بستن

سفر بی‌بازگشت

سفر بی‌بازگشت
مرضیه کردبچه مترجم زبان فرانسه / آرمان ملی ـ سرویس ادبیات و کتاب: ماری اندیای(1967-) از نویسنده‌های برجسته امروز فرانسه است که توانست با رمان «سه زن توانمند» معتبرترین جایزه فرانسه یعنی گنکور 2009 را از آن خود کند. او پیش از این نیز با رمان «رزی کارپ» جایزه معتبر فمینا را در سال 2001 دریافت کرده بود. اندیای برای رمان «لادیوین» هم در سال 2016 به مرحله نهایی جایزه بوکر بین‌المللی و جایزه ادبی دابلین راه یافت. از ماری اندیای، چهار رمان و نمایشنامه از سوی نشر نیماژ به فارسی منتشر شده: دو رمان «رزی کارپ» و «سه زن توانمند»، و نمایشنامه‌های «بابا باید غذا بخورد» و«آدم‌بزرگ‌ها». آنچه می‌خوانید داستان کوتاه «افشا» نوشته ماری اندیای است.

دو ماه بود که بي‌وقفه باران مي‌باريد، بي‌آنکه چندساعتي در صبح يا شب بند آمده باشد. زن و پسرش، مسير طولاني خانه تا ايستگاه اتوبوس را پياده طي کرده بودند؛ آن‌هم در جاده‌اي که تنها مسيري گل‌آلود، بين مزارع زير کشت بود.

پسر هرچند دقيقه يک‌بار مي‌گفت که ديگر مرز جاده و مزارع معلوم نيست و زن صبورانه توضيح مي‌داد‌ که مزارع قهوه‌اي تيره هستند، آنقدر تيره که به سياهي مي‌زند، اما در شانه‌ جاده، آب راکد و درخشان است و جاده‌ غرق در آب خاکستري است.

پسر طوري سر تکان مي‌داد که انگار متوجه پاسخ شده است. چند لحظه‌اي در سکوت راه مي‌رفتند. سپس انگار چيز شگفت‌انگيزي کشف کرده باشد ناگهان مي‌گفت مي‌بيني، ديگر مرز جاده و مزارع معلوم نيست، و زن، سخت متعجب از اينکه پسر مي‌توانست حرف‌هاي بي‌معنا را با همان شوق بار اول تکرار کند، با آرامش و شکيبايي و بي‌تفاوتي پاسخ مي‌داد، و ديگر گوشش با پسر نبود. پسر، دقيق و با سگرمه‌هاي درهم، خيلي جدي تصديق مي‌کرد، و حرف‌هاي زن از فرط بيهودگي حتي به نظر خودش هم پوچ و تقريبا اسرارآميز بود؛ ناگهان دلش مي‌خواست براي مسخره‌کردن خودش و پسر که مانند دو پيرمرد ياوه‌گو بودند، قهقهه بزند، اما چنين کاري نمي‌کرد، حتي لبخند نمي‌زد، زيرا مي‌دانست که اين پسر حالا درک و فهمي از طعنه و تمسخر ندارد. از اين فکر اندوهگين مي‌شد، تا وقتي که پسر در انتظار پاسخ رو به او مي‌کرد و تکرار مي‌کرد چقدر عجيب، ديگر مرز جاده و...، و آن وقت، خشم و کلافگي براي لحظه‌اي اندوه را مي‌تاراندند و زن براي پاسخ‌دادن لحن و کلماتي را به دقت برمي‌گزيد که او درک نمي‌کرد، ديگر درک نمي‌کرد.

گاهي فکر مي‌کرد که او غيرقابل تحمل است. و باز فکر مي‌کرد: بيشتر احمق به نظر مي‌رسد تا ديوانه، واقعا احمق!

دلخور بود. پسر بدجنس نبود. هرچه خشم و کينه‌توزي مادر شديدتر شده بود، وحشيگري پسر کمتر مي‌شد. زن مي‌دانست که خشم و نگراني توانش را مي‌کاهد، به‌ويژه حالا که اين احساسات در پسر ناپديد مي‌شد.

نه، افسوس، پسر بدجنس نبود. و حالا که پس‌از مدت‌ها براي اولين‌بار باران بند آمده بود، هر دو مي‌رفتند تا سوار اتوبوس روئن شوند؛ اما شب‌، زن تنها به کرنويل بازمي‌گشت.

وقت برگشتن که سوار اتوبوس بشود، پسر با او نخواهد بود؛ شايد پسر هم اين را مي‌دانست يا شايد نمي‌دانست، و حالا براي دانستنش خيلي دير شده بود. ممکن بود پسر ناگهان از سوارشدن به اتوبوس سر باز بزند؛ و زن، پسر را ايستاده در حاشيه جاده تصور مي‌کرد که آرام و مکرر سر تکان مي‌داد، و آرام و شکاک تکرار مي‌کرد: چه فکري مامان، چه فکري!

در انتهاي جاده بودند و حالا به تيرک تابلو ايستگاه مي‌رسيدند که روي باريکه‌اي از علف قرار داشت؛ باريکه‌اي که مزارع را از بزرگراه جدا مي‌کرد. تيرک خميده و زنگ‌زده بود. زن مي‌توانست بخواند: کرنويل. آيا پسر هنوز مي‌توانست بخواند؟ دلش مي‌خواست با صداي خشن به او تشر بزند: هي، چه فکري مي‌کني؟ که امشب با من برمي‌گردي؟ که روزي باز خواهي گشت؟

ناگهان برقي در آسمان زد و در همان لحظه اتوبوس در برابرشان ترمز کرد؛ به نظر زن اتوبوس در تابش شديد نور آفتابيِ غيرقابل پيش‌بيني ظاهر شد. مدت‌‌ زيادي بود که درآسماني که زن را مي‌آزرد، هيچ نشاني از رعدوبرق نبود. پلک زد و ابرو درهم کشيد. کنار او، پسر سر بلند کرد و لبخند زد. زمزمه کرد، مامان، آه مامان، چقدر عجيب است! و مانند هر باري که دهان باز مي‌کرد، زن بي‌دليل خشمگين شد. مجبور بود خودش را کنترل کند تا سرش غر نزند: فکر مي‌کني عجيب‌تر از تو هم وجود دارد؟ ولي، خسته و آه‌کشان و بي‌توجه او را به سمت در اتوبوس که باز مي‌شد، هل داد.

اين پسر، به‌ اينکه با او مانند سگ خانه رفتار مي‌شد، هرگز اعتراضي نمي‌کرد، و زن مي‌دانست که اغلب از اين مساله استفاده مي‌کند تا بي‌‌آنکه لزومي داشته باشد، با او بدرفتاري کند و به او فشار بياورد؛ اما از اينکه مي‌ديد او به شکل مسخره‌اي واکنش نشان نمي‌دهد، همچنين، از ناکارآمدي رفتار خودش آزرده بود، بيهوده سعي مي‌‌کرد، و مي‌دانست تلاش براي اينکه کمترين خشمي در او برانگيزد، بيهوده است.

به‌هرحال، زمزمه‌کنان دو بليت رفت ‌و يک برگشت از راننده درخواست کرد.

فکر کرد بله، همين را مي‌خواهد؛ و البته نه از اين موضوع، که از بي‌خوابي اوقاتش تلخ بود.

با اشاره‌ راننده، پسر در مسير باريک بين دو رديف صندلي پيش رفت. نگاه راننده از زن گذشت و روي چهره پسر ثابت شد، سپس پشت سر او را نگاه کرد، و زن ناخواسته ديد که چشم‌هاي ريز روشنش سرشار از شگفتي بود و پسر را با تحسيني قلبي و صادقانه نگاه مي‌کرد. وقتي هم که پسر تقريبا در ميان اتوبوس، در رديف کنار راهرو نشسته بود تا پاهاي بزرگش را به‌راحتي دراز کند، راننده با لبخندي بسيار ظريف مدتي طولاني در آينه نگاهش کرد.

راننده جوان نبود.

زن، پول به‌دست، منتظر بود تا بليت‌ها را بگيرد. مرد طوري سرش را تکان داد که انگار از خواب پريد. سرانجام رو به زن کرد، و نگاهش هنوز از لذتي پنهاني و لطيف سرشار بود.

سپس، درحالي‌که اتوبوس بين مزارع، زير نور آفتاب مي‌راند، زن متوجه شد که مسافران ديگر مرتب به سمت پسر برمي‌گشتند يا دزدکي وراندازش مي‌کردند؛ ‌فهميد که اين نگاه‌ها از روي خيرخواهي و مهرباني بود و پسر، اين پسري که اين همه دردسر برايش درست کرده بود، اصلا متوجه آن نبود. احساس مي‌کرد چهره‌اش از بُهت و ناراحتي گل مي‌اندازد. رو به پنجره کرد تا صورتش را مخفي کند. با خودش مي‌گفت بودن در اين اتوبوس مانند بودن در قلب سرزميني کاملا بيگانه است و ساده‌ترين حرکات اطرافيان به نظرش گنگ مي‌آمد. بااين‌حال، حالت چهره‌ها طوري بود که به نظرش بسيار آشنا بيايد: پيرزنان نحيف در باراني‌هاي بژرنگ، کشاورزي با عينک آفتابي، چند نوجوان که از دبيرستان بازمي‌گشتند و زني که از هر نظر شبيه به او بود.

اما چرا همگي به پسر چشم دوخته بودند؟

و چرا چشم‌دوختن به چهره آرام و سرد اين پسر، چنين آرامشي در آنها ايجاد مي‌کرد؟

زن چيزي نمي‌فهميد. هيچ‌کس نمي‌دانست که زندگي با پسري مثل پسر او ناممکن است، ‌بااين‌حال فکر مي‌کرد که اين موضوع آنقدر آشکار هست که فقط مواظب باشند او را تماشا نکنند.

وزوز و گرماي ماشين خواب‌آلودش کرده بود. زماني که براي رسيدن به مقصد لازم بود، نمي‌گذاشت تصميمش عملي شود، حال هر تصميمي که بود. تقريبا از روبه‌روشدن با لحظه‌اي که بايد او را از اتوبوس پياده مي‌کرد ترسيده بود‌؛ دوباره به فکر فرورفت و موذيانه براي پسر برنامه‌ريزي ‌کرد.

ناگهان فکر کرد آيا اين پسر، حيواني بود که مي‌برد در بازار روئن بفروشد؟ آيا خلاص‌شدن از دستش فايده‌اي داشت؟ نه. نه - لبخندي کسل زد- ساده بود، زندگي‌کردن زير يک سقف با اين پسر و جنون سياه و ذهن کُند و متحيرش، و تنفس هوايي که او در آن نفس مي‌کشيد، تحمل‌ناپذير و ديوانه‌کننده بود.

وقتي اتوبوس در سنت‌واندريل توقف کرد، زن از صندلي‌اش بلند شد تا در آينه ماشين نگاهي بياندازد. آنجا چيزي ديد که انتظارش را داشت ـ دو گودال رنگ‌پريده چشم‌هاي راننده، خيره به بازتاب چهره پسر، بالاتر از پشتي صندلي‌ها، در آينه و با شگفتي به خود ‌گفت، چهره‌ آرام و زيباي پسر؛ آن‌وقت مشکوک و طعنه‌آميز از خود پرسيد، راننده و ديگراني که در اتوبوس بدون پنهان‌کاري چهره پسر را تماشا مي‌کنند تا چه اندازه زيبايي و آرامش اين چهره را درک مي‌کنند؟ اين چهره از درک توجهي که به او مي‌شد ناتوان بود، و آنقدر زيبا و آرام بود که حالا بايد زنداني مي‌شد، بايد براي مدتي طولاني ديده‌شدنش در کورنويل، و سنگين‌شدن جو با حضور هميشگي‌اش در خانه، قدغن مي‌شد.

زن فکر کرد که ديگر زيبايي چهره پسر را تحمل نمي‌کند، ‌و پيش از اين، وقتي حال پسر هنوز خوب بود چهره‌اش به اين زيبايي نبود. کسي دم‌به‌دم سربرنمي‌گرداند تا پسر را نگاه کند، و وقتي جايي مي‌رفتيم لازم نبود پنهانش کنيم. هيچ دليل نداشت که چهره‌اش به زيبايي حالا باشد، زيرا فقط فکرهاي معمولي در آن ابراز مي‌شدند؛ بااين‌حال زن عاصي فکر کرد که نبايد مجبورش مي‌کردند که قدردان و فريفته‌ چنين تغييري باشد، نبايد از او مي‌خواستند چهره‌اي به اين زيبايي و آرامي را تحسين کند.

در گوشش زمزمه کرد: بدون تو به کرنويل بازمي‌گردم.

مي‌دانم.

پسر با مهرباني لبخند زد تا به او اطمينان خاطر بدهد. حتي بازويش را به آرامي نوازش کرد، آن‌وقت، زن نتوانست خويشتن‌داري کند و به او اطمينان ندهد که دوستش دارد و نگويد که ماشين نمي‌ايستد؛ پسر چيزي را که به‌خوبي مي‌فهميد، به او گفت. زن فکر کرد، پسرهاي ديگرش اصلا چيزي نفهميده بودند و دلش از همين حالا براي پسر تنگ مي‌شد. تنها بازخواهد گشت، هر قدر هم که دلتنگ او بشود!

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی