بستن

چرا اشتراوس بخوانیم؟

چرا اشتراوس بخوانیم؟
مهدی آزموده روزنامه‌نگار

چرا اشتراوس بخوانيم؟ مگر اشتراوس چه ويژگي‌هايي دارد که خواندن او چنان پرابلماتيزه مي‌بايست بررسي شود؟ اردوگاه او چيست؟ چه چيز را ارج مي‌نهد؟ آيا براي آن پاسخي دارد؟ مساله ما چيست؟ اگر بخواهيم کمي به دشواري مطلب بيافزاييم مي‌بايست بگوييم که از اساس ما کيستيم؟ «ما» چيست؟ اين «ما» به تحليل کانتي واجد حد است يا مرز؟ اگر مرز است فراسوي مرز چه کسي ايستاده؟ در مقابل «ما»يي که بعد از 150 سال آشنايي با آن ديگريِ فراسوي مرز تلاش نموده‌ خود را بازشناسي کند و به‌مثابه سوژه‌اي تن‌مندشده داعيه‌ داشته باشد، آن ديگري بزرگ‌تر و تن‌مندانه‌تر ايستاده است. اکنون مساله آيا اين نيست که اساسا آنچه ديگري است ما هستيم براي آن کل مقهورکننده‌ خورنده‌ «ما»هايي مثل ما؛ و اکنون مي‌بايست در کنار هويتي که براي خودمان در مقام سوژه مي‌خواهيم قائل شويم، به هويت بازتابانده‌شده از سوي «اوي» آن‌سوي مرز هم توجه شود؟ هويتي اين‌چنين بر مرز ايستاده همواره با معضل بازتعريف خود مواجه خواهد شد. در نتيجه‌ اين وضعيت دشوار متفکري مجهز به دستگاه مفاهيمي لازم است که امکانات لازم براي بازشناسي و بازتفسير اين شرايط را فراهم سازد.

پس با اين توجه دوباره همان سوال پرسيده خواهد شد که «چرا اشتراوس بخوانيم؟» متفکري که بر لبه ايستاده و تلاش مي‌کند در وضعيتي که خود آن را بحراني مي‌خواند، تا فراسوي متون از اعصار پيش، جلو مي‌رود و اقدام به تفاسيري مي‌کند که انگار در اين روزگاران به فراموشي سپرده شده‌اند. با شروع دوران جديد و پيروزي مطلق علم مدرن که روش خود را در پيش گرفته بود و بدون هيچ‌گونه توجهي به مدعيات فيلسوفان، از رياضياتي محض و دست‌نيافتني بهره‌ مي‌برد، فلسفه سياسي به علم سياست فروکاسته شد و مديريت جاي بنيان‌ها و بنيادها را گرفت و تمشيت امور خلايق به بهترين شکل، آن‌گونه که درهم نريزند و برهم نياندازند سکه رايج روزگاران شد. اشتراوس در اينجا ايستاده و با شکست اخلاق و سياست در روزگاران نو، خواهان «بازگشت» است به‌جاي «پيشرفت»؛ چنان‌که روح هگلي در بلنداي جهان ايستاده و اينک در مارپيچي هزارتووار به ابتداي مسير بازخواهد گشت. اين‌بار با آزادي؛ و سفر خود را از ابتدا آغاز خواهد کرد.

کار اشتراوس چنان‌که هيلايل گيلوين در مقدمه کتاب «مقدمه‌اي بر فلسفه سياسي» مي‌گويد، احياي فلسفه سياسي است، به همان صورتي که متفکراني چون افلاطون و ماکياولي بدان مي‌پرداختند. با خواندن متون و تفاسيري گاه غريب از آنها، اشتراوس به‌دنبال امر پنهان مي‌گردد که اين نکته به اعتقاد او در لابه‌لاي خطوط آن فيلسوفان پيشامدرن ذکر شده بود؛ پيش از گسست ايجادشده توسط ماکياولي. آنجا که فيلسوفان در ميان خطوط مي‌نوشتند، سنتي که فيلسوفان مدرن آن را از بين بردند. افلاطون، فارابي و آکوئيناس، از آنجا که فلسفه هميشه منتقد وضع موجود بوده، سخن اصلي خود را به‌نحوي بيان مي‌کرده‌اند که از فهم گزمه‌ها، عسس‌ها و مردم عادي دور بماند. سه دليل را اشتراوس براي اين در ميان خطوط‌نويسي مطرح مي‌کند: در امان‌بودن از تعقيب و تفتيش عقايد، اهميت امنيت شهر براي فيلسوفان و درنهايت به‌دليل رعايت رموز استاد-شاگردي. فيلسوفان به عمد برخي از زمينه‌ها و نکات مربوط به‌نظريات فلسفي خودشان را بين خطوط پنهان مي‌کردند تا شاگردان و خواننده‌هاي جدي براي کشف آن به تلاش بپردازند. تلاش اشتراوس براي نشان‌دادن بحران روزگار نو و فراموشي آنچه پنهان مانده بود تلاشي است براي بازگشت؛ نه بازگشتي واپس‌گرايانه؛ بلکه راهي براي رهايي از بحران موجود.

حال با اين تاملات مياني، پرسش نخستين دوباره مطرح خواهد شد: چرا اشتراوس بخوانيم؟ اشتراوس به نحو پنهان پيشتر در آثار سيدجواد طباطبايي مطرح شده بود و اينکه کتاب‌هاي مختلفي از او چاپ شده است. تاسيس فلسفه سياسي، کاري که طباطبايي تلاش کرد حداقل نياز بدان را در ايران مطرح نمايد، امري است که به‌نظر مي‌رسد با وجود متون دقيق و تفکر مداقه‌برانگيز اشتراوس موردنياز باشد.

اشتراوس براي ما مي‌تواند مهم باشد چون از يک‌سو به سراغ چيزي مي‌رود که از پس از فارابي در فکر ما منحط شد و امکان بروز نيافت و از سوي ديگر براي «ما»ي ايستاده در پس انقلاب مشروطه و در ميانه‌ جدال قديم و جديد، از معضلات امر نو و يافتن امکان‌هايي در امر کهنه مي‌گويد که ما که با امر کهنه هنوز دست به گريبانيم مي‌توانيم با خوانشي دوباره به کشف امکاناتي بپردازيم که بحران موجود را توضيح و توصيفي ديگر باشد.

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی