اگر دهه نود ميلادي را دهه يکه تازي آمريکا در روابط بينالملل بدانيم دو دهه آغازين قرن 21 خلاف روندي شد که بسياري در غرب در دهه 90 ميپنداشتند. چالش جهان غرب با جهان اسلام، رشد بينظير چين که حدود 400 ميليون انسان را از فقر مطلق نجات داد و اين کشور را به دومين قدرت اقتصادي برتر جهان تبديل کرد، احياي تزاريسم روسي تحت رهبري ولاديمير پوتين همگي گواه براين واقعيت هستند که با گذشت هر چه بيشتر زمان جهان قطبيتر و کانونهاي قدرت متنوعتر ميشوند. همکاريهاي نزديک و در بسياري از موارد استراتژيک روسيه و چين از آغاز پايان سلطه و سروري کامل ايالات متحده آمريکا بر جهان نشان دارد. اين دو قدرت نوظهور توانستهاند همکاريهاي خود را در قالب سازمان همکاريهاي شانگهاي سامان و نظم دهند. همچنين اتحاديه اروپا که روزگاري نه چندان دور همگان آن را در صف متحدين طبيعي آمريکا به شمار ميآوردند با توجه به خروج بريتانيا از اين نهاد و همچنين تنش روزافزون آن با آمريکا به رهبري رئيسجمهور دونالد ترامپ گواه اين حقيقت هستند که اتحاديه اروپا نيز کمکم در حال مبدل شدن به بازيگر مستقل در صحنه روبط بينالملل است. اما متاسفانه جهان اسلام از اين تحولات تا حد بسياري به دليل درگيري و جنگهاي خانمان سوز داخلي و فرقهاي عقب افتاده است. جهاني که پتانسيل بالقوه تبديل شدن به بازيگر درجه يک جهاني را دارد اما به دلايلي که گفته شد از کاروان تحولات جهاني جامانده است. هر چند تلاش چند سال گذشته کشورهايي همچون ترکيه و يا عربستان سعودي براي تاسيس بلوک جديد اسلامي نتايجي جز ويراني و جنگ در بر نداشته است. بسياري از صاحبنظران بر اين نظرند که يکي از زمينههاي به قدرت رسيدن فردي همچون ترامپ در آمريکا و آغاز جنگ تجاري اين کشور با چين همين رشد کانونهاي جديد قدرت در روابط بينالملل است. آمريکاييها که خود قوانين جهان پساجنگ جهاني دوم را نوشتند حال دارند به زير بازياي ميزنند که خود آن را شروع کردند. آمريکا بايد سهم بلوک جديد قدرت را به رسميت بشناسد و از افزايش تنشها بپرهيزد. اما رفتارهاي آمريکا در چند سال گذشته چيز ديگري را ميگويند. خروج از پيمانهاي چندجانبه اقتصادي، سياسي و به خصوص نظامي اين کشور از آغاز روندي نشان دارد که خيليها از آن بيمناک و هراسانند؛ جنگ جهاني سوم. بسياري از صاحبنظران در چند سال اخير و با توجه به رشد حيرتانگيز چين بر اين نظرند که جهان در آرامشي قبل از طوفان بسر ميبرد. تمرکز نيروهاي نظامي ايالات متحده در خاور دور و سعي در مهار چين از يکسو و توسعه روزافزون ميزان اثرگذاري چين به همراه روسيه در سياست جهاني از سوي ديگر، همگي دال بر وارد شدن جهان به مرحلهاي حساس و تاريخي است که آينده بشر و حيات بر روي زمين تا حدودي وابسته به آن است. معروف است که ميگويند جنگ ادامه سياست به شيوه ديگري است اين يعني اينکه اگر قدرت مسلط (آمريکا) نتواند اختلافاتش را با قدرت يا قدرتهاي چالشگر از طريق ديپلماسي و ميز مذاکره حل کند جهان به زودي همان اتفاقي را شاهد خواهد بود که آلبرت پاياک آن را صد و اندي سال پيش پيشبيني کرده بود؛ جنگ جهاني سوم. جنگي که شايد اين بار نه به قيمت پيروزي يک طرف و شکست طرف ديگر بلکه به مثابه پايان حيات بشري باشد. آيا تمامي اين اتفاقات و بحرانها در صحنه روابط بينالمللي نشان از رفتن جهان به سمت جنگ جهاني سوم است؟ تنها گذشت زمان ميتواند اين سوال را پاسخ دهد اما آغاز سال 2020 که مصادف با اوج تنشها بين ايران و آمريکا بود نميتواند نشانه مناسبي براي صلح بينالمللي باشد. تنشهاي بينالمللي جهان را به جنگ بزرگ نزديکتر کرده است. تنشيهايي که اگر مديريت نشوند به راحتي ميتوانند جهان را به کام يک جنگ ويرانگر ديگر بکشاند؛ جنگي که در نتيجه آن نه از تاک نشاني ماند و نه از تاکنشان.