برادرم با چهرهاي که از شدت عصبانيت قرمز شده بود به خانه آمد و در را طوري محکم پشت سرش بست که مادرم در آشپزخانه، فکر کرد زلزله پنجريشتري آمده است. تعدادياز قاب عکسهاي روي ديوار هم به زمين افتاد.
گفتم: «چيشده؟ چرا عصبانيهستي؟»
خواهرم گفت: «لابد ديروز در استاديوم از يه دختر خواستگاري کرده، اون هم بهش جواب منفي داده!»
برادرم اول با نگاهي که يعني «ساکت شو» به خواهرم نگاه کرد و بعد گفت: «چي ميگي واسه خودت؟ توي استاديوم که چنان فنس کشيده بودند که چهره هيچکس قابل تشخيص نبود!»
گفتم: «پس الان علت عصبانيتت چيه؟»
خواهرم گفت:«شايد هم از اين ناراحته که حسن فتحي، اونو به فيلم مست عشق، دعوت نکرده، آخه نه اينکه بزنم به تخته خيلي جذاب و خوشقيافهس!»
برادرم که عصبانيتش بيشتر شده بود و شعلههاي آتش را ميشد در چشمهايش ديد، گفت: «تو چرا استعداد عجيبي داري که روي اعصاب من راه بري؟»
رو به خواهرم گفتم: «بزار خودش تعريف کنه، اينقدر با حدسهاي مسخره و بيمزهات اعصابش را بيشتر از اين خرد نکن.»
خواهرم با بيحوصلگي گفت: «باشه بابا، خودت بگو ببينيم چيشده.»
برادرم گفت: «از صبح حدود صدوبيستتا اداره و شرکت رفتم که استخدام بشم، اما نميشه که نميشه! چون رزومه و سابقهکاري ندارم هيچکس بهم اعتماد نميکنه که کاري رو بهم بسپره.»
گفتم: «ناراحت نشيها، ولي تو علاوه بر اينکه سابقه و رزومه نداري، هيچ تخصص و استعدادي هم نداري، چرا بايد تو رو استخدام کنن، وقتي هيچکاري بلد نيستي؟»
برادرم گفت: «بحث کار بلدبودن يا بلدنبودن نيست، من که ميدونم با داشتن يه آشنا و پارتي، آدمها رو استخدام ميکنن.»
خواهرم گفت: «آره اينطوري بياستعدادي خودت رو بنداز گردن ديگران.»
گفتم: «آره اين بحث هم هست اما همه ادارهها هم که ديگه با پارتيبازي استخدام نميکنن که! خيليها هم خيلي جاها با تواناييهاي خودشون کار پيدا کردن!»
برادرم گفت: «توي اين فکرم که برم توي تاکسي کارکنم، کاري که مربوط به رشتهام باشه پيدا نميشه که!»
بابا که تازه از خواب بيدار شده بود از اتاق بيرون آمد و به برادرم گفت: «اينروزها که کار پيداکردن خيلي آسونه، من نميدونم چرا اينقدر سخت ميگيري.»
برادرم گفت: « يعني چي که آسون شده؟»
بابا از روي گوشياش خبري را خواند: «شکايت وکيل آمريکايي از دانشگاه به دليل بيکاري! يک وکيل آمريکايي به دليل پيدانکردن شغل سازگار با رشتهاش، از دانشگاه خود شکايت کرد و خواستار دريافت غرامت شد. او از دانشگاهش به دليل اينکه نتوانسته در رشته تحصيلياش شغلي براي خود پيدا کند به دادگاه شکايت کرد.»
برادرم که چشمهايش از خوشحالي برق ميزد، راه افتاد که برود به سمت دادگاه و با خوشحالي از بابا براي اينکه افقهاي روشني را به او نشان داده بود، تشکر کرد.