بستن

من عینک دسته‌شاخی می‌زنم، پس هستم

من عینک دسته‌شاخی می‌زنم، پس هستم
فرزانه گلچین

شوهرم کارت عروسي دخترخاله‌اش را که ديد عينک دسته‌شاخي‌ام را داد دستم و گفت: «زن فرهيخته داشتن هم نعمتيه. خدا را شکر تو از اين زن‌هاي سطحي نيستي که ظاهر برات مهم باشه. والا کلي خرج رو دستمون مي‌موند.»

درست همان لحظه داشتم فکر مي‌کردم بايد توي عروسي از قوم شوهر کم نياورم. عينک دسته‌شاخي را گذاشتم روي ميز و گفتم: «بودجه من را قطع نکن.»

با بودجه‌اي که با رايزني‌هاي طولاني بهم تعلق گرفته بود شايد از فروشگاهي در وسط‌هاي شهر چيزي گيرم مي‌آمد. با پسرم سوار مترو شديم.

در تمام طول مسير پسرم تصميم داشت از تمام فروشنده‌هاي توي مترو چيزي بخرد؛ اما من تصميم داشتم بودجه را کامل براي سيندرلا شدن نگه‌دارم. آن‌‌قدر هر دو در تصميم‌مان مصر بوديم و در کش و قوس که در مسير بعدي سوار متروي اشتباه شديم. از زيرزمين که در آمديم شکل خيابان و پاساژها را که ديدم فهميدم کاملا اشتباهي هستم. فکر کردم حالا که اين همه راه آمده‌ام، نگاهي به لباس مجلسي‌هاي از ما بهتران بيندازم. داخل اولين مغازه که شديم يک خانم فروشنده‌ و يک آقاي کراواتي به استقبالمان آمدند.

خانم با لبخند پرسيد چه بودجه‌اي در نظر گرفته‌ام. همان‌طور که داشتم حساب مي‌کردم چه مقدار از بودجه را بايد کسر کنم تا موهايم هم‌رنگ موهاي خانم فروشنده شود ميزان بودجه را اعلام کردم البته بر مبناي واحد فعلي پول ايران، بدون حذف صفر. لازم نديدم کلمه ريال را بگويم.

به من ربطي ندارد اگر خانم فروشنده فکر کرده منظورم تومان است. مطمئن بودم با اين ميزان بودجه و اشتباه احتمالي خانم فروشنده در مورد واحد پول ايران، يک مشتري لاکچري خواهم بود و در قسمت VIP فروشگاه جا خواهم گرفت که آقاي فروشنده‌ بي‌هيچ حرفي رفت.

فکر کردم لابد رفته براي مشتري خاصش کاپوچينو بياورد که خانم گفت بايد در بودجه تجديد نظر کنم. همان‌موقع خانم ديگري وارد فروشگاه شد. آقاي کراواتي رفت سمتش تا کمر خم شد و خانم فروشنده من را فراموش کرد. دچار شکست عشقي شده بودم که سوال کليدي بودجه از خانم جديد پرسيده شد. جواب دو برابر عدد من بود، البته بدون ذکر واحد پول. با شيطنت نگاهي بهش انداختم و آرام پرسيدم: «واحد پول رو نمي‌گيد؟» با تعجب نگاهم کرد و گفت: «تومن ديگه. مگه واحد پول دلار شده؟»

چيزي نگفتم، خودم را مشغول انتخاب نشان دادم. لباس‌هاي خاص از توي کمد پشتي بيرون آمدند، البته براي خانم جديد. خانم فروشنده هم در مورد مارک هرکدام توضيح مي‌داد. همه لباس‌ها بدون استثنا مقداري پارچه بودند با مقدار متنابهي پولک و منجوق و پر. خودم را تصور کردم در يکي از لباس‌ها. با چنين لباسي احتياج به فرش قرمز داشتم، احساس آنجلينا جولي بودن مرا فرا گرفته بود که ياد دماغم افتادم و به مريل استريپ بودن رضايت دادم. بدون خوردن کاپوچينو از در خارج شديم و برگشتيم به زيرزمين. در راه برگشت پسرم نصف بودجه را به فنا داد. تا رسيدم خانه عينک دسته‌شاخي‌ام را زدم و فرو رفتم در پوسته‌ زني روشنفکر و ياد اين جمله‌ دکتر سميعي يا کوروش کبير يا شازده کوچولو افتادم: بکوش زيبايي در نگاهت باشد نه در لباس پف‌پفي‌ات.

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی