بستن

«تاریکِ ماه»؛ روایت مرگ

«تاریکِ ماه»؛ روایت مرگ
ابراهیم مهدی‌زاده داستان‌نویس

«خون برادر را از برادر مي‌گيرند. مرسوم منطقه است»؛ داستان بلند «تاريک ماه» اين‌گونه آغاز مي‌شود. راوي در دام تارعنکبوت تنيده نقلي خويش است. ميرجان، شيفته روايت است. او برخلاف شهرزاد که روايت مي‌کند تا مرگ را به تاخير بياندازد، به پيشواز مرگ مي‌رود بي‌آنکه بخواهد. آيا منصور عليمرادي آشنازدايي کرده؟ شايد. آيا راوي فربه و شيرين زبان، بازي مرگ - روايت - مرگ را، آگاهانه انتخاب مي‌کند؟ جاي ترديد است. متن در سه سطح با ضمير يکسان روايت مي‌شود. واگويه با خود، با گراناز، هاني غايب و خورشيد ميزبان و حاضر. خواننده با پردازش شنيداري اين سه سطح، پي به هويت ميرجان و ايل‌وتبار او مي‌برد. درحقيقت با اين سه سطح ميرجان ساخته مي‌شود.

ميرجان، در اين سه واگويه نيل به زندگي، شيدايي و عشق دارد؛ عشقي در چهار سلسله: آهو، گراناز، هاني و زندگي. اولي توسط مار جوانمرگ مي‌شود. گراناز در رسم منطقه - خون‌بست- به تاراج مي‌رود . هاني صاحب دارد و زندگي نيز با شتاب به‌سوي فنا و نابودي کشيده مي‌شود. براي اولين‌بار راوي توسط مخاطب و نجات‌دهنده‌اش به قتل مي‌رسد. ميرجان براي خواننده متن صادق است، اما براي خورشيد شنونده گاهي ناموثق است. اين دوگانگي از نکته‌هاي ظريف و درخشان متن است. راوي خودشيفته است. جذبه و جادوي کلام، گاهي نهانخانه دل را مي‌گشايد و همين نقطه‌ضعف، پاشنه آشيل اوست. راويِ فربه، مجذوب نقل خويش است. جز‌به‌جز، لحظه‌به‌لحظه، نفس‌گير و بي‌محابا مي‌گويد. خواننده و خورشيد، مفتون کلام اوست. درحقيقت، راوي در تله مخاطب با ناآگاهي دوسويه گرفتار مي‌شود. صحرا و بيابان رسم‌ورسوم خود را دارد. قوانين عرفي و سنتي، سينه‌به‌سينه، نسل‌اندرنسل منتقل و گاه راهگشا است و گاه خشن و بي‌رحم و بي‌منطق. پناه‌جويي در حمايت سردار، رئيس خانواده، مرسوم منطقه و نشان بزرگ‌زادگي و محتشمي است. اين برادر وجه الضمان آن برادر است؛ بي‌جرم و جنايت. مثل ارثيه است اما حقيقت دارد. هست و جاري و ساري است. ضمانت اجرايي آن؟ لوله تفنگ و گردن‌گذاري شرافت صحرا و بيابان. چيزي، اندکي بالاتر از قانون طبيعت و کوير و غريزه. اما ميرجان اين رسم را برنمي‌تايد. تاوانش؟ مطرود مي‌شود. حتي از جانب ايل‌وتبار خود. تا حدي که برادر کوچک‌ترش قرباني عصيان ميرجان مطرود مي‌شود.

شهرزاد با روايت، مرگ را به تاخير و سپس رام مي‌کند، اما ميرجان با شتاب بي‌وقفه و با کلام شيرين به سوي مرگ خيز برمي‌دارد، بي‌آنکه بخواهد. تلخ‌ترآنکه قاتلش، مخاطب مهربان و نجات‌دهنده اوست. آيا خورشيد مي‌داند که ميرجان ِراوي و زخمي، قاتل برادرش هست؟ متن اين را نمي‌گويد. اما ذهن خورشيد، جدا از متن کار خودش را مي‌کند. مهر برادري بر حق مهمان‌نوازي غلبه مي‌کند و او با پرتاب هيزم و جادوي ترياک، آتش کلام او را به اوج مي‌رساند تا ميرجان اعتماد کند و تقدير در روايت ميرجان، هلاکت او را به جلو مي‌اندازد. ميرجان در انتخاب شوم و تقدير، ناگزير، تن به شليک مي‌دهد و با قتل برادر خورشيد و بازي روزگار ، به خانه خورشيد مي‌رسد. درحقيقت بازي مرگ - روايت - مرگ را سامان مي‌دهد. خانه خورشيد هم ايستگاه اول است هم آخر. انگار خورشيد هم در فصل نهم به بعد، در ايستگاه آخر، در قلمرو ترديد و يقين، ميان مهمان‌نوازي و خون برادر، راه‌حل خونخواهي را انتخاب مي‌کند.

او هم ميان رسم مهمان‌نوازي و حرمت ديرين و قاتل برادرش، ناگزير- تقدير- انتقام را برمي‌گزيند. مرگ آهو توسط افعي، خون‌بهاي ياراحمد، گراناز نازنين و جسور است. ميرجان هرکجا که مي‌رود، حادثه درکمين اوست. تا جان بي‌قرار او جگرسوز زهر هلاهل شود. اين جان بي‌قرار، راوي دردِ باستان‌درد است. ميرجانِ آواره که دلش براي گرگ، همتاي باستان درد، بدنام بيابان و صحرا، مي‌سوزد و مدام مي‌گويد: «ما هردو آواره بيابانيم.»

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی