منصور اوجي «شاعر شيراز» است، «شاعر شعرهاي کوتاه»، «شاعر لحظه»ها، «شاعر ايجازگو»، «شاعر طبيعت» و از اين دست حرفها، که گفته شده و گفته ميشود هنوز؛ که همه اينها هم هست و چيزهاي بسياري ديگر البته، اما من ميخواهم بگويم هرکس اگر، حتي بهطور اتفاقي، با شعري از منصور اوجي برخورد نمايد، در همان نگاه نخست و با همان يک شعر، مجذوب اوجي و شعرهايش خواهد شد. مجذوب جان شيفته اوجي خواهد شد. مجذوب روح زندگي که در جان بسياري از ما نيست؛ و در اوجي هست -تا به امروزِ آذر 1398 که او 82ساله شده- و هيچنيازي نيست به آنهمه القاب و وصفها نظر اندازد. اوجي جان او را به دست ميگيرد و با خود بهدنبال ميکشد. دستبسته و بيپروا: «من نه خود ميروم او مرا ميکشد/ کاهِ سرگشته را کهربا ميکشد.»
ميبرد به کجا!؟ پيدا نيست. ديگر با خود توست که ميخوانياش و سبکيِ کاهي که هست در تو. تو ديگر نيستي، آن است که تو را ميبرد. با خُردکنسيمي ميرود، ميروي؛ به کجاها و ناکجاها ميرود. ميروي. ميرود به «جهاني» که فقط در رويا ميتوانش سراغ گرفت. که ديگر از روي زمين رخت بربسته است ديري. و اوجي جهان روياگوني ميسازد براي تو، تا با او بروي. به جهان روياي شعر بروي. مثل من، که با «کوتاه، مثل آه» رفتم. با منصور اوجي رفتم آن سالها. آن سالهاي جواني شعر و ميروم تمام اين سالها را با جان او همچنان. بعد دوباره بايد برميگشتم. برگشتم به «باغ شب»اش. پرسه زدم «يک روز غروب» را. از «شهر خسته»اش ديدن کردم:
«تمثيل ماندني، سنگ!
تمثال رفتني، آب!
اما پرنده و گل؟
اي مانده، خاک گشتي!
اي رفته، ـ ياد!
فرياد! اما پرنده و گل!»
درون حسرتم کز کرده بودم، مرا در خودم سنگ کرد اوجي؛ با حسرتهاي خودش سنگم کرد و بعد، از «خواب و درخت»اش سردرآوردم؛ از «تنهايي زمين»اش؛ احساس تنهايي کردم؛ و بعد صدايش را در باغهاي اثيري شنيدم که ميگفت: «اين سوسن است که ميخواند» مثل «صداي هميشه»: گفتم: بهار کو؟/ تابوتي در غروب نشانم داد/ بر شانههاي مردان/ در شيون زنان/ با لالهاي که سرخ و سراسيمه رسته بود/ از لاي درز آن.» و من آه کشيدم؛ «کوتاه، مثل آه»، تمام زندگي را آه کشيدم. آه ميکشم هنوز. «آري که سگاند/ آنان که دريده/ ميدرند ما را/ آنها که مدام/ اما نه سگان شب به تاريکي./ پس کي؟/ -سگسارترين؛ (سگان تاريکي!)» دوباره پرسه زدم تا «شعرهاي مصري»، تا شهر کهن رفتم و بازگشتم، اما آنکس که تا مصر مرا برد، کو، کجاست؟ ديگر نديدمش. اين من هستم که حالا پرسه ميزنم در سرزمين کهن؛ پرسه در خود ميزنم. رسيدم اينجا؛ کنار اوجي. اينک حاليا به «سورههاي زميني»اش ايمان آوردم. «به شاخهاي از ماه». رسيدم، زير سايهاش آرميدم. سرشار شدم از روشنايي. تا «دفتر ميوهها» و «باغ و جهان مردگان» رسيدم و دريافتم «شعر، چيزي است شبيه گرگ»/ که از اعماق درختان شب واقعه ميآيد/ و به يک خيزش رعدآسا/ ميدرد گرده روحت را/ ميرود/ و تو ميماني و زخمي هول/ ردي از آتش دندانهايش، برجانت/ مور، موري تا ابد/ مور، موري...» تمام تنم آنک از زخم هولِ تازه سرخوش ميشود و اينک «در وقت حضور مرگ» در غريبانگي «از وطن» ميشنوم:
«پشت اين پنجره در تاريکي
مثل اين است که از شاخه گلي ميچينند
گوش کن ميشنوي؟»
اينها را همه ميتوان در شعرهاي اوجي يافت و با او تا هر کجا که ميشود رفت. به اين دليل که تلاش ميکند «ذهنيت» و «موضوع» را نخست با رفتاري کلاسيک نشان دهد و «تصوير» در شعرهاي او عينيتبخشي به همان ذهنيت است که اگر به کوتاهي در ساختمان اثر ادبي او ميانجامد؛ بهنوعي ريشه در تفکر او دارد که اساسا جهان و هرچه در آن است را «کوتاه» ميداند. در ادامه اين گام است که خود و شعر و تفکر خود را پيوند ميزند به ساحتي از «هايکو» و «فلسفه شرق». در همين ميان شعرهاي کوتاهي که در آثار اوجي وجود دارد به «هايکو» نزديکاند و سازوکارهاي تصويري اين گونه شعر را دارا هستند و البته ميراث شعرهاي ايران: دوبيتي يا رباعي؛ چهاردانههاي ريشهدوانده در جان ما؛ و البته گاه بسيار درخشان و زيبا: «گلي رسته بينام در برف صبح/ بيا تا خدا را تماشا کنيم.» يا شعرِ «زخمشان، آتش سرخ است و گلي در باران/ کودکاني که در اندوه تو در باراناند.» اين نمونه و نمونههايي از اين دست نشان ميدهد که او چقدر تحتتأثير شعر و فلسفه شرق قرار دارد.
شعر در اوجي تبلور انسان در طبيعت است و برعکس. اين مساله به «ذهنيت» و «موضوع» شعر او نيز ارتباط پيدا ميکند که به ذهنيت کلاسيک نزديکتر است تا به جهان معاصر. اگرچه ميتوان تلاش وي را در نزديککردن فضاي شعر به جهان مدرن مشاهده کرد، اما آنچه بيش از همه برجسته مينمايد؛ وابستگي و دلبستگي به جهان کلاسيک است و سنتهاي وابسته به آن در شعر و زبان. اينها اما انتخاب اوجي است. انتخاب و ميکند و اصرار. اصرار ميورزد و شعر را به سرمنزل ميرساند. ميرساند به دست صاحبان اصلي. مردم. بايد راه خودش را مييافت. يافت. چراکه او در دورهاي پا به عرصه شعر گذاشت که عصر جولان شاعراني نظير شاملو، اخوان، سهراب، فروغ و ديگران بود، از اينرو ميدانست که بايد گام در رقابتي نفسگير و سخت بگذارد؛ پس راهي را که برگزيد، راه ميانه و البته بجا و راهي درست بود که توانست با اصرار و ابرام تا به امروز بر سر تکنيک مکشوف خود بماند و نامي يابد و البته نشاني در شعر امروز ايران.
اوجي به وزن توجهي ويژه دارد، يعني وزن همواره جزو رکن اصلي شعرهايش بوده، عدم رهايي از وزن در قالب کوتاه شايد به اين دليل بود که ميخواست خود را از شعر شاعران کوتاهسراي ديگر، بهويژه بيژن جلالي، متمايز کند. او به همراه بيژن جلالي، در قالب کوتاه توانستند به دستاوردهاي تازهاي دست يابند، پس آيا اوجي در انتخاب کوتاهي قالب شعر دليل خاصي داشت؟ قطعا آري. همينجاست که آن نگاه تا اندازهاي مدرن در شعرهاي او سربرميآورد. جهان پرشتاب ميگذرد و فرصتي براي اطاله کلام برجاي نميگذارد. پس بايد سنجيده و باطمأنينه قدم برداشت. بايد مرواريدي شد درون صدفي. پرتلألو و گرانسنگ. حتي اگر «طرزي» که برميگزيند، به يک تکنيک سراسر آشنا بدل شده باشد. شده باشد! مهم نيست. مهم آن است که از همين طرز «جهاني» بسازد نوآيين و فرحبخش. جهاني با تمام عناصر پيرامونيِ طبيعت. اوجي از روز آغاز اينگونه بوده و هنوز هم همان راه را ادامه ميدهد، چرا هيچگاه به گريز از اين تکنيک آشنا برنيامد؟ يعني نخواست که برآيد. چراکه وجه تمايز وي بود با آن طيف شاعران اسم و رسمدار. وجه تمايز او بود با تمام تکنيکها و فضاها و شعرهايي که خوانديم و ميخوانيم. يعني بايد بخوانيم. اگر بشود در اين جهان وانفساي بياحساس و بيعاطفه، ملجأيي يافت. اگر شعر را در اين جهان سخت، تاب برابري باشد! بايد اوجي خواند.
منصور اوجي، از نخستين مجموعه منتشرشده خود در سال 1344 تاکنون، نزديک به شصت سال از زندگي خود را در کوران شعر معاصر گذرانده. بيش از نيمقرن حضور مداوم و فعال در جهان کلمه. و از کلمات دنيايي ساخته، برساخته ذهن و زبان خود. گويي که ذهن و زبان همه ماست. ما را به بخش وسيعي از جهان، که گم شده بود، که ناديده گرفته شده بود، پيوند داد. به بخش جداييناپذير انسان: ما را به طبيعت پيوند زد. و ما بوي خوش گل و سبزه و درخت و جنگل را استنشاق ميکنيم:
«پشت تپهها دري است
رفتهاند، گشتهاند، برنگشتهاند
پشت آن سياهسايهها که گرگ هار...»
اميد و ميل به زندگي در تمام شعرهاي اوجي موج ميزند. حتي آنجا که از مرگ و پايان زندگي سخن ميگويد. از مرگ که وجه لاينفک زندگي انسان است و در چرخه زمان پرتکرارترين. به همين دليل است که مرگ در شعرهاي وي مرتب تکرار ميشود. همهچيز تکرار ميشود. شعر، طبيعت، زمان، زندگي، عشق و مرگ؛ همهچيز تکرار ميشود. اين «تکنيک تکرار» خود مشخصه شعرهاي اوست. يگانه و منحصربهفرد. و اينهاست که مرا و تو را ميبرد با خود. تا آن ناکجا ميبرد. مثل پرِ کاهي. چرخان و چرخزنان ميبرد. رقصان تا کجاها که ميبرد. ميبرد تا «حالي است مرا». رهايت ميکند. رهايم ميکند به حال خود. ديگر او نيست. اين تويي که شعر ميشوي. شيون ميشوي. فروميريزي درون جهان تا ابد. تا هميشه. وَ اينها را همگي، باعث و باني، اوجي است. منصور اوجي است. که جهاني ساخته براي تو؛ برساختهاي!
«ميباش که تا گلي ز ما بويي
از سينه خاک
ما آمدهايم تا که برگرديم
تا سينه خاک.»