بستن

درباره فراموشی

درباره فراموشی
مهدی معرف منتقد ادبی

«لهجه روسي» از نگاه و با زباني نوشته شده که در ديگر آثار يوگني وادالازکين هم مي‌توان ديد. براي اين نويسنده، رابطه روسي و آلماني، ارتباطي است دغدغه‌مند. آلمان، کشوري که از شکست و آسيب نازي، سال‌هاست فاصله گرفته با روسيه، کشوري تازه جداشده از آسيب حکومت کمونيستي، ويژگي‌هاي مشترکي دارند. ويژگي‌هايي که وادالازکين روي آن انگشت مي‌گذارد و برجسته‌اش مي‌کند و دغدغه‌اش مي‌شود. زبان، در اين ميان امري تعيين‌کننده و موثر در نگاه وادالازکين است. همچون عينکي که دنيا با آن نگريسته مي‌شود. لهجه روسي در زبان آلماني محدود و مهار مي‌شود. مثل فرهنگي که کوتاه بيايد و کمر خم کند. مثل تسليم‌شدن و سکوت‌کردن. به‌گونه‌اي که آن روحيه جنگ‌آوري و دفاع‌کننده، به سکوتي بزدلانه در برابر دو جيب‌بُر بدل مي‌شود.

زبان و کلمه در اين داستان مفري است که وادالازکين انديشه‌اش را با آن وامي‌کاود و دغدغه‌هايش را بيرون مي‌ريزد. از نگاه او، ساختار تفکري که روحيه‌اي ريسک‌پذير را شکل مي‌دهد، در روند زبان است که نمود پيدا مي‌کند و هويدا مي‌شود و هويت مي‌يابد.

مارتا معلم زبان آلماني، نمي‌تواند بخش آخر اسم يوري را درست ادا کند. ارتباطي که در همان شکل اوليه، ناقص و عقيم مي‌ماند. ارتباط اين دو اما رفته‌رفته، شکلي نزديک‌تر و وسيع‌تر مي‌يابد. انگار که دو فرهنگ بيگانه، کنار هم بنشيند و هم‌رنگ‌وبو شوند.

يوري در مدرسه زبان آلماني آموخته بود؛ اما در امتحانات شش نمره‌اي در مونيخ، نمره صفر گرفت. انگار که آلمان، آن آلماني در روسيه آموخته‌شده را پس مي‌زند. اين پس‌زدن آموخته او در روسيه است. پس همه آنچه که يادگرفته شده، دوباره بايد آموخته شود. دوباره‌آموزي، فرصتي شش‌ماهه براي تمديد اقامت به يوري مي‌دهد. در مي‌چرخد و مساله زمان و زبان، اهميتي حياتي و تعيين‌کننده در اين داستان مي‌يابد. يوري به تغيير تن مي‌دهد. تغييري که پذيرش چيزي فراسوي يادگيري زبان است. دستبُرد و يغمايي به هويت و فرهنگ اوست. چيزي در اين فرآيند کمرنگ و محو مي‌شود که حاصل و برآورد زيست يوري در روسيه است.

مارتا حين آموزش زبان آلماني، انواع تلفظ‌ها را به فرانسه و انگليسي و ايتاليايي نشان مي‌دهد، اما در اداي تلفظ روسي نوک‌زباني عمل مي‌کند. اين وجه تمايزي ميان روسيه و کشورهاي اروپاي غربي است که نويسنده گاه و بي‌گاه بالا مي‌آورد و پررنگ و جوهري‌اش مي‌کند. مارتا مي‌گويد که حروف را نبايد مثل غرش شير تلفظ کرد؛ بلکه بايد مثل نسيمي فرانسوي ادا شوند. آن روحيه جنگاوري و حماسي در زبان، بايد به روندي نرم و عاشقانه و خنک و نسيم‌گونه تبديل شود. درست در همين جاست که همه‌چيز واژگون مي‌شود. ديگر زبان ابزار گفتار نيست، بلکه خود کردار است. تشخص و باور است. نويسنده به‌گونه‌اي مي‌گويد با يادگيري زباني ديگر، خود نيز به آن ديگري تبديل مي‌شوي. دگرگوني و مسخي اتفاق مي‌افتد که در آن غوطه‌ور مي‌شوي.

راوي، خودش را ميان زبان يوري و مارتا آونگ مي‌کند. اول از نگاه يوري يا همراه با او قصه را روايت مي‌کند، سپس به سراغ مارتا مي‌رود و از ديد او مي‌نگرد.

در اين داستان، پارک تاريک ورود به حيطه‌اي ناخودآگاه است. مواجهه با آنچه که دنياي اين دو فرهنگ را شکل مي‌دهد: اعتماد و بي‌اعتمادي. بي‌اعتمادي روسي که نگاهي هميشه آماده مقابله و تجهيزشده را مي‌پرورد و اعتماد و آسودگي آلماني که همه‌چيز را به نيرو و سيستمي بالاتر و تخصصي‌تر وامي‌نهد. انگار که از داستان بانگ برآيد که اي بي‌خبران راه نه آن است و نه اين!

تصميم مارتا براي عبور از تاريکي پارک انگليسي، تبديل وضعيت يوري و مارتا را همزمان نشان مي‌دهد. مارتا مي‌گويد که کمي ريسک مي‌خواهد؛ زيرا مونيخ زيادي براي من آرام است. احتمالا کمي روس شده‌ام. اما اين نه به آن ميزاني است که يوري آلماني شده. مارتا از اين قضيه خشنود نيست. همان چيزي که مارتا تلاش بسياري براي اصلاحش در نگاه يوري کرد: هشياري از ناکارآمدي سيستمي که مارتا اين‌همه به آن اعتقاد داشت؛ هشياري‌اي که البته در روندي درازمدت، به پارانويايي خطرناک تبديل مي‌شود. زهري که بي‌آن شيريني، گلو مي‌زند و مقدار زيادش هم کشنده است.

ازدواج يوري و مارتا در انتهاي داستان پايان خوشي نيست. زبان روايت روندي سَرخورده را پيش مي‌گيرد. اين ازدواج گزاره‌اي شادي‌آفرين نيست. انگار که روند تسلسل به شکل آموخته‌‌شده و در سيستم قرارگرفته، راهي را پيش مي‌گيرد که اجتناب‌ناپذير است. راهي در درون گم‌گشتگي و فراموشي. از اين رو داستان در کليت خودش درباره فراموشي است. درباره جاگذاشتن و ناقص‌شدن. غسل تعميدي هم که در داستان اتفاق مي‌افتد، يوري را از چيزي پاک مي‌کند که در هويت پيشينش داشته است.

«لهجه روسي» سر تسليمي است بر واقعه. کمرنگ‌شدني است در روزمرگي‌اي که بهشت‌گونه نشان داده مي‌شود. انگار که اگر او را در برابر قدرت پيشين توان مقاومت بود، اينجا و در برابر اين قدرت سبز و رنگين، جز کوچک‌شدن و سازش‌پذيري چاره ديگري نمي‌ماند.

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی