توني موريسون از نخستين رمانش با عنوان «آبيترين چشم» (1970) همواره اين گفته فاکنر را مدنظر قرار داده که ميگويد گذشته در حالتي تاريخ گذشته نيست. روايت رمان مذکور با شصت ترفند و دادخواهي ادبي در سال 1940 و 1941 رخ ميدهد و دربرگيرنده شماي کلي و امپرسيونيستي از مهاجرت سياهپوستان از جنوب ايالات متحده در دوران رکود بزرگ است. نويسنده با گامنهادن گامبهگام به زمان حال، تاريخي گذشتهنگر را از اين مهم به مخاطب ارائه ميدهد. اين نمود که در «جنوبيترين نبش خيابان برادوي و سيوپنجمين خيابان لورين در اهايو» اتفاق ميافتد در زمان رخدادن داستان در خود خانواده مستاصل و نگونبخت چولي بريدلاو را جاي داده بود. رمان «سولا» (1974) با طرحي مرثيهمدار از محله سياهپوستان به نام قعر آغاز ميشود و فصول آن از 1919 تا 1965 تاريخنويسي شده است. داستان رمان «سرود سليمان» (1977) چهار سال پس از پرواز چارلز ليندبرگ بر فراز اقيانوس به سال 1927 رخ ميدهد و رمان «محبوب» (1987) اندکي پس از پايان جنگ داخلي رخ ميدهد. رمانهاي کوتاهترش مانند «جاز» (1992)، «بهشت» (1997) و «عشق» (2003) داراي راوي يادآور دوران گذشته و شوروشوق روياي به باد فراموشي سپردهشده است؛ رويايي که به خودي خود تقابلي در جهت يادآوري و اتصال تکه پازلهاي ازهم جداافتاده دوران گذشته است.
رمان «يک بخشش» (2008) بيش از هر اثر ديگري از موريسون خواننده را به ژرفناي گذشته فروميبرد. گذشتهاي که در باراندازي جنوبي اتفاق ميافتد که بهرغم شرايط موجود فعال است. «به سال 1682 ميلادي ويرجينيا ايالتي سراسر آشوب و نابسامان بود.» قبايل سرخپوست جنگلهاي بيکران آن ايالت را از آنِ خود کرده بودند. مناطق مستعمراتي سوئديها و آلمانيها رفتهرفته محدودتر شده بودند و «از سالي به سال ديگر اين امکان بود که منطقهاي ديگر توسط کليسا تصرف شود يا شرکتي آن را مال خود کند يا به ملک شخصي اشرافياني شود که به هديهاي به آقازادهاي يا فرد محبوبي ديگر اعطا شود.» ياکوب وارک انگليسي مردي است که به قصد تملک 120 هکتار زميني که از سوي دايياش -دايياي که هيچگاه ملاقاتش نکرده- به او ارزاني شده به ويرجينيا آمده است سواره راهي «ماريلند ميشود که در آن واحد به پادشاه تعلق داشت. تمام و کمال.» مزيت اين گونه تملک شخصي در آن دوران اين بوده که قوانين آن ايالت اين اجازه را ميدهد تا فرد با تجار خارجي وارد معامله شود و وارک هم فينفسه بيشتر تاجر است تا کشاورز و زيانش هم آن بوده که «کُنتنشين آنجا تا فيخالدون همه کاتوليک بودند. کشيشان بهراحتي در شهرهاي اين ايالت آمدوشد ميکردند؛ معابدشان همواره تهديد براي هر رکن مخالف بوده؛ ماموريتهاي خداناپسندانهشان هم به روستاهاي بوميان منطقه ختم ميشد.» زميني که به وارک تعلق داشت در بخش پروتستان ويرجينيا واقع شده بود؛ «هفت مايلي روستاي تجزيهطلبان» که از «همقطاران خود بر سر مساله چالشي برتري نمود برگزيدهبودن در برابر ماهيت جهانشمول رستگاري جداافتاده بودند.» در اين رمان حس حماسي موريسون از زمان و مکان بر نوع به تصويرکشيدن آدمهاي داستانش سايه مياندازد. آدمهاي سفيدپوست اين رمان، حيات بهتر و کاملتري در مقايسه با آدمهاي سياهپوست اين رمان دارند و همانها هستند که با کمترين تغيير و ابهامي کشف و اسکان اروپاييان را در آمريکا به تصوير کشيده است. هنگامي که وارک در کرانه اقيانوس در چساپيک قدم ميزند، به مقام قياس با حضرت آدم ميآيد که بر باغ پهناور و بيکران عدن گام مينهد.
ماداميکه ربهکا -زني که براي ملحقشدن به وارک شش هفته آزگار سوار بر کشتي به آمريکا رسيده است- از کشتي پياده شده و «به دنياي نو قدم ميگذارد نبود هيچ شهر و اسکلهاي او را به نوعي خلسه مستي روانه ميکند که سالهاي آزگار به طول انجاميد تا از آن هوشيار شده و به طعم شيرين هواي آنجا دست يازد. باران آن سرزمين در چشمش چيزي بهکلي بديع بود: آبي که از آسمان به زمين نازل ميشود؛ بيروح و پاکيزه.»
در محيطي کموبيش بکر و بهغايت آرام، زنان آزاد و رهاي گونهگون با درختان مهتاب همچون ارواح گناهکار در آثار ناتانائيل هاثورن ترکيب ميشوند. ربهکا که به هنگام پيادهشدن از کشتي زن جوان «فربه، زيبا و بااستعداد» بود، در اين سرزمين به بانوي متمولي بدل ميشود و پس از کنارآمدن با جنگل، تلفِ سه طفل و دخترکي پنجساله و مرگ نابههنگام شوهرش، نااميدانه بر او رخت بيماري ميپوشاند: «فضاي لگامگسيخته وحشياي که روزي او را به هيجان آورده بود ديگر به خلأ بدل شده است. خلائي آمر و غمافزا.» او سخت بيمار ميشود و به فلورنس فرمان ميدهد تا مرد سياهپوست آزادي را که گمان ميکند تنها اوست که ميتواند درمانش کند بيابد؛ او آهنگر سياهپوستي است که روزي از روزها ياکوب به کار گرفته بودش تا در ساخت «باشکوهترين خانه کل منطقه» يارياش دهد. خانهاي که هيچگاه تکميل نشد و ارواح مالکانش آن را تسخير کردند. فلورنس، به تنهايي به دل جنگل ميزند و آهنگر سياهپوست را که در کلبهاي زندگي ميکند مييابد. آهنگر نزد بانو بازميگردد و درمان کلامي خاص خود را آغاز ميکند: فلورنس از او ميپرسد: «دارم ميميرم؟» و جواب ميدهد، «نه. بيماري مرده است نه شما.» پس از بازگشت به کلبه خويش، فلورنس به سراغش رفته و با بيان اينکه پرستار خانگي فقيري است بازوي او را زخمي ميکند. آن آهنگر سياهپوست که معشوقه فلورنس بوده از شرايط پيشآمده بسيار ناراضي است.
فصول متناوب رمان نمود جريان سيال ذهن فلورنس را در طول سفر مخاطرهآميزش براي رساندن پيام بانو و همبستگي مجددش با آهنگر سياهپوست در خود جاي داده است. توني موريسون براي ذهن تبآلود فلورنس، طرز بيان ضددستوري و موجز برگزيده است درست عليرغم لهجههاي محلي. «هردو زمان مخاطرهآميزند و من اخراجم... هيچوقت نميتوانم نداشته باشيام نداشته باشمت... خوابِ خوابي را ميبينم که در آن خواب خودم را ميبينم.» اما، آهنگر سياهپوست عشق فلورنس را با زبان و طرز بيان راسخ خودش رد ميکند. اين رد عشق و خشم متعاقب فلورنس ثمره تلخ و گزنده بخششي است که ياکوب وارک هنگامي که او تنها هشتساله بود به او روا داشت.
در صفحات انتهايي رمان، مادر فلورنس که صدايي مجزا از راوي است، بهنوعي به رمان بازميگردد و از دوران بردگياش در آفريقا سخن ميگويد («مرداني دور ما محاط شده و از ما مراقبت ميکردند و ما را ميفروختند.») و راهروي مياني خانهاي که ساخته شده بود تا بر دريا شناور بماند و از آفتاب سوزان و مزارع نيشکر باربادوس و تجاوزهايي که سفيد پوستان به او ميکردند و در آخر براي به دستآوردن دلش از او عذرخواهي ميکردند و به او پرتقالي ميدادند. فلورنس و برادرش آزاد ميشوند و لحظهاي که مورد بخشش ياکوب وارک قرار ميگيرد هم بيان ميشود اما، اين لحظات بر پايه نتيجة ناراحتکنندهاي که در آينده دربرداشته عنوان شده است...
در بحبوحه ظلماني قرن هفدهم آمريکا، زايش به نوعي تنها کنش ملموس و در دسترس بردگان، خدمتکاران و بانوهاي اماکن است و عشق و بيماريهاي مهلک هم گويي مفري براي شهيدکردن آنان و رهايي مطلق است. مادرانگي نيرويي بسيار قوي در جهان آثار موريسون است که تا حدي هم نحس و بديُمن است. ابزار و لوازم آن از عشق گرفته تا حتي خود وضع حمل زنان با تهديد و سختي و مشکلات عديدهاي همواره عجين است.
رمانهاي نخستين توني موريسون در اصل گشتوگذاري در دل تجربيات سياهپوستان آمريکايي بودند که با بوطيقا و فهم غوطهور در خشم و نفرت زني سياهپوست از لورين، اوهايو همراه بودند. به همان مقداري که موريسون بيشتر و بيشتر به دل رئاليسم عيني سوق مييابد، نوعي بدبيني ناشي از خيانت بر فوريت پيرنگ داستانهايش سايه ميافکند که اميد به ماجراجوييهاي آدمي دست مييازد و آنها را عيان ميکند. رمان «بخشش» درست همانجايي شروع ميشود که تمام ميشود؛ جايي که مرد سفيدپوستي که خيلي خودماني دارد جواب درخواست مادر يکي از بردهها را ميدهد اما، آن مرد ميميرد و آن مادر هم در ميان هزارانهزار برده ديگر محو ميشود و فرزندش هم ديوانه عشق ميشود.