صبح ميخواستم برم سر کار که ديدم بابا روي مبل نشسته و منتظره که بعد از رفتن من در رو قفل کنه. آخه من خودم کليد نداشتم و اونم مثل همه باباها اصرار خاصي به قفلبودن درها داشت. تا پايين پلهها رفتم ولي دوباره برگشتم و به بابا گفتم: خب چه خبرا؟
بابا گفت: چه خبرا و درد... داشتي ميرفتي که.... چي شد؟
گفتم: منصرف شدم. آخه... گفتنش يهکم سخته... حالا ولش کن... (بعد بغلش کردم و گفتم) ميخوام يه چيزي بهت بگم... باباجان تو باباي خيلي خوبي براي من بودي هميشه... ميخوام بدوني واقعا افتخار ميکردم که بابايي مثل تو دارم. يادته چند روز پيش که بگومگو ميکرديم بهت گفتم اشتباهاتي داشتي؟ جدي نبودا...
بابا که کلا اعصاب نداشت، داد زد: اين مسخرهبازيها يعني چي پسره داغون... چه مرگت شد يهو... مخت تکون خورده؟
گفتم: آخه... آخه امروز همين که من برم بيرون، نيمساعت بعد تو ميميري. بعد من کلا دير ميرسم و نميبينمت... اينه که گفتم بيخيال کار بشم و اين لحظات آخر بشينم کنارت گپ بزنيم.
بابا لبخندي زد و گفت: همون پس... گفتم اين جور صحبتها از تو بعيدهها... يعني حتما بايد بميرم که بياي مثل آدم ازم قدرداني کني...
گفتم: ببخشيد واقعا... اين حرفها هميشه توي ذهنم بود ولي به زبون نميآوردم. واقعا معتقدم باباي خفني بودي برام.
گفت: ولي اعتقاد واقعي من همونه که قبلا هم بهت گفتم... هم ابلهي همنفهم... ياهياهياه... (کلي خنديد و بعد کمکم جدي شد و ادامه داد) وايسا ببينم. من که چيزيم نيست... براي چي ميميرم؟
گفتم: ما هم نفهميديم.
بابا گفت: خب عوض اينکه الان منو ببري بيمارستان، نشستي چرتوپرت تحويلم ميدي؟
به اين نکته اصلا فکر هم نکرده بودم. گفتم: واي. راست ميگيها... اتفاقا وقتي مُردي دکتر گفت اگه از صبح ميومد دکتر، شايد سکته رو رد ميکرد...
بابا گفت: خيلي ابلهي. فکر کنم ديگه خودتم به ابعاد حماقتت پي بردي اينبار... ياهياهياه.
و دوباره کلي به ريشم خنديد. منم به خنده افتادم. بعد گفتم: راستي بابا اگه فلسفه کيهان و کهکشانها رو فهميدي بهم بگوهااااا. تقلب برسون... يهجور زيرپوستي و غيرمستقيم بهم برسون.
بابا گفت: چه خوشاشتها هم هست. اتفاقا يه کلمه هم بهت نميگم و کلي به ريشت ميخندم.
گفتم: خب حداقل حواسِت بهمون باشه. ما جز خدا و شما کسي رو نداريم باباجان.
بابا تشري بهم زد و گفت: بچهجان من قراره يه ساعت ديگه بميرم. عوض اينکه تو حواست بهم باشه ميگي من حواسم بهت باشه؟ خجالت نميکشي؟
سرم رو پايين انداختم و گفتم: ببخشيد بابا. من الان شوک هستم. ازم انتظار واکنشهاي عاقلانه و منطقي نداشته باش...
بابا گفت: والا در ريلکسترين وضعيتت هم ازت انتظار واکنش عاقلانه ندارم... راحت باش... (بعد دوباره کلي بهم خنديد) با خنده گفتم: خوشم مياد هيچ فرصتي رو از دست نميدي براي متلک گفتن بهم.
در حاليکه هنوز ميخنديد گفت: اتفاقا خيلي موارد رو تا حالا بيخيال شدم. خب حالا بايد چي کار کنيم؟ يعني بايد همينجور اينجا بشينيم همديگه رو نگاه کنيم تا بميرم؟ ببين آخر عمري چي کار کردي؟ همونجور يهويي ميمردم بهتر نبود؟ امان از دست تو...
شرمنده شدم و سرم رو انداختم پايين.
ولي بابا گفت: نگران نباش. انتظار بيشتري هم ازت نداشتم.
بعد لبخندي زد و خداحافظي کرد و رفت...