چهل سال پس از پيروزي انقلاب اسلامي، با موجي از توجه به اشکال و نمادهاي ايران باستان مواجهيم. ناگفته پيداست که تاريخ و پرداختن به تاريخ هر ملتي در کنار وجه شکوه و غرورآفرين آن بايد به مثابه درسنامه و تجربهاي براي بهتر زيستن امروز و ترسيم آيندهاي روشنتر از امروز و ديروز باشد. از آنجا که در مقطعي ديگر از تاريخ اينمرزو بوم با گرايشهايي مشابه آنچه امروز با آن مواجهيم، روبهرو بوديم و نتايج و پيامدهاي آن نيز غيرقابل انکار است بهتر ديدم با توجه به موضوع پايان نامه امکه آسيب شناسي باستانگرايي و شوونيسم در دوره پهلوي اول بود به اين مبحث ورود کنم. شايد پاسخي باشد به پرسش اصلي اين نوشتار. پرداختن به رويکرد باستانگرايي رضاشاه مستلزم توجه به مؤلفههاي اصلي و به عبارت ديگر هدف اصلي او در به کارگيري اين رويکرد است. در واقع نميتوان به باستانگرايي او پرداخت اما به ناسيوناليسم که در تلازم با باستانگرايي مد نظر او بود توجهي نداشت. ناسيوناليسم مورد نظر رضا شاه به خصوص در سالهاي اوليه قدرت و حکومت او، از يکسو پاسخي بود به سرخوردگيهاي بسياري از اقشار و گروههاي اجتماعي پس از سالهاي مشروطه و از طرف ديگر تحت تاثير فضاي سياسي جديدي بود که در خاورميانه پديد آمده بود. علي القاعده جنگ جهاني اول نيز زمينه گرايش جوامع را به ناسيوناليسم براي استقلال و به رسميت شناخته شدن بهعنوان بخشي از نظم جديد جامعه آن روزگار را فراهم کرده بود. طي سالهاي انقلاب مشروطه و جنگ جهاني اول، بيشتر مناطق ايران تحت سلطه سران عشاير و ايلات قرار داشت. رضا شاه با رويکرد ناسيوناليستي سعي در ايجاد يک حاکميت يکپارچه ملي با هدف شکل گيري يک دولت با مختصات مدرن و مقتدر و متمرکز داشت. بررسي دستگاه فرهنگي رضا شاه نشان ميدهد طي حکومت پهلوي اول، رويکرد ناسيوناليستي متمرکز و معطوف به يک باستانگرايي افراطي و حسرتباري شد که عربها و ترکها را غيرخودي به حساب ميآورد، پان ايرانيسم را دامن ميزد و به تدريج هرگونه برداشت دموکراتيک از مليت را که ميتوانست زمينهساز حقوق شهروندي باشد، تحتالشعاع خود قرار ميداد. در واقع مليگرايي برآمده از نوعي حسرت نسبت به گذشته و پادشاهي باستاني احيا شده که اساسا هيچ زمينهاي براي مليگرايي مبتني بر حقوق شهروندي باقي نميگذاشت. در واقع ميتوان گفت روشنفکران پيرامون رضاشاه به اين نتيجه رسيده بودند که درمان همه دردها تنها با حضور رضاشاه مقتدري درمان ميشود که از يکسو نان و امنيت را برقرار سازد و از سوي ديگر دستاوردهاي مشروطه را حفظ سازد و براي اقتدار، ناگزير بايد قدرت پادشاه ايران را به قدرت پادشاهان عهد ايران باستان پيوند ميدادند. در واقع همپاي نمودن ايران آن روزگار با نظم نوين جهاني با تکيه بر هويت تاريخي، زماني که به باستانگرايي افراطگرايانه ميانجامد و مرزهاي اعتدال را در مينوردد و الزام اصلي يک دولت مدرن يعني حقوق شهروندي ناديده گرفته ميشود، سرنوشت محتمل نه اين بود و نه آن. واقعيتي که حلقه روشنفکران پيرامون رضاشاه به آن توجه لازم را نداشتند و خود نيز در پايان به حلقه محذوفين و مغضوبين رضاشاه پيوستند. با اين بررسي اجمالي حال بايد به پرسش اصلي اين نوشتار پاسخ داد. بهنظر ميآيد همان نگاه حسرت باري که در مقطعي از تاريخ به نمادهاي تاريخي و باستاني قوت گرفته بود، در ايران امروز نيز عامل گرايش برخي به تاريخ باستان و پادشاهاني نظير کورش کبير شده است. به بيان ديگر اين بار نه روشنفکران بلکه عامه مردم در جستجوي آرمان شهري هستند که نماد آن را عهد ايران باستان ميدانند. برخي روشنفکران که نگران حرکتهاي تجزيه طلبانهاي هستند که عمدتا بيرون از مرزهاي ايران سازماندهي ميشوند، با تمرکز بر برخي از اين نمادها به اين باور رسيدهاند که راه مقابله با اين تهديد تقويت پان ايرانيسم است. هرچند در تلاشند خود باور ندارند که شباهتي بين اين پان ايرانيسم با پان ايرانيسم روشنفکراني نظير افشار در پهلوي اول وجود داشته باشد. جرياني در بيرون از مرزهاي ايران در پيوند با مخالفين ايران با تکيه بر عهد ايران باستان و پادشاهان آن در پي تکرار تجربهاي است که تاريخ ايران آن را آزموده است. راهي که پهلوي اول و دوم و روشنفکران همراه او براي پيوند دادن اقتدار پادشاهي خود با پادشاهان ايران باستان از آن بهره گرفتند. همان طور که گفته شد تناقضي ميان اسلام و ناسيوناليسم شوونيسم و باستانگرايي افراطي در دوران پهلوي اول شکل گرفت که در ادوار بعد نيز به اشکال ديگري خود را نشان داد. اگر رضاشاه و همراهان او يکسوي اين تناقض بودند، بعد از انقلاب اسلامي نيز اين تناقض سوي ديگري پيدا کرد. به اين معني که نمادهاي اسلامي در مقابل تاريخي و ملي قرار گرفت و عملا شايد بتوان گفت؛ همان راهي طي شد که براي پوشش زنان در قبل و بعد از انقلاب طي شده است. تا جايي که امروز برخي ناآگاهانه، با تکيه بر نمادهاي ملي به عرب ستيزي روي آوردهاند. حضور گسترده مردم در روز گراميداشت کورش هخامنشي و طرح برخي شعارها گوياي اين تقابل است. تجربه تاريخي ثابت کرده است نه ميتوان تاريخ ايران باستان را انکار کرد و نه آنچه در طول 1400سال پس از آن در اين محدوده جغرافيايي پشت سر گذاشته شده است. هيچيک از اين مقاطع تاريخي قابل انکار نيست و دستگاه فرهنگي کشور بايد در سياستگذاريها و برنامهريزيهاي خود اين دو را در کنار هم و چه بسا در تلازم با يکديگر ببيند تا اين تناقض پايان يابد. بهويژه آنکه ايران امروز در حال سپري کردن دوران پرتلاطمي است و پيرامون ما را گروههايي فراگرفتهاند که مترصد پياده کردن نقشههاي تجزيهطلبانه خود هستند. بايد ضمن تکريم همه مفاخر، اقوام و مذاهب ايران به الزامات ايران براي همه ايرانيان تن داد.