بستن

می‌نویسم، پس هستم

می‌نویسم، پس هستم
فرزام کریمی مترجم / گروه ادبیات و کتاب: سباستین بری (1955-) یکی از برجسته‌ترین رمان‌نویس‌ها و نمایشنامه‌نویس‌های امروز ایرلند است که توانسته موفقیت‌های چشمگیری را در عرصه‌های بین‌المللی کسب کند. او سه بار با رمان‌های «بر کرانه کنعان»، «راه خیلی طولانی» و «رازهای کتاب مقدس» در فهرست نهایی جایزه بوکر بوده است. رمان «بر کرانه کنعان» در سال 2012 جایزه والتر اسکات را از آن خود کرد و «روزهای بی‌پایان» هم در سال 2017 برنده جایزه کتاب سال کاستا و والتر اسکات شد، این رمان در فهرست ده کتاب برتر سال 2017 تایم قرار گرفت، در فهرست صد کتاب قرن 21 گاردین شماره هفتادوچهارم را به خود اختصاص داد و در فهرست صد کتاب الهام‌بخش بی‌بی‌سی نیز شماره دوم را. آنچه می‌خوانید گفت‌وگو با سباستین بری است درباره دو رمان «بر کرانه کنعان» (ترجمه فارسی: سید میثم فدایی، نشر همان) و «روزهای بی‌پایان» (لیلا قنواتی‌زاده، نشر آناپنا) و با گریزی به ادبیات و تاریخ ایرلند.

برويم سراغ اصل مطلب، اميدواري مخاطبانت با خواندن «بر کرانه کنعان» چه عاداتي را از خود دور کنند.

اميدوارم اما بايد دانست که آن چيزي که بيشتر از هر چيزي اهميت دارد تفکري نو است؛ اينکه به اين درک برسيم که در کنار اين جهان، زندگي انسان‌ها هم حائز اهميت است، لزوما قرار بر اين نيست که تراژدي تنها در جهان هستي رخ دهد؛ ما بايد به اين درک برسيم که تراژدي در زندگي انسان‌ها هم رخ مي‌دهد، حتي در زندگي همان کساني که ممکن است از نگاه عده‌اي کوچک تلقي شوند، حتي عده‌اي ممکن است زندگيشان بسيار باشکوه و پرعظمت به نظر رسد، اما بايد بدانيد هر شکوهي متضمن آگاهي نيست، بلکه اين امکان وجود دارد آن زندگي درنتيجه ناآگاهي باشکوه به نظر رسد.

در «بر کرانه کنعان» نوعي عدم اعتماد به مفاهيم مقدس به چشم مي‌خورد؛ گويي شما در جست‌وجوي حقيقت به سر مي‌بريد و در راه رسيدن به حقيقت از عدم اعتماد به مفاهيمي از جمله حافظه، انگيزه‌هاي انساني و حتي خود نوشتن دست برنمي‌داريد. رمان‌هاي شما نوعي جست‌وجوي حقيقت را به تصوير مي‌کشد، اما فکر مي‌کنيد با توجه به ماهيت حافظه و داستان‌پردازي، آيا اين امر قابل دستيابي باشد؟

آنچنان سخت نيست و امکان دارد قابل دستيابي باشد، اينکه شما در بحث ادبيات مدام دچار سوتفاهم نسبت به ديگري باشيد، درواقع متضمن اين معناست که شما در حال نجابت نسبت به ظلم هستيد و به ظلم قدرت بيشتري مي‌دهيد تا آنچه را که مي‌خواهد بر شما روا دارد، شما به ظلم باج مي‌دهيد و در اين راه خود را در دام سوتفاهم مي‌اندازيد، هيچ مساله‌اي جايگزين واقعيت نيست و زندگي هم در گوشه‌اي جريان دارد: اصوات، زبان، نحو و حقيقت برايم مانند صداي پرندگان هستند که همگي را دور يکديگر جمع مي‌کند و خدا هم امکان دارد در اين جمع باشد، از کجا مي‌دانيد که در اين جمع حضور ندارد؟

چه تصويري از مخاطبان ايده‌آل کارهايتان در ذهن داريد؟

همه ما ناگريزيم تا زندگي در جهان را تجربه کنيم، اما مخاطب کارهاي من امکان دارد که تجربه را کنار بگذارد و به دنبال مقصر در داستان‌هايم بگردد و اين حسي است که از گيرافتادن در دامان کتاب‌هايم به دست مي‌آورد.

