بستن

طرح اقدام تا قسمتی ملی مسکن

طرح اقدام تا قسمتی ملی مسکن
فرزانه گلچین

مادرم زنگ زده است و مي‌گويد: «شيريني بخر و زود بيا، يه خبر خوب دارم.»

تا مي‌رسم، مادرم جعبه شيريني را از دستم مي‌گيرد و مي‌گذارد روي ميز و مي‌گويد: «بالاخره داره خونه‌دار مي‌شي.»

خواهرم رو به مادرم مي‌گويد: «داره خونه‌دار مي‌شه، اون‌وقت تو به شيريني رضايت دادي؟! مي‌گفتي پيتزا بخره.»

مي‌گويم: «بذار خونه‌دار بشم، چهل روز و چهل شب بهت پيتزا مي‌دم.»

خواهرم مي‌گويد: «اون‌موقع بيانيه صادر مي‌کني که اين کارها اسرافه.»

بعد يک شيريني برمي‌دارد و ادامه مي‌دهد: «يک مو از خرس کندن هم غنيمته.»

با هيجان از مادرم مي‌پرسم: «چطوري؟ تو قرعه‌کشي برنده شدي؟»

جواب مي‌دهد: «با طرح اقدام ملي مسکن.»

حالم گرفته مي‌شود و فکر مي‌کنم بيخود پول شيريني دادم و چشمم به خواهرم مي‌افتد که دومين شيريني را هم بر مي دارد و يک موي ديگر از من به غنيمت مي‌کند.

پدرم مي‌گويد: «بذار مسکن مهر را تموم کنند، اقدام ملي پيشکش.»

مادرم پشت چشمي نازک مي‌کند و مي‌گويد: «چون اول من خبر رو گفتم، بابات الکي داره ايراد مي‌ذاره روش.»

مي‌گويم: «براي کلانشهرها نيست و به جاش تو شهرهاي جديد اطرافش هست. بعد هم بايد اولش سي تا پنجاه مليون پول واريز کني. با يه وام هجده درصدي که قسط‌هاش حداقل ماهانه يک مليون و پانصده.»

مادرم احساس مي‌کند چون خودش اولين بار خبر را توي خانه گفته صاحب طرح است و وظيفه دارد از طرح دفاع کند تا جلوي بابا کم نياورد، مي‌گويد: «خب، اين که خيلي خوبه.»

با تعجب نگاهش مي‌کنم و فکر مي‌کنم نکند واقعا توي قرعه‌کشي برنده شده و قرار است به من پنجاه مليون بدهد و مي‌گويم: «بعد اگه پنجاه مليون بدم اونجا، پيش خونه از کجا بيارم، منظورت اينه تا وقتي خونه رو بهمون تحويل بدن بيايم اينجا؟»

با اين حرفم همه ساکت مي‌شوند. لابد همه دارند به دوري و دوستي فکر مي‌کنند. مادر اما همچنان مي‌خواهد از اين طرح يک خانه نصيب خانواده‌ ما شود. مي‌گويد: «واسه برادرت که خوبه. بهش بگم؟»

خواهرم مي‌گويد: «من شرايطش رو خوندم. اولش بگو با پيتزا بياد، بعد که پيتزا را خورديم مي‌گيم بايد متاهل بشه، بعد ثبت‌نام کنه.»

مادرم با ناراحتي مي‌گويد: «من نمي‌فهمم چرا مردم اينقدر مادي شدن؟! هرجا مي‌ريم خواستگاري تا مي‌بينن خونه نداره جواب منفي مي‌دن »

خواهرم مي‌گويد: «انگار فرم استخدامه. شرط سني هم داره. دختر مجرد خودسرپرست حداقل بايد سي‌وپنج سال داشته باشه.»

مادرم مي‌گويد: «حالا تو مگه چند سالته که مي‌خواي خودسرپرست باشي. شوهر مي‌کني ديگه.»

خواهرم جواب مي‌دهد: «اولا هرکي مي‌ياد خواستگاري، چون خونه نداره قبول نمي‌کنين. مي‌گين نمي‌خوايم مثل اون يکي خواهرت حروم شي. دوما هيچ سرمايه‌گذاري هم نمي‌کنيد براي پيدا کردن خواستگار خونه‌دار.»

مي‌پرسم: «چطور بايد سرمايه‌گذاري کنن؟»

به دماغش اشاره مي‌کند و مي‌گويد: «با اين حجم دماغ، نهايت مثل تو يه کارمند بي‌خانمان مي‌ياد خواستگاريم.»

تا مي‌آيم چيزي بگويم مي‌گويد: «بيانيه صادر نکن.» بعد پنجاه تومان از کيفش در مي‌آورد و مي‌گويد: «اين هم پول شيريني تا ضرر نکرده باشي.»

با ناباوري پنجاه تومان را نگاه مي‌کنم. غريزه‌ام مي‌گويد پشت اين محبت خطري نهفته است. خواهرم ادامه مي‌دهد: «با اون چندرغاز پس‌انداز که خونه‌دار نمي‌شي، بدش به من، دماغم رو عمل کنم. تو هم يه شوهرخواهر پولدار گيرت مي‌ياد.»

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی