بستن

میم مثل ممیزی

میم مثل ممیزی
سمیه مهرگان روزنامه‌نگار و داستان‌نویس / آرمان ملی- گروه ادبیات و کتاب: پس از بحث‌های دامنه‌دار حذف نام بزرگان ادب و هنر ایران از کتاب‌های درسی، لغو مجوز برخی کتاب‌ها و ممیزی‌ها و سختگیری‌های وزارت ارشاد در دادن مجوز کتاب‌ها، موضوع سانسور و نهادهای موازی با وزارت ارشاد که موجب این چندگانگی شده‌اند بالا گرفت تاجایی‌که بسیاری از ناشران، مترجمان و نویسندگان با خطرناک‌خواندن این وضعیت که ممکن است زندگی بسیاری را تحت‌ا‌لشعاع قرار بدهد اعتراض کردند. به‌راستی چرا پس از چهار دهه، هنوز وضعیت نشر کتاب، روز‌به‌روز بدتر می‌شود؟ پروسه چاپ یک کتاب، از نوشتن و ترجمه تا ارسال به فیپا و سپس ارشاد، و بعد اصلاحیه‌خوردن آن، تا درنهایت مجوز آن پروسه‌ای است که بخش بزرگی از هزینه و وقت را بر دوش اهالی فرهنگ گذاشته است. این وقت و هزینه پس از انتشار کتاب هم ادامه دارد، چون ممکن است برخی نهادها جلوی انتشار مجدد آن را بگیرند. تا جایی‌که احمد رجب‌زاده در کتابی با عنوان «ممیزی کتاب» (پژوهشی در 1400 سند ممیزی کتاب در سال 1375) می‌نویسد: «از مجموع ۲۵۷ عنوان کتاب داستان مشروط و غیرمجاز، حدود ۲۳۵ عنوان ذیل عنوان رمان آمده است که حدود ۴۵‌درصد مشروط و ۵۵‌درصد غیرمجاز شناخته شدند.» رجب‌زاده در همین کتاب از ممیزی‌های گسترده وزارت ارشاد می‌نویسد که هیچ‌‌سازوکار عملی دقیقی برای ممیزی آثار مکتوب وجود ندارد. آنچه ‌ در ادامه می‌خوانید نگاه «آرمان ملی» است به وضعیت نگران‌کننده کتاب که این روزها چشم‌انداز روشنی برای آن دیده نمی‌شود.

نوزده-هشتادوچهار

سانسور اگرچه ريشه در تاريخ بشر دارد، اما کلمه‌اي مدرن است؛ برآمده از دل مدرنيت. شايد بهترين تصوير از «سانسور» را در رمان «نوزده-هشتادوچهار» شاهکار جُرج اُرول بتوان سراغ گرفت. در «1984»، همه‌چيز زير نظر «برادر بزرگ» سانسور مي‌شود: از ادبيات تا تاريخ، از روابط عاطفي تا کاري. هيچ‌چيزي از ديد «برادر بزرگ» پنهان نمي‌ماند. جُرج اُرول اين رمان را در سال 1949 نوشت. او چهار سال پيش از آن نيز رمان کوتاه «مزرعه حيوانات» را نوشته بود. داستاني که به‌صورت تمثيلي تصوير ديگري از سانسور را نشان مي‌دهد. از همين زاويه اين دو کتاب که بيش از بيست ترجمه به فارسي دارد و شايد يکي از پرفروش‌ترين کتاب‌هاي تاريخ نشر ايران باشد، نگاه مي‌کنيم به موضوع نگران‌کننده اين روزهاي وضعيت نشر و کتاب ايران: يعني مميزي چگونه زندگي شما را دگرگون مي‌کند؟

«نوزده-هشتادوچهار» داستاني است در مورد خواندن، نوشتن، و انديشيدن در عصر پروپاگاندا و مراقبتِ فراگير. وينستون (قهرمان رمان) هم به‌‌عنوان يک خواننده و هم به‌‌عنوان يک نويسنده با پروپاگانديستي سانسورکننده که از پشتِ سر زيرنظرش دارد و به او مي‌گويد به چه‌‌ چيزي بيانديشد، سراسر در کشمکش است: «در همه‌ طبقات، روبه‌روي آسانسور، همان پوستر با چهره‌ بسيار بزرگش به ديوار ميخ شده بود و زُل مي‌زد به آدم. انگار به هر سمتي که مي‌خواستي بروي، تعقيبت مي‌کرد. زير تصوير نوشته شده بود: «برادرِ بزرگ مراقب توست.» اُروِل در «نوزده-هشتادوچهار»، خواننده‌هايش را مجبور مي‌کند تا همچون وينستون نه‌تنها در مورد آن‌چه قرار است باور داشته باشند، بلکه آنچه نبايد باور داشته باشد هم دچار شک و ترديد شود. اين خصلت سانسور است که تو را وادار به خودسانسوري کند و آن را در تو نهادينه کند تا تو به يک «ديگري» که «برادر بزرگ» مي‌خواهد تبديل شوي و هرآنچه او مي‌خواهد بنويسي.

در زمانه وينستون اسميت ما هنوز به عصر ارتباطات گام نگذاشته بوديم براي همين امکان سانسور به راه‌هاي مختلف وجود داشت. امروز اما نه. چراکه هر زهري با پادزهري خنثي مي‌شود و هر پادزهري با زهري ديگر. عملا مي‌توان مي‌گفت بحث سانسور در تئوري و عمل شکست خورده است. اما چرا هنوز ما در ايران با آن دست به گريبانيم که آيا مميزي ارزش است يا ضدارزش؟ آن‌هم وقتي در جوامع توسعه‌يافته چيزي به اسم مميزي کتاب وجود ندارد. به‌قول صادق زيباکلام «اگر هدف از مميزي جلوگيري از فساد باشد، مميزي دقيقا نشان داده که هيچ‌کاربرد و تاثيري در اين موضوع نداشته است.»

هفت‌خوان ارشاد

سانسور قرن‌ها است در ايران ريشه دوانيده. بااين‌حال حتي در سال‌هاي اول انقلاب، کتاب راه خود را مي‌پيمايد. هنوز عملا سانسور به تعريف امروزي وجود ندارد. مي‌توان از کتاب‌هاي منتشرشده در اين سال‌ها نام برد. اين کتاب‌ها در دهه هفتاد يا هشتاد از انتشار بازماند و براي انتشار مجدد بايد سانسور مي‌شدند. براي نمونه: کتاب «مقلدها» نوشته گراهام گرين. اين کتاب با ترجمه محمدعلي سپانلو در سال 1363 با تيراژ سه‌هزار نسخه منتشر شد. از سال 67 که اداره کتاب وزارت فرهنگ و ارشاد تشکيل شد، با عوض‌شدن رويکردها، همين کتاب در سال 96 از سوي نشر افق بازنشر شد. اگر کمي کتاب را ورق بزنيد و مقايسه کنيد متوجه مي‌شويد کجاهاي کتاب در چاپ جديد آن سانسور شده است.

از اين مثال‌ها فراوان است. به دهه هفتاد که برسيم، نيمه دهه هفتاد، يعني از سال 1376 و روي کارآمدن دولت اصلاحات، شايد بتوان از آن به‌عنوان دوران طلايي کتاب ياد کرد. در اين دوره، کتاب‌ها با تيراژ پنج تا ده‌هزار نسخه منتشر مي‌شدند، سانسور وجود داشت، اما نه به شکلي که کتاب‌‌ها خراب شوند. در اين دوره کمتر کتابي مي‌توان نام برد که اجازه نشر نگرفته باشد.

هشت سال بعد با روي کارآمدن دولت احمدي‌نژاد ورق برگشت. کتاب‌هايي که در دولت‌هاي قبل مجوز گرفته بودند، از انتشار باز ماندند و سانسور برگشت. از عجايب اين دوره يکي مجوزدادن به کتاب‌ها در هر چاپ بود. يعني کتاب وقتي مجوز مي‌گرفت و چاپ مي‌شد براي چاپ دوم آن نيز مجدد بايد درخواست مي‌دادي. يک نمونه را مثال بزنم: ناشري مي‌گفت ما کتابي را فرستاديم ارشاد، مجوز گرفت. چاپ کرديم. وقتي براي چاپ دوم آن درخواست داديم، بررس ارشاد گفت که چرا اين کتاب را چاپ کرديد؟ ما به او گفتيم که شما مجوز داديد؟ و بررس گفت که ما مجوز داديم شما چرا چاپ کرديد؟ و کتاب لغو مجوز شد. در اين دوره، براي جلدها هم بايد مجوز مي‌گرفتي.

همين روند در دولت بعدي، يعني دولت تدبير و اميد هم ادامه يافت. حسن روحاني در تالار وحدت در مراسم اهداي جايزه کتاب سال، تاکيد کرد که وضعيت کتاب و نشر و برخوردهاي سليقه‌اي با آن بايد کنار گذاشته شود. اما کنار که هيچ، در اين دوره نيز برخي کتب‌ بعد از چندين چاپ، از انتشار بازماندند، آخرين آنها آثار نوح يووال حراري و اليف شافاک است.

از نکات اين دوره اينکه، مثلا کتابي را مي‌فرستادي ارشاد، مجوز نمي‌دادند يا بررس محترم نوشته بود که در صورت عوض‌کردن پايان آن، مجوز داده مي‌شود. حال آنکه کتاب، يک رمان خارجي است و ما اجازه نداريم پايان آن را عوض کنيم. حتي فکرکردن به آن هم آزاردهنده است که يک بررس به خود اجازه مي‌دهد جدا از دخل‌وتصرف در آثار غربي، کتاب‌هاي بزرگاني چون محمود دولت‌آبادي، هوشنگ ابتهاج، سيدجواد طباطبايي، مصطفي ملکيان و... را سانسور کند.

مميزي چندگانه

اگر به کشورهاي همسايه از جمله افغانستان، عراق، ترکيه و کشورهاي حاشيه خليج فارس سر بزنيد متوجه مي‌شويد که مثلا کتاب‌هايي مثل «لوليتا» و «اوليس» در آن کشورها منتشر شده‌اند اما در کشور ما نه. از سوي ديگر کتاب‌هايي هستند که در پيش از انقلاب منتشر مي‌شدند، اما همين کتاب‌ها در پس از انقلاب با مميزي‌هاي گسترده اجازه چاپ گرفتند، به‌طور مثال «صدسال تنهايي» مارکز ترجمه بهمن فرزانه. اين کتاب سرانجام در سال 90 منتشر شد. فرزانه در مقدمه کتاب مي‌نويسد: «اکنون پس از سال‌ها سکوت خوشحالم که عاقبت مي‌توانم به خواستاران آن کتاب جواب مثبت بدهم. ممکن است برخي از خوانندگان از اين ويرايش جديد دچار شک و شبهه بشوند، ولي به آنها اطمينان خاطر مي‌بخشم که صدمه‌اي به کتاب وارد نشده است.» اما متاسفانه دقيقا برخلاف نظر فرزانه، اين «صدسال تنهايي» با «صدسال تنهايي» منتشرشده در سال دهه پنجاه آنقدرها فرق دارد که حتي فرزانه خود در مقدمه کتاب اين موضوع را اين‌گونه توجيه مي‌کند: «صدسال تنهايي مثل يک درخت کهنسال صدساله است. چيدن چند شاخ‌و‌برگ خشک و اضافي به تنه درخت صدمه‌اي نمي‌زند.» و با اين توجيه، فرزانه به‌ قول خودش اين «درختِ کهنسال صدساله» را وجين مي‌کند، غافل از اينکه او نيز به دسته مترجم‌هايي پيوسته که «صدسال تنهايي» ديگري غيراز «صدسال تنهاييِ» گابريل گارسيا مارکز ترجمه کرده است. در «صدسال تنهايي» فرزانه، حدود 167 سطر معادل شش‌ونيم صفحه به‌صورت کامل حذف شده است.

با اين سرنوشت شوم «صدسال تنهايي» برمي‌گرديم به مورد عجيب کتاب‌هاي ايراني. به‌طور مثال «سووشون». اين رمان در سال 1348 منتشر شد و تاکنون با بيش از پنجاه‌بار تجديد چاپ و يک‌ميليون نسخه فروش، يکي از پرفروش‌ترين آثار داستاني ايران است. اما پرسش اينجا است: چرا «سووشون» مي‌تواند از زير تيغ سانسور جان سالم به‌در ببرد، اما کتاب‌هاي ديگر نه؟ مثلا همين «صدسال تنهايي» که برشمرديم.

اما کتابي که برخي از اين کلمه‌ها در آن حکم آب حيات دارد، بررس ارشاد آن را حذف مي‌کند. مثلا در برخي کتاب‌ها اين مورد ديده شده که در جمله‌اي مثلا در صفحه ده، نويسنده به چيزي اشاره کرده، که چون حذف شده، وقتي به صفحه پنجاه مي‌رسيم و نويسنده فلاش‌بک مي‌زند به آن واقعه، فکر مي‌کنيد نويسنده اشتباه کرده است. غافل از اينکه ديگران اين بلا را سر اين اثر ادبي آورده است.

اين چندگانگي که نويسنده يا مترجم نمي‌داند چه بايد بکند، اهالي فرهنگ را دچار سردرگمي کرده است که به‌نوعي افسردگي و دلمردگي دچار شده‌اند. سانسور و خودسانسوري يکي از دلايل اصلي افسردگي است. اينکه شما هرروز بايد کسي باشيد که نيستيد، يعني نقش بازي‌کردن. اين نقش بازي‌کردن در نوشتن و ترجمه يک کتاب، فيلم‌ساختن، فيلم بازي‌کردن، آوازخواندن و... همه موجب شده تا همه ما هميشه نقش چند آدم را در زندگي‌مان بازي کنيم که نيستيم.

اين پرسش که چرا «سووشون» اجازه انتشار دارد، اما آثاري مثل «همسايه‌ها»ي احمد محمود و برخي از آثار صادق هدايت، چوبک، ساعدي، گلستان و... اجازه نشر ندارند هر خواننده‌اي را به فکر مي‌دارد. چه دليلي اين وسط هست که هنوز روي اين نام‌ها حساسيت هست؟ شايد اگر اين حساسيت‌ها نبود، و همه‌چيز روال عادي خود را طي مي‌کرد همه اين نويسنده‌ها بي‌هيچ نگراني خوانده و نقد مي‌شدند.

سال‌ها پيش در دهه هشتاد، آخرين اثر مارکز «خاطره دلبرکان غمگين من» پس از يک هفته انتشار، لغو شد و جلوي انتشار آن گرفته شد. اما يک ماه هنوز نگذشته بود که نسخه‌هاي زيرزميني آن سراسر ايران را گرفت. همين امروز هم شما به راسته دستفروش‌هاي انقلاب برويد اين کتاب را پس از پانزده سال هنوز مي‌توانيد پيدا کنيد، خيلي راحت. کافي است در گوگل سرچ کنيد، پي‌دي‌اف اين کتاب روي بيشتر سايت‌ها هست. نه‌تنها اين کتاب، هر اثري که بخواهيد روي اينترنت هست. وقتي به اين سادگي دسترسي به هرکتابي ميسر است آيا مسئولان مربوطه از خودش نمي‌پرسد چرا با ممنوعيت يک کتاب، امکان فروش غيرقانوني اين کتاب را براي سودجويان ميسر مي‌کنند؟ چرا نبايد پول حاصل از فروش اين کتاب به مولف يا مترجم برسد؟

مميزي، تحريم، انتخابات

درست مثل وضعيت تحريم‌ها، که مردم از فشار اقتصادي رنج مي‌برند و عده‌اي از مزاياي تحريم‌ها سود. پس همان‌طور که گفته شد، ممنوعيت و لغو مجوز هر کتابي، نه‌فقط موجب توقف فروش آن کتاب نمي‌شود، بلکه آمار و تجربه تاريخي اين چهار دهه نشان داده که هر لغو مجوز يا ممنوعيتي در فروش آن کتاب تاثير عکس داشته و فروش آن را چندين برابر کرده است. همين «انسان خردمند» نوشته نوح يووال حراري در راسته دستفروش‌هاي انقلاب به راحتي يافت مي‌شود. پس توقيف اين اثر چه حاصلي دربردارد وقتي نمي‌تواند جلوي فروش آن را بگيرد؟

آيا وقتي ممنوعيت‌ها نمي‌تواند جلوي توقف فروش هيچ‌کتابي را بگيرد، بهتر نيست بگذاريم مثل همين کشورهاي همسايه (کشورهاي غربي را هم نمي‌گوييم) فروش يا عدم فروش يک کتاب را به خواننده واگذار کنيم؟ آيا بهتر نيست فرهنگ را به خود مردم بسپريم؟ آنطور که رئيس‌جمهور جمهور دولت تدبير و اميد در مراسم کتاب سال ايران گفت.

چگونه است که در ماه‌هاي منتهي به انتخابات و پس از آن، مردم ايران يک‌شبه فهيم و آگاه مي‌شوند، اما در روزهاي عادي، اين ماييم که براي آنها بايد تصميم بگيريم چه چيزي بخوانند يا چه چيزي ببينيد يا چه چيزي بشنوند؟ به‌نظر مي‌آيد که سياست‌هاي وزارت ارشاد نه‌تنها جواب نداده که موجب شده برخي ناشران و مترجمان و مولفان نوميد شوند و وضعيت کتاب به اين حد از بحران برسد که خود وزير ارشاد چند روز پيش اعلام کرد که سرانه مطالعه در ايران کم شده است.

اين کم‌شدن سرانه مطالعه در ايران نسبت به ديگر کشورهاي همسايه از جمله ترکيه و مالزي که روزانه شصت دقيقه مطالعه دارند تا ما که روزانه سيزده دقيقه که همين عدد را برخي پنج دقيقه مي‌دانند از چيست؟ آيا همين کتاب‌هايي که ما در ايران ممنوع مي‌کنيم يا با مميزي‌هاي گسترده مجوز نشر مي‌دهيم، در آن کشورها چاپ نمي‌شود؟ فقط کافي است همين مواردي که در اين نوشتار برشمرديم در کشورهاي همسايه بررسي کنيد. هيچ‌کدام از اين کتاب‌ها حتي با يک کلمه سانسور چاپ نشده‌اند که اتفاقا متن کامل اين کتاب‌ها چاپ شده، بدون اينکه حتي تاثير سويي بر کسي بگذارد؟ مگر کار کتاب گمراه‌کردن مردم است؟ کار فرهنگ اين نيست. که اتفاقا فرهنگ دولتي است که اين راه را پرسنگلاخ و ناهموار مي‌کند و موجب مي‌‌شود مردم در جهت عکس فرهنگ دولتي قدم بگذارند. چراکه وقتي ملت-دولت در مقابل هم قرار بگيرند هيچ‌فرهنگ دولتي نمي‌تواند مردم را تا ابد به آن دولت نزديک نگه دارد.

مميزي و خلاقيت

نويسنده‌هايي مثل محمود دولت‌آبادي، اميرحسن چهلتن، شهرنوش پارسي‌پور، شهريار مندني‌پور و بسياري ديگر سال‌ها است آثارشان به زبان‌هاي ديگر منتشر مي‌شود، اما همين آثار به زبان فارسي اجازه نشر ندارند. تاجايي که دولت‌آبادي مي‌گويد: «روياي من چاپ آثار بازداشت‌شده است در اتاقي در وزارت ارشاد. اجازه بدهيد فرهنگ را از عنوان اين وزارتخانه برداريم.» يا چهلتن که مي‌گويد: «توقيف «روضه قاسم» برايم حامل يک ياس بزرگ بود، شما ببينيد نويسنده بيست‌وپنج سال‌هاي که سومين کتابش يا اولين رمانش را منتشر مي‌کند ناگهان مي‌فهمد که اين کتاب مجوز پخش دريافت نکرده و تا بيست سال بعد هم آن را دريافت نخواهد کرد. وقتي با اين بن‌بست‌ها که خاص جامعه ماست و يکي‌‌دوتا هم نيستند روبه‌رو مي‌شوم ياد حرف پدرم مي‌افتم که يک روز به من گفت «پسرم بعضي کارها مناسب اين جامعه نيست!» و گمان مي‌کنم يکي از آنها نوشتن است. در اين تجربه چهل‌ساله به اين حقيقت رسيده‌ام که همه عوامل در اين مملکت دست‌به‌دست هم داده تا نويسنده مستقل ننويسد و منتشر نکند.»

واقعا پاسخ اين پرسش را چه کسي بايد بدهد که بزرگ‌ترين رمان‌نويس‌هاي ايران آثارشان در خارج از ايران منتشر مي‌شود اما هم‌ميهنان آنها نبايد در کشور خودشان آن را بخوانند؟ اين موضوع با چه منطقي قابل جواب است؟ مگر تيراژ کتابي که اين روزها به 300 نسخه رسيده، در مقابل صداوسيمايي که بيش از 50 کانال تلويزيوني 24 ساعته دارد، چه مي‌خواهد بکند که وزارت ارشاد اينطور با کتاب‌ها برخورد مي‌کند؟

اين نکته را هم نبايد فراموش کرد که، اين روزها، مولفان و مترجمان، پس از انتشار کتابشان، همه موارد سانسورشده کتابشان را روي سايت‌ها و صفحه‌هاي مجازيشان مي‌گذارند و به خواننده مي‌گويند که کجاي کتابشان سانسور شده. پس در عصر ارتباطات، عملا مي‌توان گفت که اتفاقا آن چيزي که تاثير منفي روي جامعه مي‌گذارد خودِ نفسِ عملِ مميزي است که سايه آن روي همه زندگي مردم ايران گسترده شده. وگرنه هيچ‌کلمه يا عبارتي از يک کتاب نمي‌تواند يک ملت را گمراه کند. چون هيچ‌نمونه تاريخي نداريم که کسي از خواندن کتابي گمراه شده باشد. به‌ويژه وقتي داريم از ادبيات حرف مي‌زنيم، آنطور که تزوتان تودروف نويسنده بلغار که در زمانه حکومت کمونيستي حاکم بر کشورش مي‌زيست، در کتاب «ادبيات در مخاطره» مي‌نويسد: «ادبيات ياري‌ام مي‌دهد تا زندگي کنم. ادبيات مرا از تجربه‌هاي واقعي محروم نمي‌سازد، بلکه چشم‌انداز جهان‌هايي را در ادامه‌ جهان واقعي پيش چشمم مي‌گشايد و مجال مي‌دهد به درک بهتري از آن برسم. ادبيات، موجزتر و بليغ‌تر از زندگي روزمره و البته نه يک‌سره متفاوت از آن، جهانمان را وسعت مي‌بخشد و تشويقمان مي‌کند به شيوه‌هاي ديگر درکش کنيم و سامانش دهيم. ادبيات به ما امکان مي‌دهد با ديگران تعاملي نامحدود داشته باشيم و نتيجتا بر غنايمان مي‌افزايد. احساساتي بي‌بديل برايمان به ارمغان مي‌آورد که دنياي واقعيمان را پرمعناتر و زيباتر مي‌کند. ادبيات نه يک سرگرمي ساده است و نه تفريحي مختص فضلا؛ فرصتي است پيشِ روي همگان تا رسالت انسانيشان را بهتر و شايسته‌تر محقق کنند...»

پس وقتي کتاب اين تاثير شگفت‌انگيز و مثبت را در زندگي بشر مي‌گذارد، چرا مسئولان وزارت ارشاد، اين تاثير مثبت را به تاثير منفي تبديل کرده‌اند؟ چرا زندگي نويسنده‌ها و مترجم‌ها و ناشرها را هرروز در تنگناي بيشتري قرار مي‌‌دهيم و به‌تبعِ آن زندگي مردمي که با اين وضعيت اقتصادي همچنان کتاب مي‌خوانند. چرا وقتي سرانه مطالعه کم است، اين حجم از سانسور وجود دارد؟ آيا اين مميزي‌ها توانسته زندگي يک نفر را دگرگون کند؟ توانسته يک نفر را به جمع کتابخوان‌هاي اندک ايراني بيفزايد؟ يا اين مميزي‌ها ميزان کتابخوان‌هاي ما را کم کرده؟ و زندگي بسياري از کساني که زندگيشان مستقيما به کتاب مرتبط است نابود کرده؟ آيا تجربه ناموفق سانسور در کشورهاي ديگر از يک‌سو، و تجربه موفق انتشار آزادانه کتاب در کشورهاي ديگر از سوي ديگر، ما را بعد از چهار دهه به اين نتيجه نرسانده بايد فرهنگ را به مردم بسپاريم؟

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی