خبر اين بود: عضو کميسيون برنامه و بودجه مجلس گفت: «اخيرا از وزير صمت پرسيدم چرا سيزده تن سنگپا به کشور وارده شده است؟ و او در پاسخ گفت هشت تن سنگپا به کشور وارد شده است.»
با اين حال کلي از نگرانيهاي ما کم شد. اما نميدانم چرا ياد اين ضربالمثل افتادم که «... سنگپاي قزوينه». بعد يادم افتاد سنگپا که داشتيم تو قزوين. لابد وارد کردن سنگپا براي اشتغالزايي و رفع بحران بيکاري است، البته براي مردم عزيز کشور بيگانه. به نظر من چنين سنگپايي حتما خواص ويژهاي دارد، براي مثال براي سابيدن دست استفاده ميشود تا همه پاکدست بشوند. اميدوارم سنگپاي وارداتي چيني نباشد و درست کار کند تا يکهو مثل آن دولت پاکدست عزيز رکورد متهمان اقتصادي را دوباره نشکنند.
لابد فکر ميکنيد قضيه سيزده تن و هشت تن چيست؟ از منابع موثق شنيدهام که آن پنج تن باقيمانده را نخودسياه وارد ميکنند. حتما کنجکاو شديد که منبع موثقم کيست؟ آقاي راننده تاکسي.
راستش خبر آنقدر بامزه بود که اصلا تمرکزم را گرفته بود و نميتوانستم ازش ستون طنز دربياورم. تا ميآمدم فکر کنم بيخودي سر تکان ميدادم و ميخنديدم. اولش فکر کردم اين خبر قابليت اين را دارد که کل ستون تکرارش کنم و بهاندازه کافي مفرح است. بعد فکر کردم با اين سوژه تاکسي سواري چه حالي ميدهد. از خانه بيرون زدم و سوار اولين تاکسي شدم و خبر را گفتم.
راننده تاکسي گفت: «اون پنج تن باقيمانده را نخودسياه وارد کردند.»
دختر کناريام گفت: «قراره هر ماه با يارانه يه سنگپا هم بدن.» و خودش و پسري که مسافر بود آرام خنديدند. پيرمرد جلويي سر چرخاند سمت دختر و پرسيد: «مدارک چي لازم داره؟ بايد بريم کامپيوتري، ثبتنام کنيم؟ من با اين پادرد چطور صف بمونم؟»
پسر جواب داد: «پدرجان، با پست هر ماه مييارن در خونتون» و خنديد.
راننده تاکسي از تو آينه نگاهشان کرد و گفت: «لاالهالاا...»
دختر ادامه داد: «سنگپاي معمولي نيست ها. ميگن يه خواصي داره که ميخورينش قشنگ پرزهاي معده سابيده ميشه، اسيد معده کم ميشه، اشتها کم ميشه و فشار و چربي خون کنترل ميشه. ديگه احتياج به وارد کردن دارو نيست.»
پيرمرد با نگراني پرسيد: «مطمئني نبايد ثبتنام کنيم؟»
پسر گفت: «مطمئن باشيد. اخبار ساعت دو را حتما گوش بديد. حواستون باشه آوردند دم در، تاريخ مصرفش را نگاه کنيد. مورد داشتيم داروي تاريخمصرف گذشته وارد کردند.»
احساس کردم نگراني پيرمرد بيشتر شده. ترسيدم نکند سکته کند و آنوقت تيتر طنز «وارد کرد سنگپا» تبديل شود به تيتر تراژدي «مرگ پيرمرد براي سنگپا». فکر کردم چطور به پيرمرد بگويم قضيه شوخي است که ناراحت نشود.
گفتم: «حاجآقا، اينا شايعه است. حرص نخوريد. فشارتون ميره بالا. اصلا شماره مليتون رو بدين. هر ثبتنامي لازم بود، براتون انجام ميدم.»
گفت: «تو که گفتي شايعه است. نکنه ميخواي از شماره ملي من سوء استفاده کني؟»
من که ديدم ستونم کامل شده، فکر کردم تا بهخاطر گفتن واقعيت، به جرم دزدي دستگير نشدهام، پياده شوم.