خبر مرگش، خبر باورنکردني مرگش برقآسا و همزمان رسيد به چهار گوشه جهان. مثل شوتشدن ناگهاني توپي از ميانه ميدان به گوشه دروازه حريف. ضربهاي براي رساندن تيمي گمنام به قهرماني جام جهاني. همزمان ميشد ديد و شنيد که چطور ميليونها، صدها ميليون و شايد ميلياردها تن بيهوا نيمخيز ميشوند و هورا ميکشند. مردي که از مُردنش حرف ميزنيم گويا رييس کشوري است به اسم ماريانا. کشوري که انگار نه جزيرهاي کوچک در نقطهاي از اقيانوس آرام که خانهاي يا خياباني است همسايه با همه مردم دنيا. و آنقدر نزديک که صداي شليک توپ و تفنگ و بوي باروت آن همه جاي جهان، در هر خانه و خيابان و ادارهاي شنيده ميشود. بهداشت جهاني خبر از گسترش بيماريهاي تنفسي در همه جاي دنيا به علت انفجار بيشمار و بيوقفه گلولههاي جنگي در جنگ جزيره ميدهند. حتي ديدهام که مردم معمولي گاه انگشت اشارهشان را دراز ميکنند رو به تلويزيون و ميگويند همهاش از همين جنگ لعنتي است. جوري که نه انگار جنگ در جزيرهاي دوردست، در اقيانوس آرام، که در دوقدميشان در تلويزيون گوشه خانهشان جريان دارد. خبر جنگ و کشمکشهاي داخلياش سرخط هرروزه اخبار جهان است. خبرهاش مدام از سايتهاي مختلف خبري يا هزاران کانال تلويزيون ماهواره در پنج قاره جهان پخش ميشوند. بعضي به طنز ميگويند يا توي شبکههاي اجتماعي مينويسند که ماريانا درست شده يا درستش کردهاند براي توليد اخبار. و يا اينکه يک وجب جزيره چطور در هر روز اين همه تلفات جنگ و ترور دارد؟ چطور اين همه گروههاي متخاصم و فرقههاي جورواجور در هم ميلولند و همديگر را لتوپار ميکنند؟ چطور جزيرهاي که ما روي نقشه زمين به اندازه يک نقطه سياه ميان آبي بيکران اقيانوس آرام ميبينمش با آن همه انفجار و بمباران متلاشي و غرق نميشود؟! اخبارش آنقدر ضدونقيض و عجيبوغريب است که خيليها شک کردهاند. به موجوديت آن شک کردهاند. ميگويند ممکن است مکاني مجازي باشد. از همينهايي که توي فيلمهاي علميتخيلي يا بازيهاي خشن رايانهاي درست ميکنند. يا اصلا جايي است گيرم حقيقي، جايي که در توافقي نانوشته بين همه مردم دنيا، بشود همه مصايب متصور عليه آدميزاد را به آنجا منتقل کرد تا بتوان نشست و با خيال راحت از دور تماشايش کرد. زنم معتقد است همه ماجرا يک تلهتئاتر تلوزيوني بيشتر نيست.
ميگويم تو هم مثل بعضيها همهچيز را به شوخي گرفتهاي!
ميگويد بعد از هر خبري که از جنگ جزيره پخش ميشه به نماي آخر دقت کن!
در لحظه آخر هميشه دوربين برقآسا عقب ميکشد تا در نمايي لانگشات جزيره کوچک را محاصره در آبهاي اقيانوس پهناور آرام نشان دهد. آنقدر دور که باور کنيم آنهمه آشوب و کشتار هيچ گاه به ما نميرسد. ما تماشاگران صحنهاي در دورترين نقطه جهان هستيم.
ميگويم امکان نداره. اين کشور با همه کوچکي در سازمان ملل کرسي دارد و حتي در بسياري از کشورها سفارتخانه.
ميگويد وقتي قراره نمايشي با اين ابعاد آنهم براي همه مردم دنيا درست کنند، خب بايد دکورش کامل باشه. يک صندلي در اجلاس ملل متحد، چند تابلو بر پيشاني چند ساختمان در کشورهاي مختلف. فکرش را بکن! نمايشي با ميليونها بيننده در سراسر جهان.
ميگويم همهچي ديده بوديم غير از نمايش بيپايان.
ميگويد هر نمايشي شروع و پايان داره. اما بعضيهاش ممکنه سالها روي صحنه بمونه. مثل تله موش.
ميپرسم تله موش؟
ميگويدآره نمايشنامه معروف آگاتا کريستي. از سال 1952 همچنان رو صحنه مونده. فقط کارگردان و بازيگراش نسل به نسل عوض ميشن.
در مورد نمايشي که پنجاه سال روي صحنه است حرفي نميتوانم بزنم، چون من به اندازه او شيفته و پيگير تئاتر نيستم. اما ربط طولانيشدن وقايع در جزيره ماريانا و نمايش «تله موش» مرا ميترساند. ميترسم به خاطر همه وقايع عجيبوغريبي که در آن جزيره جنگزده دوردست اتفاق ميافتد. اين حرف و حديثها غيرقابل باور هم نيست. آنهم امروزه روز که هر کس با کمک فنآوريهاي تازه ميتواند دنياي مجازي خودش را داشته باشد. اما کشور ماريانا گاهي به قطعنامههايي که له يا عليه آن صادر ميشود در شبکه رسمي تلويزيون ملياش واکنش نشان ميدهد. حتي حساسيت خاصي به موضعگيريهاي قدرتهاي جهاني دارد. آنقدر که چپ و راست سخنگويش با اعلاميهاي در دست در صفحه تلوزيون ظاهر ميشود تا پاسخي درخور به مدعيان بدهد.
رئيس کشور ماريانا، احمد سورانو سُسکه نامي است. باريک و بلندبالا که بنا به فرضيه تناسخ اگر قرار باشد براي به دنياآمدن دوبارهاش شکل و شمايل جانور ديگري را به خود بگيرد حتما در هيبت زرافه به دنيا ميآيد. با آن صورت کشيده و گوشهايي که مثل دو خفاش در دو طرف کلهاش بال باز کردهاند. براي من اما نشانه اصلي او موشِ گلويش است که وقت حرفزدن و پرحرارت حرفزدنش زير پوست گردن باريک و بلندش بالا و پايين ميدود. درواقع آنچه آدم سياست گريزي چون مرا نسبت به جناب احمد سورانو سُسکه حساس کرده همين موش کوچولو و پرجنبوجوش زير پوست گلوي اوست. موش انگار ماموريت دارد کلمات را از چاله گلوي حضرتش درآورد و برساند نوک زبان او.
خبر مرگش خوشآيند خيليهاست. بخصوص آنهايي که ماريانا را حقيقي ميدانند و نه مکاني مجازي و گمان ميکنند پايان حکومت او پايان خونريزيها در جزيره هم هست. خبر همهجا بازتاب داده شده بهجز رسانههاي وابسته به کاخ عاليجناب احمد سورانو سُسکه. همه چشمانتظار خبري از آنجا هستند. يک تاييد کوچک. انگار از ادامه اخبار جزيره خسته شدهاند و ميخواهند اخبارهاي تازهاي از جاهاي تازه بشنوند. پايان احمد سورانو سُسکه، گويي پايان اخبارهاي تلخ و تکراري هم هست.
اما خبر تاييد نميشود. تکذيب هم نميشود. خبرگزاري کشوري که ميگويند روابط نزديکي با ماريانا دارد ميگويد در اخبار مخالفان غلو شده. اگر اتفاقي هم افتاده باشد در حد مرگ نيست. همين خبر نيمبند باعث ميشود خيليها آن را به منزله تاييد خبر مرگ بگيرند. رسانههاي بينالمللي خبر را در حد شايعه ميدانند و بعضيها هم آن را نه تاييد ميکنند و نه تکذيب.
اما خبر تازه تکاندهندهتر است. گوينده خبر شبکه رسمي تلويزيون ماريانا بيهيچ اشارهاي به خبر مرگ يا زخميشدن يا لااقل بيماري رئيس کشور، با نشاط زايدالوصفي خبر پخش مصاحبه زنده تلوزيوني او را ميدهد. راس ساعت هشت شب. ميگويد مصاحبه عاليجناب درباره برنامههاي کوتاهمدت و بلندمدت ايشان است، براي مبارزه با مخالفان و دشمنان بيشمار مردم ماريانا. خبر تازه خيليها را بهتزده ميکند و شادي پيشين را مبدل ميکند به سکوتي مرگبار.
حولوحوش ساعت هشت شب کوچهها و خيابانها خلوت ميشوند. بسياري توي خانه مينشينند پاي تلويزيون تا مصاحبه با کسي که زندهبودنش را باور نميکنند ببينند. خيلي جاها بين خيليها شرطبندي ميشود که مصاحبه زنده نيست و از آنهايي است که پيشاپيش ضبط ميکنند براي چنين مواقعي. اما شروع که ميشود همه شواهد نشان از پخش زنده و مستقيم مصاحبه ميدهد. اشاره ميکند به زلزلهاي که همان روز در ژاپن اتفاق افتاده و حرفهاي دبير کل سازمان ملل درباره وضعيت آبراه بينالمللي بابالمندب که همين يک ساعت پيش خبرگزاريها مخابرهاش کردهاند. همه اينها ثابت ميکند برخلاف نظر ما مصاحبه زنده است؛ بخصوص که احمد سورانو سوسکه بشاشتر از هميشه است. قبراق و سرحال، بيکوچکترين کسالتي. وقتي مصاحبهگر که خبرنگار و دستيار و گاهي محافظ ويژه اوست با چهرهاي چنان آشنا که به قول خودش عاليجناب را بي او نميشود تصور کرد، درباره شايعات روزهاي اخير سوال ميکند، رئيس کشور سري تکان ميدهد و ميگويد آنقدر مشغول رتقوفتق امور و برنامهريزي براي آينده است که اصلا به چنين شايعاتي گوش نميدهد و در شان مقامي چون او نيست به شايعات و اخبار جعليِ ساخته و پرداخته دشمنان اهميت بدهد يا به آن فکر کند. حرف که ميزند مصاحبهگر همان حالت هميشهاش را دارد. همانطور ترسيده و رنگپريده و با چشمهايي بيقرار. مثل گربه گرسنهاي که چشمهاش دودو ميزند دنبال موش کوچولويي که زير پوست گلوي عاليجناب بالا و پايين ميدود. مصاحبه بعد از نيم ساعتي روال معمول را پيدا ميکند و حول مسايل کشور ميچرخد. باورمان نميشود و ميدانيم که مردم آن جزيره دوردست هم باورشان نميشود و حرص ميخورند از اين همه رودستخوردن. اين خبرها را از دوستان عضو شبکههاي اجتماعي اهل ماريانا ميگيريم. همين حالا هم پچپچه راه افتاده که کار مقامات امنيتي است براي خردکردن روحيه مردم و رويينتن جلوهدادن احمد سورانو سُسکه.
عاليجناب لبخند آشناي آخرش را ميزند، خودش را جمعوجور ميکند و شروع ميکند به بستن دکمههاي کتش. هميشه آن لبخند و بستن دکمههاي کت نشانهاي است براي پايان مصاحبههايش. همزمان با او مصاحبهگر هم بلند ميشود و مثل هميشه تعظيم کوتاهي ميکند و رييس به عادت معمول دستي براي بينندگان تکان ميدهد و مثل هر بار ميچرخد رو به چپ، جايي که هميشه تصوير بايد کات شود و سرودهاي حماسي و حرکات نظامي صفحه را پر کند.
اما اينبار تصوير کات نميشود. رفتن او را نشان ميدهد. براي اولينبار شانههاي باريک و طاسي گرد و کوچک پس کلهاش را ميبينيم. قدم دوم عاليجناب به سوم نرسيده، دست مصاحبهگر برقآسا ميرود سمت بغل و پر برميگردد، صداي شليک تيري بلند ميشود. عاليجناب احمد سورنا سُسکه چرخي ميزند، گويي برميگردد تا شخص ضارب را شناسايي و درجا به سزاي عملش برساند. اما با پيشاني متلاشي و غرق در خون مثل نردباني رهاشده پرصدا ميافتد روي زمين، پيش پاي مصاحبهگر و پيش روي صدها ميليون بيننده در سراسر جهان. کمي دستوپا ميزند، گردن درازش را کش ميدهد و بيحرکت ميماند.
شرط ميبندم در اين لحظههاي خطير تاريخي نگاه بهتزده و انگشت لرزان ميليونها نفر در سراسرجهان رو به خط باريک خوني است که از جاي گلوله ميجوشد و ميآيد رو به دوربين و رو به همه آنهايي که شاهد عيني صحنهاند. بهجز من که نگران موش کوچولويش هستم و ميبينم که چگونه زير پوست گلوي مقتول بيقرارتر از هميشه بالاوپايين ميدود. همه حواسم پيش موش است. پيش موجود جانداري که در تني تازهمرده دنبال راه فرار ميگردد. اما ديگران که موش را نميبينند يا آنقدر هيجان زدهاند که جنبوجوش هر جنبندهاي زير گلوي عاليجناب در آن شرايط خطير برايشان بياهميت است. از مابقي ماجرا ميگويند. قاتل خونسردتر از ميليونها شاهد عيني قتل در پنج قاره جهان، دستش را دوباره به سمت بغل برميگرداند تا هفتتيرش را جاسازي کند و با حوصله کت و کراواتش را مرتب ميکند. صدايي بلند فرمان ميدهد: کات!