«آواز غريبي»، داستاني است که تماما در استعاره فرورفته است. داستان خود را از بام رئاليسم مياندازد و بر زمين سمبلها ميافتد و درد ميکشد و بر خود ميپيچد. در «آواز غريبي»، ميان راوي و فاختهها هميشه فاصلهاي است. فاصله را پنجرهاي تعيين ميکند که آويختن پردهاي، مرزهايش را مستحکم کرده است. در اين داستان صداي فاختهها آواي آزادي است و نويسنده در طلب و آرزوي فاختهها و آوازشان، روز و شب ميگذراند. با خوشي آنها خوش است و با ناخوشيشان ناخوش ميشود. از جايي، راوي تصميم ميگيرد به دنياي فاختهها ورود کند و البته ناکام ميماند.شروع داستان با پنجره است. درواقع نويسنده در پي سمبلسازيهايش، مرزها را مشخص ميکند. آرزويي که انگار قرار نيست به آن دستي برسانيم و نوازش و لمسي بگيريم. کوهها و مناظرِ در پست پنجره، در دوردست و مکاني دستنيافتني قرار دارد. تنها ميتوان پرده را کشيد و مشاهده کرد و آن فاصله عميق و وسيع را ديد. راوي اما در آرزوي آشيانهساختن فاختهها ميماند. از تماشاي مناظر چشم ميپوشد و به صداي فاختهها، از پس پنجره، دل خوش ميکند. در اين ميان است که پاي گربهاي وسط ميآيد. گربه، خانه فاختهها را ويران ميکند و هربار پرندهاي را به نيش ميکشد و فاختهاي را بييار ميگذارد. تلاش راوي براي گرفتن گربه بيحاصل است. در اينجا، نمادها در خودشان گره ميخورند و چيزي را پيش ميکشند که مانعي براي لذت است.در اوايل داستان، راوي ابراز پشيماني ميکند از اينکه در کودکي فاختهها را با تير و کمان ميزده است. عملي که به شکلي ديگر در انتهاي داستان، دوباره تکرار ميشود. هرچند که علت و انگيزه ويراني آشيانه و کاشانه تغيير کرده؛ اما حاصل هر دو کار يکي است. راوي ميگويد، نميدانستم با اين کار خودم را ميکُشم. اين خودکشي اما دوباره، در شکلي متفاوت بازميگردد. روندي که قرار است براي محافظت باشد اما درواقع خود نابودي است.«آواز غريبي» در درون خود چرخشي دارد؛ چرخشي که از جدال با ستم، تبديلشدگي به ستمگر را پيش ميآورد؛ پروسهاي که از آوازي زيبا، به خشونتي عريان روي ميگرداند. گربهاي که براي خوردن فاختهها، نرم و بيصدا ميآيد، بعدتر، در جدال با راوي، جان سالم بهدر ميبرد و به چندين گربه تبديل ميشود. حالا راوي آن مرز را درهم ميشکند. اين شيشه شکسته پنجره، مرز ميان پاسداري و ستمگري است که از ميان برداشته ميشود. انگار خود راوي، گربهاي است که نميگذارد هيچ فاختهاي لانه بسازد. او تنها بهصداي فاختهها از دور دلخوش است. در اينجا روايت که کليتي تمثيلي دارد، به عقب مينگرد و روند اضمحلال خودش را بازنگري ميکند. چه شد که آن آزاديخواهي و آزادگيطلبي به چنين بيرحمي و خشونتي انجاميد؟ داستان «آواز غريبي»، در حسرتي مدام و بيوقفه روايت ميشود. در حسرت آن چيز بهدستنيامده و از کفرفته. نهتنها آزادي خود را در دوردست مينشاند و آواز سرميدهد، بلکه در روند بهدستآوردنش هم چيزي از کف ميرود. اين چيز از کفرفته، همان اشتياق به آزادي است که در شکلي حسرتبار و رشکانگيز، در جايي با فاصله، در مرزي وسيعتر و ژرفتر قرار ميگيرد. مرزي از ميان برداشته ميشود و مرزي طويل جايگزينش ميشود.شيرزاد حسن، در اين داستان سوگوارهاي در ستايشِ غربت آزادي نوشته است. سوگوارهاي بر تمام آن سالهاي از دسترفته که انگار تلاشي عبث و نوميدانه بوده است. تلاشي بسيار براي از ميانبردن چيزي که به چيزها تبديل ميشود و انگار تو در روند اين آسيب، بيش از هرکس ديگري سهم داري. درست آن زمان که تلاش داشتهاي نقشي محافظ را ايفا کني، ويرانگر شدهاي، ويرانگرتر از آنچه تاکنون بوده است. در روند تمثيلي داستان، اشارهاي هم به مبارزات مسلحانه ميشود. داستان در تقبيح اين امر و کنايه به آزاديخواهاني که دست به مبارزات مسلحانه ميزنند، ورود ميکند. آن زمان که طعمهاي براي گربه گذاشته ميشود تا به دام بيفتد و در درگيري با آن، به سر و صورت راوي چنگ زده ميشود، به اين موضوع اشاره ميشود. اين نگاهي خشونتگريز است که نويسنده وارد داستان ميكند. شيرزاد حسن، به گونهاي اشاره دارد که خشونت، نهتنها مشکلات را کم نميکند، که آنها را افزون ميکند. تصوير دختران روي بامهاي همسايه، همچون حسرت آزادي است که راوي، در ديگر کشورها، تجلياش را ميبيند. انگار جز تماشاي آن چيز از دسترفته در جايي ديگر، در چشم و نگاه راوي، منظري براي ديدن نيست. تلاشي که زمستان و تابستان بر آن همت گذاشته است، حالا به بار نمينشيند. اين تلاشي از پايه ناکام و عقيم بود. مرزها مريي و نامريي، چنان جدايياندازند که نميتوان از آن عبور کرد. خللي بر اين مرز بيرون و درون وارد نيست. هرچه هست، دستي است که ميخواهد محافظ بماند. دستي که البته کوتاه ميماند و مشتي ميشود بر لانه فاختهها.