حوالي بايستد. صندلي‌اش را کشيد کنار تا آفتاب به‌صورتش نخورد.

مرد با صداي اذان بيدار شد و از آبخوري آب به‌صورتش زد و راه افتاد، باز بي‌اعتنا به آدم‌ها و اطراف رفت. حتي دم قهوه‌خانه‌ نوروز برنگشت دوروبرش را نگاه کند و گروهبان که از بيکاري کلافه شده بود، رفت دم در مسجد سرداب نشست و زل زد به قهوه‌خانه. اما آفتاب بود و بلند شد و رفت جلوي در حمام مولوي، اما زني به او اشاره کرد که برود آن‌طرف، امروز حمام زنانه است. رفت دم بازار سرداب و کنار چرخ‌دستي ميوه‌فروش نصرت ايستاد و باز زيرلب فحشي نثار مرد کرد.

مرد از قهوه‌خانه بيرون آمد و با همان آرامش رفت مسافرخانه. گروهبان زيرلب گفت گند بزند به هيکلت. حالا من بايد چند ساعت اينجا بايستم تا تو هيکل نحست را بياري بيرون؟ رفت کافه‌ پهلواني و يک بستني سفارش داد. پشت ميز دم در نشست و از آنجا مي‌توانست در مسافرخانه را زيرنظر بگيرد. اما بستني زود تمام شد و برگشت کنار چرخ‌دستي نصرت، در پناه کيوسک روزنامه‌فروشي ايستاد و سيگاري آتش زد. سيگار را در مشتش گرفت که ديده نشود. آرام پک مي‌زد و دودش را مي‌داد پشت کيوسک. ولي سيگار کوچک و باريک بود و زودتمام شد و به خودش گفت حالا او در اتاقش روي تخت خوابيده.

ساعت شش بعدازظهر، مرد از مسافرخانه بيرون آمد. گروهبان که از بي‌قراري مي‌لرزيد، تفي به زمين انداخت و پشت سرش رفت. مرد در همان مسيري راه افتاد که صبح رفته بود. گروهبان هم ناچار با او رفت. دم در پارک که رسيد، برگشت. هيچ‌شتابي هم نداشت، برعکسِ گروهبان که هميشه تند مي‌رفت و حالا از کلافگي نمي‌توانست آرام برود. اين قدم‌برداشتن آرام، خشم گروهبان را بيشتر مي‌کرد.

دم ميدان مرد رفت رستوران باباخان. نيم‌ساعت بعد بيرون آمد و کنار در نشست و سيگارش را آتش زد. پاسبان اطراف را نگاه کرد. جمعيت زيادي مي‌رفتند و مي‌آمدند و استاد ظفري و گروهبان سليماني و بخشي هم دور ميدان ايستاده بودند. نمي‌شد سيگار کشيد. خيره مرد را نگاه مي‌کرد و دود که از ميان لب‌هايش بيرون مي‌زد، خشم گروهبان را بيشتر مي‌کرد. مرد ته‌سيگار را روي زمين انداخت و زير پا له کرد و راه افتاد به طرف بازار. از پله‌هاي مسافرخانه بالا رفت.

گروهبان نفس راحتي کشيد. پستش تمام شده بود. رفت شهرباني و به افسر نگهبان گزارش داد. چشم‌هاي افسر نگهبان از حدقه زد بيرون. گروهبان ترسيد و گفت: «جناب سروان! چشم ازش برنداشتم. ده ساعت سرپا ايستادم و مواظبش بودم.»

افسر نگهبان گفت: «اين پدرسوخته داره چه‌کار مي‌کنه؟ يعني هرروز همين‌طور مي‌ره پارک و برمي‌گرده.»

گروهبان گفت: «حالا چي بنويسم؟»

افسر گفت: «هموني که ديده‌اي.»

گروهبان عيني و انور شصت‌وچهار روز مرد را تعقيب کردند. تنها تغييري که در حرکاتش پيدا شد، پوشيدن لباس گرم بود، روز آخر پالتو کلفت سياهي پوشيده بود که تا زير زانويش مي‌رسيد و کلاه نخي هم به سرش گذاشته بود و ديگر روي نيمکت نمي‌خوابيد. يقه‌ پالتو را بالا ‌داد و کلاه را پايين کشيد، تا روي دماغش و سرش را تکيه داد به پشتي نيمکت و يک ساعت خوابيد.

اولين برف که باريد، مرد ساعت نه صبح از مسافرخانه بيرون آمد و رفت دفتر افسر نگهبان را امضا کرد و برگشت مسافرخانه. گروهبان عيني تا ظهر روبه‌روي مسافرخانه ايستاد تا او از پله‌ها پايين آمد و رفت قهوه‌خانه نوروز. نيم‌ساعت بعد برگشت به مسافرخانه. گروهبان تا هفت شب همان‌جا کشيک داد تا او براي شام بيرون آمد. گروهبان تف کرد. مرد رفت رستوران باباخان و از آنجا که بيرون آمد، سيگارش را آتش زد و همان‌طور که قدم مي‌زد، سيگار به لب از جلو گروهبان گذشت و رفت مسافرخانه. گروهبان که سرما به جانش نشسته بود، رفت کلانتري و گزارش را نوشت و به‌سرعت خودش را به خانه رساند.

افسر نگهبان مرد را خواست و گفت: «چه‌کار مي‌کني؟»

مرد گفت: «من آدم گرمايي‌ام. طاقت سرما رو ندارم. ترجيح مي‌دم از اتاق بيرون نيام.»

افسر گفت: «تو اتاق چه‌کار مي‌کني؟»

مرد گفت: «چه‌کار مي‌تونم بکنم؟ يه راديو تک‌موج بهم دادن. فقط راديو ايران رو مي‌گيره. روزي پونزده ساعت به اين راديو گوش مي‌دم.»

افسر گفت: «حوصله‌ت سرنمي‌ره؟»

مرد گفت: «نه. اتفاقا خيلي جالبه. برنامه‌شونو دوس دارم. مي‌تونم برنامه‌ها رو واسه‌تون تعريف کنم.»

افسر راست به چشم‌هاي او نگاه کرد، اما چشم‌هاي مرد همچنان بي‌حالت بود. فکر کرد خودش و دو گروهبان با اين اعصاب فرسوده و به‌هم‌ريخته تا کي مي‌توانند خونسردي اين مرد را تحمل کنند. به مرد گفت: «مي‌توني بري.»

مرد آرام بلند شد و از اتاق بيرون رفت. دو گروهبان در حياط ايستاده بودند او را که ديدند، باهم تف انداختند روي زمين. مرد از در کلانتري بيرون زد. دو گروهبان رفتند اتاق افسر و گفتند آنها را از تعقيب اين مرد معاف کند. حاضرند بروند ماموريت مناطق محروم، هرجا که باشد، اما ديگر طاقت ندارند در سرماوگرما، روزي ده‌ساعت يک‌جا بايستند.

افسر تفي انداخت روي زمين و گفت: «بريد. ديگه لازم نيس تعقيبش کنين!»

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی