بستن

صندلی‌بازی با صندلی اضافه

صندلی‌بازی با صندلی اضافه
فرزانه گلچین

شام، پدر و مادر و خواهرم خانه‌ي ما مهمان هستند. پله‌ها را که بالا مي‌آيند هر سه نفس‌نفس‌زنان شاکي مي‌شوند که اين چه خانه‌اي است که گرفتم. مي‌گويم:«فکر نکرديد با اين پول چطور چنين خونه‌اي پيدا کرديم؟ ! طبقه سوم، بدون آسانسور هيچکي نمي‌گيره. ارزون‌تر بود، ما گرفتيم.»

خواهرم مي‌گويد:«حالا هم مي‌شه آسانسور زد. مثل فرماندار اشتهارد که براي اتاقش آسانسور شخصي زده. انگار مسواکه.» مادرم که هنوز نفس‌نفس مي‌زند، مي‌گويد: «شانس آورديم دستشويي رو مشا نگرفتن.» بعد سه‌تايي به ما مي‌خندند و دلشان خنک مي‌شود.

پدرم مي‌گويد:«شانس بياريم چند‌وقت ديگه دوباره کسي آسانسور نگيره، مستقيم کانادا.»

خواهرم دور‌ و بر را نگاه مي‌کند و مي‌گويد: «همچين خونه‌اي هم نگرفتي‌ها. طبق اصل لانه‌کبوتري همه لونه‌شان را پيدا کردن، آخري ناچاري مونده براي شما.»

مي‌گويم:«خواهر رياضيدان من.»

پسرم مي‌گويد:«مثل صندلي‌بازي؟ خاله بيا صندلي‌بازي.»

خواهرم فلش را مي‌زند به تلويزيون و کنترل را مي‌دهد دست پدرم و مي‌گويد: «تقديم به سلطان کنترل. بذار خستگي پله‌ها را بشوره، ببره.»

با پسرم دور صندلي‌ مي‌چرخند. پدرم مقتدرانه آهنگ را قطع مي‌کند. خواهرم زود مي‌نشيند روي صندلي. پسرم لب ورمي‌چيند. مي‌روم يک صندلي مي‌آورم، مي‌گويم: «اين هم براي تو.»

خواهرم هاج‌وواج نگاهم مي‌کند:«کلا براي گل‌پسرت قانون بازي رو عوض کردي؟»

مي‌گويم: «مادر نيستي که بفهمي.»

اين‌بار او لب ورمي‌چيند و مي‌گويد:«بزرگ هم شد، مي‌توني براش صندلي بخري؟»

مي‌رود پمادي از کيفش درمي‌آورد و اندازه يک نصفه نخود مي‌مالد به صورتش. احساس مي‌کنم سلول‌هاي صورتش همديگر را هل مي‌دهند تا سهميه کرم بهشان برسد. مي‌گويم: «يه کم بيشتر بزن. اينجوري به نصف سلول‌هاي صورتت نمي‌رسه. مگه نمي‌خواي لکه‌هاي صورتت خوب شه.»

مي‌گويد: «اولا ديگه پماد پيدا نمي‌شه، پيدا هم بشه خدا تومنه. مي‌خوام براشون کارت سوخت هم صادر کنم. شنيدم تک تک سلول‌هاي بدن شعور دارن. بذار به شرايط عادت کنن.»

بعد رو به پدرم با صداي لوسي همان‌طور که به من اشاره مي‌کند، مي‌گويد: «بابايي تو هم مثل بعضي‌ها، حالا که پماد پيدا نميشه، واسه من کارخونه پماد بخر.»

بعد سه‌تايي دوباره به من مي‌خندند. لابد هنوز خستگي پله‌ها از تنشان در نرفته و به اندازه‌ي کافي دلشان خنک نشده.

همان‌موقع برادرم زنگ مي‌زند. مي‌زنم روي بلندگو. مثل هميشه از دوري و شرايط کار مي‌نالد. گوشي را که مي‌گذارم، مادرم شروع مي‌کند: «پسرم غريب، توي شهرستان، دور از ما. چقدر جاش خاليه. چقدر هم لاغر شده بود.»

خواهرم با تعجب مي‌پرسد: «مگه تماس تصويري بود؟ چطور فهميدي لاغر شده؟»

جواب مي‌دهد:«بايد مادر باشي. از صداش فهميدم.»

پدرم اداي من و مادرم را درمي‌آورد: «بايد مادر باشي!» و ادامه مي‌دهد: «مي‌خواي براش کارخونه بزنم؟»

مادرم مي‌گويد: «حسود!»

مي‌گويم:«ده دقيقه ديگه علي مي‌رسه، بحث و جدل‌هاتون رو مديريت کنيد تا اون‌موقع تموم شه.»

خواهرم مي‌گويد:«تو که فردا همه رو مي‌ذاري تو روزنامه، خودش مي‌خونه.»

بعد رو به پدر و مادر مي‌گويد:«شما اينو نشناختيد؟ ! سوژه نداشته، ما رو دعوت کرده براش سوژه بسازيم.»

سه‌تايي با شک نگاهم مي‌کنند. پدرم مي‌گويد:«درسته واسه برادرت کارخونه نزدم، ور دل ما بره سرکار؛ ولي براي تو سوژه شدم. بايد پدر باشي که اينا رو بفهمي.»

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی