چند وقتى مىشد كه دستم به نوشتن نمىرفت. مغزم تهى شده بود از كلمات، از تمركز و از هرچيز ديگرى. يك روز صبح كه از خواب بيدار شدم، تازه به خودم آمدم كه من طنزنويسم! چرا جديدا همه صبحها يادشان مىآيد كه شبها و روزهاى قبل چه كارى كردند و چه كاره بودند؟
قبل از اين كه شروع به نوشتن كنم، بيرون رفتم تا هوايى بخورم. بيرون رفتم و هوا كه چه عرض كنم، بين آن همه منواكسيد كربن و دى اكسيد گوگرد مقدارى هوا داشتم به ريههاى مفلوكام مىفرستادم كه هنگام فرستادن هوا، در همان اوايلِ سوراخهاى دماغم، متوجه بوى شديدا بد آن شدم. هر چه قدر گشتم منبع اين بوى بد رو پيدا كنم فايده نداشت. هر جا مىرفتم همراهم بود. اول به خودم شك كردم اما فورا متوجه شدم كه خوشبختانه اول صبح توالت رفته بودم. خيالم راحت شده بود كه ناگهان يکي زرتى خودش را توى بغلم انداخت. دوستم بود. شدت و زمان بوسههايش به حدى بود كه آب دهنش قاطىِ ذرات دي اكسيد گوگردى شده بود كه روى صورتم نقش بسته بود.
گفتم: «به به آقا امير. چه خبر.»
گفت: «هه هه الان مىگم. دکترا رو گرفتم و براى تدريس هم قراره برم كانادا. وضع مالىام هم اوووف. خونه و ماشين و ويلا و... تو چى؟»
گفتم: «من؟ هيچى. من حيوانِ خانگىِ كى باشم مقابل اين رزومه تو بخوام قد علم كنم؟»
گفت: «هه هه هنوز طنز مىنويسى و فكر مىكنى يه روز آدمها رو تغيير مىدى با نوشتههات؟»
گفتم: «آره ديگه هنوز هم خُل وضعام مثل سابق! من همينام ديگه. كانادا و وضع خوب و ماشين براى امثال تو ساخته شده. ما به دنيا اومديم كه سرانه استشمام اين هوا و بوى بد كم نشه.»
گفت: «قرار بود هفته پيش برم كانادا ولى دچار آنفولانزا شدم و تا ديروز هم بسترى بودم و هنوز هم كامل خوب نشدم.»
گفتم: «تو آنفولانزا دارى لعنتى؟ مرد حسابى سه ليتر بزاق روى صورتم خالى كردى. من به بيمارستان هم نمىكشم.»
گفت: «مهم نيست. تو كه قرار نيست هيچي بشى. الان هم اين گوشه بميرى هيچكس برات تره هم خرد نمىكنه. امشب يه شام خوب بخور و ده تا قرص ملين بنداز بالا برو بخواب و خلاص.»
گفتم: «استاد! اين قرصها رو اگه بخورم به جاى رفتن به اون دنيا، جاى ديگه مىرم!»
گفت: «چه چيز ابزوردى! مرگ يا جاي ديگه. دو مفهوم متفاوت و در عين حال نزديك بهم.»
گفتم: «ساکت شو. خير سرش اينهمه ادعا داره نمىدونه نبايد با كسى تماس داشته باشه.»
گفت: «بابا نترس. تو رو وقتى اين هوا، بو، گرونى، قطعى اينترنت، مديرعامل هلال احمر، سوتىهاى جواد خيابانى و... نكشت، آنفولانزا غلط بكنه بين اين همه مشكل بياد تورو بكشه. اصلا خجالت مىكشه بين اين گوگولىها، اعلام كنه كه يه بحرانه. رها كن.»
رها كردم و رفتم. بدن درد داشتم و در تب هم مىسوختم. اما حرفهاى آخر امير روحيه و انگيزهاى عجيب بهم داد كه مىدانستم آنچه من رو نكشه، قوىتر، عجيبتر و شايد هم هولناك ترم مىكنه. پس پتو را مانند جنازهها كامل روى سر و تنام كشيدم و خوابيدم.