آيا فلسفه‌اي پيرامون چگونه و چرا نوشتن داريد؟

من معتقدم نوشتن براي يک نويسنده همان‌قدر طبيعي است که پرواز براي يک پرنده امري طبيعي به شمار مي‌رود، شما مي‌توانيد قلب و روح گمشده‌تان را در قايق کوچک رمان يا نمايشنامه با خيال راحت رها کنيد، اين نمايشنامه و رمان‌ها مانند زندگي پس از مرگ هستند و شباهت زيادي به همان مفهوم عجيب و غريبي که از بهشت به دست آورديم دارند؛ زندگي واقعي مي‌تواند در نحو زباني خلاصه شود، من مي‌نويسم چون نمي‌توانم از قوه محرکه نوشتن که همان خلاقيت است و جست‌وجوگري و چشم‌انداز داستان و جهان‌بيني‌ام دست بکشم، کما اينکه در اين راه پرخطر ممکن است جاهايي پاي خودم هم درون چاله‌اي گير کند و اين امري طبيعي است.

ايرلند طي چند دهه اخير بسيار مدرن شده و اين مدرنيته شهري ظاهرا سبب ايجاد دلهره‌هايي در شما نيز شده است و از بين‌رفتن آن ميراث کهن ظاهرا در نوشته‌هاي شما ملموس است. چگونه اين وضعيت را در کاري مانند «برکرانه کنعان» تشريح مي‌کنيد؟

همه‌چيز در ايرلند دچار تغيير شده است، نه‌تنها جاده‌ها و راه‌ها باريک‌تر و باريک‌تر و پرسوتر شده‌اند بلکه مدت‌هاي طولاني است که ايرلند دچار تغييرات عمده‌اي شده و اين تغييرات ماحصل ايستادگي مردمان ديروزش است، اگر امروز ايرلند به اين رفاه خود مي‌بالد، حاصل گرسنگي‌هايي است که اجداد ما کشيدند و از بين‌رفتن آنچه که از گذشته محو شده است؛ قواعد اخلاقي يا مسائلي که مي‌توانست به عقلانيت ضربه وارد کند، اما آنچه که برايم نگران‌کننده است موسيقي تاريخي ايرلند است؛ موسيقي که مانند روشنايي درون يک چراغ نفتي در حال رو به خاموشي‌گراييدن و به سمت تاريکي مطلق رفتن است، نه همچون طنابي که ما را به سمت بالا، بلکه هر لحظه ما را به سمت پرتگاه هدايت مي‌کند.

از جهاتي در کتاب «روزهاي بي‌پايان» ذره‌اي کورسوي اميد ديده مي‌شود و آن‌هم دقيقا همانجايي است که همه از جنگ ايرلند خسته شده‌اند و شما يک‌تنه از جنگي مي‌گوييد که قبل از شما کسي شهامت بازگويي آن را نداشت، جداي از داستان ببر سلتيک، آيا موافقيد که فشار قوي براي سانسور هويت ايرلندي وجود دارد؟

جنيفر جانستون حدود بيست‌وپنج سال پيش در مورد جنگ نوشت، اما من مي‌دانم منظور شما چيست، گرچه کتاب‌هاي زيادي در مورد جنگ ساير ملل جهان وجود دارد، اما در مورد ايرلند گمان مي‌کنم مساله جنگ موضوعي غيرشخصي باشد. در مورد جنگ ايرلند عده‌اي گمان مي‌کنند که بعد از اين همه سال نبايد يادآوري در مورد آن صورت بگيرد، حتي در کتب درسي ما اين موضوع به سختي ثبت مي‌شود، حتي اگر با دليل يا بي‌دليل، چه خوب، چه بد، به فراموشي سپرده شد، اما برايم خارق‌العاده هست که ببينم رابطه مستحکمي ميان اين قضايا وجود دارند، افراد کهنسالي که وقتي با جنگ مواجه مي‌شوند به شدت وحشت‌زده مي‌شوند و گاهي دچار تحير، گاهي شکرگذاري، اين امر مي‌تواند عجيب و در‌عين‌حال فوق‌العاده باشد، به زعم من اين فراموشي ناشي از خودسانسوري است.

در دوران فاخر ادبي شما نمايشنامه‌ها و رمان‌ها و اشعار تحسين‌برانگيزي را مي‌نويسيد و مي‌سراييد. آيا در زمان نوشتن رمان «روزهاي بي‌پايان» امري خودآگاهانه بر شما غالب شد که مي‌خواهيد رمان بنويسيد؟

در اين مورد بله، ولي در خيلي از نمايشنامه‌هايم وقتي نوشته‌ام ديده‌ام که به عنوان نمايشنامه تاثيرگذار نيست يا در مورد خيلي از اشعارم اين امر صادق است، بيشتر چيزهايي که من نوشته‌ام گاهي به عنوان شعري از سال‌هاي دورتر آغاز شده است.

در کتاب «روزهاي بي‌پايان» يک امر بر ديگر امور ارجحيت دارد و آن امر کشتار است، آيا اين خسارت فيزيکي به جسم و جان انسان همان جنبه‌اي است که احساس مي‌کنيد از ديد عموم پنهان مانده يا درواقع همان جنبه‌اي است که براي ايرلندي‌ها به فراموشي سپرده شده است؟

آنچه که بر من مستولي شد اين بود که جنگ را همان‌گونه که بود نشان دهم، حتي اگر قرار بر اين بود آن عده‌اي را که فرار کردند خائن بناميم و آنها که ماندند را قهرمان بناميم. آنچه که مهم است روند رمان است و اين را فراموش نکنيم که سربازان خود بزرگ‌ترين حاملان جنگ هستند. آنها حاملان تجربيات خويش هستند، تا به اين لحظه که با تو سخن ميگويم 36 هزار نفر در جنگ جان باختند و تنها 16 هزار نفر زنده ماندند و همين امر سبب مي‌شود تا توصيف رنج‌ها و مقاومت‌هايشان اهميتي دوچندان بيابد.

حوادث تاريخ ايرلند بخشي از رمان «رازهاي کتاب مقدس» را تشکيل مي‌دهند؛ حوادثي که شايد براي آمريکايي‌ها غيرملموس و غريبه باشد. آيا براي ادراک بيشتر آن فضا مي‌توانيد مسائل بيشتري را تشريح کنيد تا به مخاطبان قدرت لمس بيشتري از آن وقايع دهد؟

باور کنيد که بسياري از ايرلندي‌ها هم تاکنون بسياري از حوادث قرن بيستم را دشوار و مبهوت مي‌دانند و از آن اطلاعات کافي ندارند و با پيچ‌وخم‌هاي آن آشنايي ندارند و از قضا بازگشت به آن مسائل و مرور دوباره‌شان به هيچ وجه کار سختي نيست، کاري که بعضي مواقع نيز خودم هم آن را انجام مي‌دهم. قرن نوزدهم شامل مبارزاتي عليه امپرياليسم بود و همينطور دربرگيرنده مبارزاتي ميان ناسيوناليسم اجباري و ناسيوناليسم مشروطه بود که منجر به پيروزي ناسيوناليسم اجباري شد، اما اين دوره از تاريخ خود دوره بعدي را شکل مي‌دهد؛ دوره‌اي که به سه‌وجهي تاريخ شهرت دارد؛ بخشي از آن دنباله جنگ جهاني اول است که از قضا اين بُعدِ آن عمدتا فراموش مي‌شود، شورش سال 1916، جنگ استقلال‌طلبي در فاصله سال‌هاي 1919 تا 1922 و معاهده 1922 که منجر به تشکيل يک کشور آزاد مشترک‌المنافع شد، جنگ داخلي 1922 تا 1923 که منجر به ظهور پديده‌اي به نام ديوالرا شد که در جنگ 1932 بازنده جنگ بود و بعد از آن پيشرفت ايرلند به کندي آغاز شد و اين پيشرفت در تمام مستعمرات انگلستان نيز مشهود بود و صد البته تاسيس جمهوري ايرلند در سال 1949 که تمام آنچه را که برايتان بازگو کردم رنسانسي بود که ما طي کرديم؛ خونباربودن جنگ‌هاي داخلي به حدي بود که در کتاب‌هاي ما به سختي راجع به آن سخني به ميان آورده مي‌شد و ما ملت هم تنها تحمل شنيدنش را داشته‌ايم، اما واقعيت‌هاي جنگ به جد زندگي سياسي ما را آگاهانه‌تر کرد و دو رشته خصومت را در زندگي سياسي ما رقم زد؛ گرچه ريشه‌هاي خصومت هم عجيب و هم به طرز غم‌انگيزي برايمان پنهان بود.

آيا گفته‌هايي در مورد نوشتن وجود دارد که شما را تحت‌تاثير قرار دهد؟

به گفتارهايي که تاکنون شنيده نشده علاقه‌مندم، مثلا اينکه رمان نثري طولاني است با مخلوطي از اشتباهات حل‌شده در آن.

چه توصيه‌اي به نويسندگاني که مدام تحت‌تاثير ديگران قرار مي‌گيرند داريد؟

عصباني باشيد و ايمان را درون خودتان تقويت کنيد و به خودتان ايمان داشته باشيد.

بهترين توصيه‌اي که به عنوان نويسنده داريد چيست؟

نظرات مخاطبانتان را تا سه يا چهار ماه پس از انتشار اثرتان نخوانيد.

آيا تاکنون سوالي از مخاطبانتان در مورد نوشتن پرسيده شده که توجه شما را جلب کند و شما را به حيرت وادارد؟

مردم مسائل شگفت‌انگيزي را گاها مي‌پرسند که من را متحير مي‌کند و من از تعجب خوانندگانم هميشه متحير مي‌شوم و اين امر برايم عميق و دلچسب است؛ چراکه زماني را برايم يادآوري مي‌کند که با اشتياق دوچندان مشغول نوشتن بوده‌ام.

در مورد نوشتن چه چيزي را به چالش کشيده‌ايد؟

در تئاتر من هميشه شب‌هاي اول نمايش را گول‌زنک مي‌دانم، حداقل در مورد نمايشنامه‌هاي خودم اينگونه است، تصور نمي‌کنم در مجموع حتي دو صحنه از نمايشنامه‌هاي خودم را در يک شب ديده باشم، در مورد رمان هم مسئوليتم تهيه بهترين کتابي است که مي‌تواند تهيه شود، چراکه شما تلاش مي‌کنيد اما آنکه چه چيزي برآورده شود در اختيار شما نبوده و نيست. کتاب‌هاي واقعي خودشان را مي‌نويسند و نويسنده واقعي نويسنده‌اي است که هر آنچه در درونش جريان دارد بنويسد.

وقتي که مشغول به نوشتن نيستيد تمايل داريد چه کاري يا کارهايي را انجام دهيد؟

من تمايل دارم هر روز با چند مايل دويدن خود را شکنجه کنم؛ چراکه لحظاتي بعد از انجام اين کار به اين نتيجه مي‌رسم که اصلا به اين کار علاقه‌مند نبوده‌ام و تمايل ندارم بيست‌وچهار ساعت بعد مجددا اين کار را تکرار کنم، من دوست دارم راننده شخصي فرزندانم باشم و آنها را به هر سمتي که مي‌خواهند بروند ببرم و راهنماييشان کنم. دوست دارم با همسرم قهوه بنوشم؛ چراکه او فردي خردمند و آگاه است.

و به عنوان سوال آخر: در نوشته‌هاي شما نوعي تمايل براي به چالش‌کشيدن عقل و جنون وجود دارد و تفهيم اين موضوع براي مخاطبانتان نوعي حرکت خودآگاهانه در جهت به تصويرکشيدن مرز ميان عقل و جنون را رقم مي‌زند. البته گاهي اين خطوط تار مي‌شود و به گونه‌اي انگار اين تمايز زير سوال مي‌رود. چرا اين موضوع آنچنان داراي اهميت است که توجه شما را به خود جلب کرده است؟

طبيعتا براي اينکه اين خط از دوران اجدادي ما وجود داشته است؛ از پدربزرگ و مادربزرگم که هميشه روي اين مرز قدم مي‌زدند تا برادر خودم که در جواني‌ام تمام تعلق و دارايي من بود و او را بي‌اندازه دوست مي‌داشتم يا مادرم که چند سال پيش از دنيا رفت مرکز ثقل مناسبي براي توصيف مرز ميان عقل و جنون بود، انگار اين مرز نوعي بيماري رواني محسوب مي‌گردد و بسته به شرايط زندگي شما که گاهي در شرايط خوب زندگي قرار داريد و گاها در شرايط بد، به شما اثبات مي‌کند هيچ شادي و غمي پايدار نيست، اما اين امر خود نشاني از بيمارزيستن انسان امروزي است.

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی