بستن

فريادهاي زير آوار

فريادهاي زير آوار
محسن جلال‌پور تحلیلگر اقتصادی

 

 

 

روز پنجشنبه شانزدهمين سالگرد زلزله بم بود. هر سال اين روزها ياد آن زلزله، روح کرماني‌ها را خراش مي‌دهد. آنها که عمق فاجعه را ديدند،احتمالا تا مدت‌ها نتوانستند به زندگي عادي بازگردند. خيلي‌ها هنوز هم نيمه شب‌ها صداي ناله آدم‌هاي زير آوار مانده را مي‌شنوند. يکي دو هفته‌اي از زلزله بم كه گذشت ديگر صدايي از زير آوارها شنيده نمي‌شد. آنها که بيرون مانده بودند، ديگر اميدي نداشتند که عزيزانشان را زنده از دل خاک بيرون بکشند.حتي خيلي‌ها اميدي به پيدا کردن جسد عزيزانشان هم نداشتند. فقط خاک بود و آوار. ديگر رفت و آمد سياستمداران هم کم شد. به جايش مردم از داخل و خارج کشور مي‌آمدند و مي‌رفتند. کار زياد بود. سازمان‌ها، تشکل‌ها و گروه‌هاي کوچک و بزرگ مردمي هرکدام گوشه‌اي از کار را برعهده گرفته بودند. آن روزها اولين سالي بود كه مسئوليت رياست اتاق کرمان روي دوش من قرار گرفته بود. ما تلاش مي‌کرديم از خيرين بخش خصوصي براي آواربرداري و بازسازي بم کمک بگيريم. اتاق کرمان وظيفه داشت مهمانان رسمي داخلي و خارجي را پذيرش کرده و مقدمات بازديد آنها را از شهر بم فراهم کند. هرکس به کرمان مي‌آمد، مهمان اتاق بود. آنها را اسکان مي‎داديم و براي بازديد به بم مي‌برديم. آن روزها اتاق کرمان يک خودروي پيکان قديمي داشت. ماشين شخصي من هم پژو پارس بود. اين دو خودرو مدام بين بم و کرمان در رفت و آمد بودند. جز آن، از خودروهاي کرايه‌اي هم استفاده مي‌کرديم. اما مدتي بعد ديديم هزينه‌هاي اتاق به شدت بالا رفته و مهمانان هم از برخورد رانندگان راضي نيستند. تصميم گرفتيم براي انجام بهتر کار، چند خودروي مناسب تهيه کنيم اما اتاق کرمان بودجه‌اي در اختيار نداشت. اولين کاري که کردم اين بود که به ديدار رئيس وقت اتاق ايران بروم. گفتند خوب است در نشست هيات رئيسه اتاق،گزارشي از وضعيت زلزله ارائه کنيد. آن روزها علينقي خاموشي رئيس اتاق ايران بود. در نشست، از بم و گرفتاري‌هايش گفتم و از مردمي که همه چيزشان را از دست داده بودند. من روايت مي‌کردم و آنها مي‌گريستند. آن‌روز آقاي خاموشي دستور خريد يک دستگاه پرشيا را صادر کرد. در قدم اول دست پر برگشتم. چند روز بعد هم موفق شدم سه دستگاه خودرو ديگر از شركت‌هاي بزرگ براي مدتي به امانت بگيرم. کارمان راحت‌تر شده بود و هر روز چند مهمان رسمي و غيررسمي را به بم مي‌برديم و بر مي‌گردانديم. خيلي از اين رفت و آمدها براي بم عايدي داشت اما وعده بعضي‌ها هم هرگز به سرانجام نرسيد. به خاطر دارم يکي از روزهاي پاياني دي‌ماه بود که اعلام کردند محمودرضا خاوري، مديرعامل وقت بانک سپه قرار است به کرمان سفر کند و اين بانک تصميم دارد در بازسازي ويرانه بم نقش داشته باشد. به استقبالش رفتيم و از فرودگاه مستقيم به سمت بم حرکت کرديم. وقت نماز که شد آقاي خاوري اصرار کرد که در اولين روستا توقف کنيم و بعد از اقامه نماز به راه خود ادامه دهيم. از جاده اصلي خارج شديم و در مسجد کوچکي در يک روستاي دور افتاده، نماز را به امامت آقاي خاوري اقامه کرديم. پس از آن به بم رفتيم و خاوري روي ويرانه‌هاي شهر کلي اشک ريخت. از آن دسته مديراني بود که به شدت تحت تاثير قرار گرفت به‌گونه‌اي که تمام راه بازگشت، از ايده‌هايش براي بازسازي بم گفت. در طول راه با چند نفر از مديران و مشتريان عمده بانک سپه صحبت کرد و من پيش خودم فکر کردم اگر اين وعده‌ها عملي شود، دست کم نيمي از ويرانه‌ بم ساخته خواهد شد. خاوري در طول راه چند بار گريه کرد و بارها گفت تا به حال اينقدر از موضوعي عميقا متأثر نشده است. به هرحال سفر آن روز آقاي خاوري هم به پايان رسيد اما پس از آن، از جانب او هيچ‌کاري براي بازسازي ويرانه‌ها انجام نشد و هيچ‌کدام از وعده‌هايي که داد به سرانجام نرسيد. ممکن است اشتباه کرده باشم و خدا مي‌داند راضي نيستم حتي درباره فردي مثل خاوري بي‌‌‌انصافي کرده باشم اما تا جايي که به خاطر دارم او هيچ‌گام مؤثري براي بازسازي بم برنداشت. روز پنجشنبه شانزدهمين سالگرد زلزله بم بود. خاوري و خاوري‌هاي زيادي از اطرافمان رفته‌اند و بردني‌ها را برده‌اند. خاوري‌ها مي‌آيند و وعده مي‌دهند و مي‌روند و بردني‌ها را با خود مي‌برند اما خيلي‌ها هنوز هم نيمه شب‌ها صداي ناله آدم‌هاي زير آوار مانده بم و ورزقان و سرپل ذهاب و ازگله و... را مي‌شنوند.

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی