ديشب برادرم با عصبانيت به خانه آمد ، تعدادي روزنامه را روي زمين پرت کرد.
من و خواهرم که علت عصبانيتش را باخت فوتبال ايران به عراق ميدونستيم ازش سوالي نپرسيديم چون از نظر ما دليل عصبانيتش، کاملا درست و به جا بود و ما هم اندکي از اين عصبانيت رو درون خودمون داشتيم.
برادرم نگاهي زيرچشمي به ما انداخت و گفت:«هميشه اينجور مواقع با سوالهاتون منو بيچاره ميکرديد ، بعد حالا که بايد سوال بپرسيد ، ساکت نشستيد؟»
خواهرم گفت:« ببخشيدها مثل اينکه يادت رفته ما هم توي خونهمون تلويزيون داشتيم و تونستيم بازي ايران و عراق رو ببينيم؟»
گفت:« الان چه ربطي داشت؟»
گفتم:« مگه عصبانيتت به خاطر فوتبال نيست؟»
گفت:« عصبانيت اون موضوع که فقط يک ساعت بعد از تماشاي فوتبال ، از يادم رفت ، الان اتفاق بدتري واسم افتاده.»
گفتم:«يعني چي ميتونه از اين هم بدتر باشه؟!»
خواهرم خنديد و گفت:« لابد بابا پشيمون شده براش اون خونه مجردي رو بگيره. وگرنه از نظرم براي عصبانيتش دليل ديگهاي وجود نداره!»
برادرم گفت:« اين موضوع خونهمجردي که توي همون متن قبلي روزنامه تموم شد و بابا بلاخره به خريد خونه رضايت داد، تو کجاي کاري؟»
گفتم:« پس بگو چهخبر شده؟»
گفت:« دلم ميخواد ديگه بازنشست بشم، خسته شدم از اين وضعيت.»
خواهرم گفت:« شوخي ميکني؟»
برادرم گفت:« مگه من با تو شوخي دارم؟»
گفتم:« خب راست ميگه ديگه. حرفات بيشتر شبيه شوخيه تا واقعيت. تو چهجوري دلت ميخواد بازنشست بشي وقتي هنوز بيکاري؟»
برادرم گفت:« از کار پيدا کردن خستهشدم. هرچقدر ميگردم کاري نيست که نيست. واقعا خوش به حال کسايي که بازنشست شدن ، دنيا به کامشونه.»
گفتم:« آره ولي اونا حداقل سي/چهل سال کار کردن بعد به آسايش رسيدن ، نه تو که حتي يک ساعت هم کار نکردي.»
برادرم گفت:« من تموم عمرم رو پاي پيدا کردن کار حروم کردم. اگه تاحالا کار داشتم ، حتما بازنشست شده بودم.»
بابا از اتاق بيرون آمد و گفت:« حالا اينکه من سالها بازنشستهام ، چه سودي بهم رسونده مگه؟»
برادرم گفت:« بابا جان سود از اين بالاتر که همهاش تو خونه نشستيد و توي سرما و گرما مثل من ، دنبال کار نميگرديد؟»
گفتم:« چقدر تنبلي تو! بزار يه کار درست حسابي پيدا کني بعد حرف از خستگي و بازنشستگي بزن!»
خواهرم گفت:« مثل کسايي که باختشون رو پذيرفتن ، (به برادرم با چشم اشاره کرد ) اين هم بيکاري خودش رو قبول کرده.»
گفتم:« چند روز پيش خبري خوندم که خيلي تعجب کردم. توي کشورهاي اروپايي که اصلا خبري از بازنشستگي و اين حرفها نيست !»
خواهرم خنديد و گفت:« يعني اونها تا آخر عمر کار ميکنن؟»
گوشيام را برداشتم و خبر را خواندم:« اروپاييها کار کردن را به بازنشستگي ترجيح ميدهند! بررسي دادههاي مربوط به سال هاي اخير نشان مي دهد شمار بيشتري از سالمندان اروپايي مايل به باقي ماندن در بازار کار هستند. در بين کشورهاي مختلف، سالمندان کشورهاي شمالي اروپا بيشتر تمايل به باقي ماندن در بازار کار را داشتهاند به گونه اي که در سوئد 78 درصد شاغلين 55 تا 64 ساله در بازار کار باقي مانده اند. اين نسبت براي آلمان و دانمارک نيز بالاي 70 درصد بوده است.»
برادرم گفت:« واقعا چه عجيب! خوب شد توي ايران به دنيا اومديم ها!»