بستن

8 درس ماندلا براي سياستمداران

8 درس ماندلا براي سياستمداران

«نلسون ماندلا» هميشه بيشترين راحتي را در برخورد با کودکان داشته است. شايد بتوان گفت که بزرگ‌‌ترين محروميت او در طول 27 سالي که در زندان به سر برده، اين بوده که در آن هنگام نه صداي گريه نوزادي را شنيده و نه دست طفل خردسالي را گرفته بود.«نلسون ماندلا» بسيار بيشتر از طول عمر خود دردسر درست کرده است. او کشوري را از تبعيض خشن رهانيد و کمک کرد که سياه و سفيد سرکوب ‌شده و سرکوب‌گر با هم متحد شوند؛ آن هم به روشي که کسي تا حالا نتوانسته بود آن را انجام دهد. هر تکه اين قواعد را از بحث‌هاي قديم و جديدي که با ماندلا داشتم و از مشاهده رفتار او از نزديک و دور درآورده‌‌ام. اکثر آنها عملي است و بسياري از آنها مستقيما از تجربه شخصي او نشات مي‌‌گيرد. همه آنها را جمع‌‌بندي کرده‌‌ام تا به بهترين شکل دردسر برسم؛ دردسري که ما را مجبور مي‌‌کند بپرسيم چطور مي‌‌توانيم دنيا را جاي بهتري براي زندگي کنيم.

شماره 1: شجاعت به معناي نداشتن ترس نيست، بلکه به اين معناست که در کنار زدن ترس، الهام ‌بخش ديگران باشيد

در سال 1994 و در جريان تبليغات براي انتخابات رياست‌جمهوري، ماندلا با هواپيمايي بسيار کوچک به سرزمين‌هاي پر از کشت و کشتار «ناتال» رفت تا براي هواداران خود از قبيله «زولو» حرف بزند. از من خواست که او را در فرودگاه ببينم و من هم موافقت کردم. قرار بود بعد از سخنراني او کارمان را ادامه بدهيم. وقتي 20 دقيقه به فرود هواپيما مانده بود، يکي از موتورهايش خراب شد. بعضي از افراد داخل هواپيما وحشت کردند. کاري که به آنها آرامش داد اين بود که به ماندلا نگاه کنند؛ او چنان آرام داشت روزنامه مي‌خواند که انگار صبح است و طبق معمول سوار قطار شده تا به دفتر کارش برود. فرودگاه آماده فرود اضطراري شد و خلبان هواپيما را صحيح و سالم نشاند. وقتي ماندلا و من در پشت ماشين ضد‌گلوله «ب ام و» او نشستيم تا پيش هواداران برويم، برگشت و به من گفت: «آقا، آن بالا از ترس داشتم مي‌مردم!».

شماره 2: از جلو رهبري کن ولي پايگاهت را پشت سرت نگذار

ماندلا زيرک هم هست. او در سال 1985 پروستاتش را عمل کرد. وقتي به زندان برگشت، براي اولين بار در طول 21 سال از هم‌سلولي‌‌ها و دوستانش جدايش کردند. آنها دست به اعتراض زدند ولي آنطور که احمد کثردا، دوست قديمي‌‌اش به ياد مي‌آورد، او به آنها گفت: دوستان يک دقيقه صبر کنيد. شايد بتوان آن را به نتيجه خوبي رساند.

شماره 3: از عقب هدايت کن و بگذار ديگران فکر کنند جلو هستند

ماندلا عاشق آن است که خاطرات دوران کودکي‌‌اش را به ياد بياورد و از بعد‌از‌ظهرهاي ملالت‌‌باري حرف بزند که به جمع‌‌آوري احشام مي‌‌گذراند. او مي‌گفت: «مي‌ داني، فقط مي‌شود از عقب آنها را هدايت کرد.» سپس ابروهايش را بالا مي‌‌انداخت تا مطمئن شود من قياس او را گرفته‌‌ام.

شماره 4: دشمن‌تان را بشناسيد و پي ببريد چه ورزشي دوست دارد

در اوايل دهه 60 ميلادي، ماندلا شروع به يادگيري زبان آفريکانس کرد. اين زبان آفريکانرها براي دسته سفيد‌پوستان اهالي آفريقاي جنوبي بود که آپارتايد را به وجود آورده بودند. آفريکانرها چند قرن است که در آفريقاي‌جنوبي ساکن هستند. رفقاي او در ANC از اين بابت او را دست مي‌‌انداختند ولي او مي‌‌خواست دنيا را از دريچه چشمان آفريکانرها ببيند. او مي‌دانست که روزي با آنها مبارزه يا مذاکره خواهد کرد و در هر حالت سرنوشت او با آنها گره خورده است.

شماره 5: دوستانت را نزديک نگاه‌دار و دشمنانت را حتي نزديک‌‌تر

بسياري از دوستاني که ماندلا به خانه‌‌اش در شهر قونو دعوت مي‌‌کرد، آنطور که يک‌بار محرمانه به من گفت، کساني بودند که به آنها اعتماد کامل نداشت. آنها را به شام فرا مي‌‌خواند، زنگ مي‌‌زد و با آنها مشورت مي‌کرد. از آنها تعريف مي‌کرد و بهشان هديه مي‌داد. ماندلا جذابيتي غيرقابل دفاع داشت. او از اين افسون استفاده مي‌‌برد تا روي رقيبانش حتي تاثير بيشتري بگذارد تا روي دوستانش.

شماره 6: ظاهر مهم است‌؛ يادتان باشد لبخند بزنيد

وقتي ماندلا هنوز يک دانشجوي فقير حقوق در ژوهانسبورگ بود و پيراهني نخ‌‌نما و مندرس مي‌‌پوشيد، يک‌بار او را بردند که «والتر سيسولو» را ببيند. سيسولو در يک آژانس املاک کار مي‌کرد و رهبر جوان ANC بود. ماندلا در سيسولو سياهپوست، مردي بسيار خبره و ماهر و موفق را ديد که مي‌‌توانست از او الگو بگيرد. سيسولو هم آينده را ديد. سيسولو يک بار به من گفت که عمده تلاش‌‌هاي او در دهه 50، اين بود که ANC را به جنبشي مردمي تبديل کند. او با لبخند به ياد مي‌‌آورد و مي‌‌گويد: «تا اينکه يک روز، يک رهبر مردمي پا به دفتر من گذاشت.» ماندلا بلندبالا بود و خوش‌تيپ. او مشت‌‌زني آماتور بود و رفتارش نشان از تربيت زير‌دست رئيس قبيله داشت. ماندلا لبخندي داشت که مثل خورشيدي بود که در هواي ابري بيرون مي‌‌آيد و مي‌‌درخشد.

شماره 7: هيچ چيز سياه و سفيد نيست

وقتي گفت‌وگو‌‌هايم را با ماندلا تازه شروع کرده بودم، اغلب سوالاتي به اين شکل از او مي‌‌پرسيدم: «کي به اين نتيجه رسيديد که نبرد مسلحانه را کنار بگذاريد؟ آيا به اين دليل بود که درک کرده بوديد قدرت لازم را براي براندازي رژيم آپارتايد نداريد يا چون فکر مي‌کرديد مي‌‌توانيد با کناره‌گيري از خشونت ذهنيت جهاني را با خود همراه سازيد؟» او سپس به من نگاهي غريب مي‌انداخت و مي‌پرسيد: «چرا هر دو دليل نه؟»

شماره 8: دست کشيدن هم نوعي رهبري است

در سال 1993، ماندلا از من پرسيد که آيا مي‌‌دانم در چه کشورهايي سن راي دادن کم‌تر از 18 سال است؟ تحقيقاتي انجام دادم و نتايج را به او عرضه کردم: اندونزي، کوبا، نيکاراگوئه، کره‌شمالي و ايران. او سر تکان داد و عالي‌‌ترين درجه تعريف و تمجيدش را ابراز کرد که دو کلمه «خيلي خوب، خيلي خوب» بود. دو هفته بعد، ماندلا به تلويزيون آفريقاي‌جنوبي رفت و پيشنهاد داد که سن راي دادن به 14 سال تقليل يابد. رامافوسا مي‌گويد: «سعي مي‌کرد اين ايده را به ما بقبولاند ولي او تنها طرفدار آن بود. او بايد با اين واقعيت روبه‌رو مي‌‌شد که در آفريقاي‌جنوبي کسي طرفدار اين انگاره نبود. ماندلا اما با تواضع بسيار، حقيقت را پذيرفت و اخم هم نکرد. اين هم درسي از ماندلا بود.»

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی