بستن

ابله در مرز جنون

ابله در مرز جنون
مهدی معرف منتقد ادبی

«افشا» داستاني ريزنگر است؛ داستاني که از شروع تا پايانش مثل گام‌نهادن در جاده‌اي باران‌خورده است. داستاني درباره مسئوليت. تاملي انسان‌شناسانه که ميل به گريز را در گريزگاه بازتعريف مي‌کند. داستان درباره مادري است که کودکي را به جايي بي‌بازگشت مي‌برد. کودکي آرام و مطيع و زيبا که چشم‌ها را به خود جذب مي‌کند. کودک مرتبا مي‌گويد ديگر بين جاده و مزارع فرقي باقي نمانده. کلامي که دري در داستان مي‌گشايد و وزنه‌اي پيدا مي‌کند که برابر روند فکر و اقدام مادر مي‌نشيند. انگار قرباني‌اي را به سلاخ‌خانه برده باشند. ديگر مرزي مشخص نيست. نشانه‌ها، آرام و يک‌دست، در شبکه‌اي در‌هم‌تنيده، زير پوست روايتي به‌ظاهر ساده و روزمره، خوش مي‌نشينند. تنها عنصر تمييزدهنده در اين ميان، تابلويي زنگ‌زده است که مسير را عوض مي‌کند. تابلو مقابل جمله‌هاي تکراري پسر مي‌نشيند: «از مسير خارج مي‌شدند و حالا مي‌رسيدند به ديرکي که تابلوي ايستگاه رويش بود و روي حاشيه علف‌ها، مزارع را از بزرگراه جدا مي‌کرد.» عنصري جداکننده که بخش دوم داستان را پيش مي‌آورد.

آن کودک هر که باشد ابله نيست، بلکه نماد معصوميتي است که قرار است فراموش شود. با چهره‌اي بخشنده، آرام و زيبا. اين فروتني و آرامش است که زن را بيش از هرچيز ديگري مي‌آزارد.

جهان تمايلي به همراهي با آن ندارد؛ زيرا که سادگي و بي‌غل‌وغشي عذاب‌آور است. در يک جهان و خط و مرز و يک تعريف قرارنگرفتن، عذاب‌آور است. از اين‌رو مادر تاب و تحمل سوال‌هاي تکراري پسر را ندارد و جواب‌هاي خودش هم به‌نظرش تکراري و کليشه‌اي مي‌آيد. داستان عملا به دو بخش تقسيم مي‌شود: در بخش اول رابطه مادر ـ فرزندي در فرآيندي تک‌صدايي، از ذهن مادر پيش کشيده مي‌شود. در اينجا ‌پسر از نگاه مادر به خواننده شناسانده مي‌شود؛ کسي که تکرار مي‌کند و بيش از آنکه ديوانه باشد، احمق است. تصويري که نويسنده اجازه مي‌دهد در ذهن خواننده جا بيفتد. در بخش دوم، مادر و پسر سوار اتوبوس مي‌شوند. در اتوبوس ديگراني هم هستند. ديگراني که حتي در سکوتشان، ديدگاهي متفاوت را نسبت به پسر پيش مي‌آورند. ديدگاهي که شناختي ديگرگونه از نيمه اول داستان در ذهن مخاطب مي‌نشاند. پسر چنان معصوم و زيباست که نمي‌توان چشم از او نگاه داشت. نگاهي که به ذهن مادر هم رسوخ مي‌کند. رفتارش را به چالش مي‌کشد و معادلاتش را برهم مي‌زند. درواقع در آينه نگاه اهل اتوبوس است که مادر به تجديدنظر در ديدگاهش مي‌رسد. اتوبوسي که در توصيف نويسنده و از نگاه مادر، انگار از غيب ظاهر مي‌شود و چيزي متفاوت و خاص را در خود دارد.

در بخش اول زن و پسر پياده مي‌روند. مناظر را مي‌بينند و درباره آن گفت‌و‌گو مي‌کنند و در بخش دوم در اتوبوس بالطبع حرکت باشتابي دارند. در بخش اول به‌جز مادر و پسر کسي نيست و بخش دوم همراه ديگران مي‌گذرد. تفاوت‌هاي اين دو بخش، مرز پررنگي را تعيين مي‌کند: مرزي ميان قضاوت و بي‌قضاوتي، ميان مسئوليت و انکار مسئوليت.

جغرافياي نشان‌داده‌شده در داستان هم دخالت‌گرا است. آنچنان که روند و حيات روايت به آن وابسته است. توصيف اوليه از ميزان بارندگي و رنگ‌هاي جاده و مزارع اطراف آن، در داستان توصيفي کليدي است. آن تکرارهاي به‌ظاهر احمقانه و خالي از درک پسر، در ادامه مفهومي دگرگون‌شده پيدا مي‌کند. نگاهي که به‌واسطه آن، نويسنده مجبورمان مي‌کند بازگرديم و آنچه را که از آن گذشته‌ايم دوباره بخوانيم و جور ديگري ادراکش کنيم.

نشانه‌ها در داستان ريز و ته‌نشين شده و لحظه‌اي است. آن‌گونه که شايد نتوان از پس پرده ترجمه، همه ظرافت‌هاي زباني و ارجاعي را دريافت و فهميد. در انتهاي داستان، مادر درکي از دلتنگي و دوست‌داشتن را با خود، مثل سنگ بزرگ عذاب حمل مي‌کند. درکي که به او چيزي براي تغيير کاري که در حال انجامش است نمي‌دهد؛ درکي که گويي صرفا براي درد تعبيه شده. انتخابي اينجا شکل مي‌گيرد که درواقع انتخابي نيست. راهي جلوي پايش گشوده مي‌شود که راهي نيست. ارمغان اتوبوس و سرنشينانش، براي مادر تنها غمي مضاعف است از عملي محتوم. در اينجا دلداري‌دهنده و تسکين‌دهنده همان پسري است که نبودش و بودش، براي مادر غم‌افزا است.

داستان «افشا»ي ماري اندياي بيش از آنکه حقيقتي را افشا کند، روندي را به چالش مي‌کشد. ديدگاهي که در فضاي خاکستري و مدفون در گل‌ولاي جاده، تنفسي ميانه بارش باراني دوماهه را، هرچند براي مدتي کوتاه، در خود جاي مي‌دهد.

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی