مجموعهداستان «تب خواب» نوشته فاضله فراهاني شامل پانزده داستان کوتاه است که با زباني کاملا يکدست و پايبند به زبان معيار روايت ميشوند. بااينحال نويسنده از ساخت گونه زباني براي شخصيتهاي داستان غفلت نکرده. در داستانهاي اين کتاب، از هر طيف و طبقه اجتماعي که شخصيت داشته باشيم شاهد گونه يا همان نحوه صحبتکردن خاص آن شخصيت هستيم که منطبق بر تحصيلات، جهانبيني و طبقه فرهنگي و اجتماعي شخصيت است. درواقع نويسنده با ساخت گونه زباني به شخصيتها عقبه و گذشته ميبخشد و با اين ترفند، هم باورپذيري خواننده را بيشتر ميکند و هم شخصيت را چندبعدي ميکند که درنهايت عميقترشدن داستان را سبب ميشود.
نقطه قوت بعدي، خست نويسنده در استفاده از مکانهاي زمان حال و همچنين تعداد شخصيتها است. اين اصل در رابطه با مکانهاي محدود يا «تکمکاني زمان حال در داستان کوتاه» اولينبار در ايران با داستان «درددلهاي ملاقربانعلي» از جمالزاده مطرح شد. و بايد گفت در اکثر قريب به اتفاق داستانهاي اين مجموعه، نويسنده پايبند به اين اصل مهم است و هرجا نياز به فضا و مکان ديگري در جهان داستان بوده از همان ترفند جمالزاده يعني فلاشبک استفاده شده. همچنين داستانهاي اين مجموعه همگي برشي از زندگي و موقعيتهاي انساني هستند که بدون اطناب و زيادهگويي، متمرکز بر هدف روايت هستند. يعني نويسنده بهخوبي ميداند «داستاني که درباره همهچيز است درباره هيچچيز نيست»؛ بنابراين در هر داستان فقط روي يک دغدغه و هدف تمرکز ميکند و مخاطب را با انبوهي از دغدغههاي مختلف سردرگم نميکند.
از طرفي نويسنده مخاطب کتاب خود را دستکم نميگيرد؛ چراکه داستانها، اکثرا معنايي عميق و پنهان براي کشف و شهود مخاطب دارند و به تعبيري، بيشتر تلويحي هستند تا تصريحي. همچنين در بعضي داستانها بهعمد و با انتخاب راوي با شرايط خاص، براي مخاطب آيروني در محتوا بهوجود ميآيد. به اين معنا که خواننده متوجه حقيقتي در جهان داستان ميشود که شخصيت داستان از آن بيخبر است. بهعنوان مثال در داستان «گردن برنجي» که راوي ابله داريم و داستان از زبان يک زن روايت ميشود که از عقل سالمي برخوردار نيست. وقتي او از کارهاي مگويش حرف ميزند، خواننده متوجه ناهنجاري کارهاي او ميشود اما خود راوي حتي نميداند چرا و به چه دليل تنبيه ميشود يا وضعيت تنهايياش در خانه که خود زن حتي متوجه نشده و هنوز منتظر شوهري است که او را ترک کرده و همين نفهميدن و انتظار راوي، براي مخاطبي که داستان را متوجه شده تاثربرانگيز ميشود.
در داستان «صداي اذان ميآيد» هم راوي به دليل تصادف و فراموشي مقطعي چيزي را به ياد نميآورد ولي مخاطب از روي نشانهها به حقيقت ماجرايي پي ميبرد که راوي بهنوعي سعي در فراموشکردن آن دارد. در داستان «سحر ـ مريم ـ بهار» به دليل ديد نمايشي راوي سومشخص فقط بخش کوچکي از زندگي سه زن را ميبينيم که در يک ساختار اپيزوديک روايت ميشود. در اين بخشها گفتوگوهايي درباره دروغگويي يک زن فالگير و عصبانيت از پيشگوييهايش ميشنويم ولي از خلال کنشهاي بهظاهر گذراي شخصيتها، خواننده متوجه راستگويي زن فالگير ميشود و روابط پنهان شخصيتها را کشف ميکند.
نکته مورد تامل ديگر استفاده از پتانسيل محدودکردن زاويهديد راوي اولشخص است؛ بهخصوص در داستان «تب خواب» که ديد راوي، محدود به يک سلول زندان است. بهاينترتيب خواننده همراه شخصيت اصلي فقط آنچه را ميبيند که او ميبيند يا از طريق حواس پنجگانه دريافت ميکند. اين تکنيک با اينکه دست نويسنده را از طرفي ميبندد ولي با پرداخت درست نهتنها باعث حس افزايش همراهي مخاطب ميشود، بلکه در فضاسازي هم بسيار موثر است. در داستان «لباس مردانه براي تازهرفته» هم با محدودکردن زاويهديد زن به چند دست لباس مردانه از يک متوفي، روايت امکانهاي متفاوتي را ميشنويم که حدسيات اوست و درخلال آن به زندگي و حسرتهاي زن هم پي ميبريم.
در آخر ميرسيم به عنصر طنزي که در داستانهاي «خال»، «ازدواج سلطنتي» و «مواظب شوهرهايتان باشيد» وجود دارد. طنز در اين داستانها کاملا مبتني بر موقعيت است و اگر بخشي از آن در کلام وجود دارد به صرف همان موقعيت است. گرچه داستان «مواظب شوهرهايتان باشيد» علاوهبر موقعيت طنز، پايان ضربهزننده هم دارد و خواننده در آخر متوجه يک سوءتفاهم بزرگ ميشود. اين پايان ضربهزننده بهنوعي ديگر در داستان «چشمآبي» هم وجود دارد که البته به دليل غيرقابلاعتمادبودن راوي و پسوپيششنيدن خاطرات او پيش ميآيد.