بستن

«عصرها»؛ نسخه هلندی «مسخ» کافکا و «بیگانه»ی کامو

«عصرها»؛ نسخه هلندی «مسخ» کافکا و «بیگانه»ی کامو
دومان بهرامی مترجم زبان انگلیسی / وقتی کتاب «عصرها»ی جرارد ریو در سال 1947 منتشر شد جامعه آن روز به شوک فرورفت. آن هم به‌خاطر ارائه تصویری از جوانان هلند پس از جنگ جهانی دوم، شوکی که همگان را به تامل فروبرد. «عصرها» حالا در کشور خودش هلند به یک اثر محبوب تبدیل شده است. جرارد ریو در «عصرها» حرفه‌ای مملو از رسوایی را پشت سر گذاشت. در سال 1966 او به کاتولیسیزم تغییر مذهب داد، در زمانی که به‌عنوان یکی از نویسندگان هلند شناخته شده بود. در همان سال او به‌ اتهام توهین به مقدسات تحت تعقیب قرار گرفت. البته مخمصه و گرفتاری بزرگتر و اصلی‌تر او قبل از 1947 شروع شده بود. وقتی «عصرها» منتشر شد به فاصله کمی از انتشارش به‌عنوان برترین کتاب قرن بیستم هلند معرفی و شناخته شد. رمان «عصرها»؛ رمانی که سالیان دراز آن را غیرقابل ترجمه می‌دانستند، نه از آن‌سو که قابلیت ترجمه را نداشته باشد، بلکه به علت مضامینی که ممکن بود فضا را متشنج کند، کما اینکه بعد از ترجمه و انتشار آن بعد از هفتادسال هم عده زیادی را در شوک فروبُرد. سم گرت مترجم انگلیسی «عصرها» که ترجمه‌اش در آمریکا منتشر شده می‌گوید: «وقتی می‌شنیدند که من روی این کتاب کار می‌کردم عموما از من می‌پرسیدند که تو چگونه می‌توانی بنشینی پای ترجمه این کتاب و عمرت را به پایش هدر دهی!؟ آن‌هم همچین کتابی که به شدت هلندی است؟» البته این ادعا درباره غیرقابل ترجمه‌بودن «عصرها» به‌خاطر هلندی‌بودن در وهله اول موجب طرح چندباره این سوال می‌شود که منظور از آن چیست؟ منتقدان برای «عصرها» هم مثل دیگر کتاب‌ها شروع کردند به برشمردن ویژگی‌ها و مولفه‌های کار جرارد ریو، البته با تاکید و تکیه بر اینکه «عصرها» در سطح ملی و بومی کتاب منحصر‌به‌فردی است. از جمله ویژگی‌هایی که در موردش می‌شمارند می‌توان به این موارد اشاره کرد: نمود حس شوخ‌طبعی جرارد ریو، ارجاعات دنیوی و جهانی برگرفته از ریشه‌ها و فرهنگ و سنن بومی و ملی، مذهب، اهمیت و ابعاد زبان هلندی و البته خود متن و ارجاعات برون‌متنی و درون‌متنی. این عوامل در کنار عقیم‌بودن و ناتوانی عملی عامه، دست‌به‌دست هم داده‌اند و منجر به خلق توهم ترجمه‌ناپذیری «عصرها» برای دهه‌ها شده است. حال آنکه در حال حاضر و با توجه به ترجمه کار، ویرانه‌ای از این توهم باقی نمانده و طلسم ترجمه‌نشدن «عصرها» شکسته شده است. جرارد ریو در این اثر به بی‌میلی جوانان هلندی اشاره می‌کند و در خلال رویاهای گروتسک فریتس جوان و توانایی‌اش در به‌سخره‌گرفتن هرچیزی و نگاه طنزآلود و هجوآمیزش به هرآنچه پیرامونش در جریان است ـ حتی در مورد تلفات و خسارات جنگ ـ و پایداری و ثباتش پیرامون درهم‌آمیختگی تضادها مثل جنگ و صلح، داستان و ناداستان و... آنها را به تصویر می‌کشد. داستان با مواجهه فریتس با موقعیتی کمیک آغاز می‌شود. مثلا «قهرمان این داستان» قبل از غرق‌شدن در رویا هر صبح ساعتش را نگاه می‌کند. رویایی که در آن شش مرد تابوتی را حمل می‌کنند. تابوتی فرسوده و ترک‌برداشته که ناگهان دستی از تابوت بیرون می‌آید و به گلوی یکی از مردها چنگ می‌اندازد: «اگر من بترسم» فریتش می‌اندیشد: «... همه‌چیز نابود خواهد شد و سقوط خواهد کرد و از دست من هم کاری برنخواهد آمد.» داستان به سبک و سیاق شروعش همان‌طور نیز ادامه می‌یابد؛ نگاه مبتذل و مستمر به ساعت، سمبولیسم مرموز، گزافه‌گویی‌های هجوآمیز و... مخاطب را فریفته خود می‌کند. بار کمدی داستان صرفا به روی شخصیت فریتس و مواجهه‌اش با موقعیت نیست و اینکه واکنش هرروزه فریتس در موقعیت چگونه است مساله اصلی است؛ چراکه او هر روز با موقعیتی برخورد می‌کند و باید دید چه پاسخی به آن موقعیت می‌دهد. ریو معتقد است لازم است جاهایی از کتاب مقدس بهره جست. کتاب مقدسی همتا و همنام با کتاب مقدس کینگز جیمز که در سال 1637 منتشر شده است. جرارد ریو در مورد «زبان» معتقد است: «این دیالکتیک همان چیزی است که هلندی شده است.» کتاب مقدس کینگز جیمز هلندی به متمرکز و متحدکردن دیالکتیک‌های جمهوری هلند کمک می‌کند تا به یک زبان واحد برسیم. «عصرها» رمانی است که از هرچه رویا، کابوس‌ها، توهمات پوچ ـ فانتزی سیر شده و از بلایا و مصیبت‌هایی که نازی‌ها بر سر هموطنان هلندی او همچون فریتس ـ راوی جوان قصه‌اش ـ درآورده‌اند می‌گوید و باعث و بانی عصبانیت راوی از زندگی در سال‌های پس از جنگ دوم جهانی را بازگو می‌کند. براساس شواهد و شرایط تاریخی و آنچه ما از جرارد ریو می‌دانیم همراهی و درهم‌آمیختگی رویاها با فلسفه کلبیون چیز شگفت‌آوری نیست و نخواهد بود، اما فراگیری، گسترش و نفوذ این نارضایتی از زندگی پس از جنگ دوم جهانی در نگاهی اجمالی ما را رهنمون مرزهای نیهیلیسم می‌کند. «عصرها» نوشته جرارد ریو بیست‌وچهار ساله بوده و حالا پس از این‌همه سال به دست سم گرت به انگلیسی ترجمه شده، و سپس از انگلیسی توسط مرتضی غلامی به فارسی، و در دسترس مخاطبان قرار گرفته است. «عصرها» پشتوانه و عقبه پنجاه‌سال ادبیات را با خود یدک می‌کشد. از دیگر مشخصه‌های آثار ریو، سیال‌بودن و شناوری کارهایش بین داستان و ناداستان است. آنچه که در «عصرها» نقشی پررنگ و اساسی دارد و از آن به‌عنوان محور اصلی می‌توان نام برد، جنگ دوم جهانی است که البته محوری غایب است که در لایه‌های داستان نهفته شده و ریو مستقیما به آن نمی‌پردازد. «عصرها» روایت زمستان یکی از معروف‌ترین آثار ادبیات هلند است. این کتاب در سال 1947 منتشر شد و اولین رمان نویسنده‌اش یعنی جرارد ریو بوده است. داستان ماجرای ده عصر از زندگی فریتس فن اگترز جوان 23ساله هلندی را روایت می‌کند که کارمند است و در آمستردام همراه با پدر و مادرش زندگی می‌کند. به همین دلیل هم رمان 10 فصل دارد. این رمان به فاصله کمی از جنگ دوم جهانی نوشته شده و جنگ دوم جهانی محور و اساس روایت است، اما بااین‌حال اشارات مستقیمی به موضوع جنگ دوم جهانی ندارد، بلکه فضای جامعه پس از جنگ را از راه به تصویرکشیدن و بازگویی تجربیات شخصی انسان‌ها یعنی ترس، تنهایی، هراس، خستگی، حال‌و‌هوای غمزده و سرد آن دوران به مخاطب منتقل می‌کند. شاید به همین دلیل است که آن را نمونه‌ای مانند «بیگانه»ی کامو و نسخه هلندی «مسخ» کافکا می‌دانند. در قسمتی از رمان، فریتس صدای غرولند پدرش را می‌شنود. بعد هردوتای آنها تنها برای یک دقیقه ساکت می‌شوند. ناگهان به نظر فریتس چنین آمد که مادرش روی تخت نشسته و جلوی گریه‌کردنش را گرفته است. فریتس صدایش را می‌شنید، بلندتر از قبل. مادرش می‌گفت: «هرگز، هرگز تو زندگیت به‌جز خودت به فکر کس دیگه‌ای نبودی و اصلا فکر نکردی که...» فریتس با عجله برگشت به آشپزخانه. چشم‌هایش را بست و گفت: «من چیزی نمی‌شنوم، من چیزی نمی‌شنوم، هیچ‌چیز اون چیزی نیست که من می‌شنوم.» در را بست و سریع رفت تا مسواک بزند. وقتی صداها بلندتر شد، با خودش آواز خواند: «بوم، بوم، بوم، بوم!» سرش با صدای سنگین همهمه و آواز پر شد. این دیالوگ به‌خوبی گواه فضای پس از جنگ جهانی دوم است: عطش، خشم، سردی، انکار و تک‌تک عناصر انسانی را می‌توانید در همین قسمت از رمان مشاهده کنید؛ زنی که از مردش دلسرد شده، نماد جامعه‌ای است که جنگ و تلفات آن انسان‌ها را به سوی سردی کشانده؛ چراکه زمانی که به‌جای صدای اپرا و آوازهای کلاسیک، گوش‌ها پر از صدای خمپاره شود و روزها و شب‌ها از ترس و اندوه آکنده شود، دیگر ترسیدن نه‌تنها فعلی ترسناک برای شخص محسوب نمی‌شود، بلکه همان‌قدر عادی است؛ زمانی که سرتاپای وجود انسان از هر شوروشعفی خالی گردد انسان حکم مُرده سیالی را می‌گیرد که تنها خود را از این‌سو به آن‌سو می‌کشد و تنها تفاوتش با جنازه در میزان حرکت او خلاصه خواهد شد. سردی‌ای که تمام ابعاد زندگی را دربرمی‌گیرد و افکاری که بوی نجات و فرار می‌دهند و روحی که ترکش خورده و لنگ‌لنگان خود را به انتهای خط می‌رساند و آن‌سو پسرکی که نمی‌خواهد بشنود یا حتی خود را به نشنیدن زده است؛ شاید بتوان این‌طور گفت که نماد جامعه‌ای است که نمی‌خواهد بیاندیشد که منفعت جنگ برایش چه بوده و چرا باید می‌جنگیده تا این‌گونه تاوان بازی کثیف سیاستمداران را پس دهد. / آرمان ملی ـ سرویس ادبیات و کتاب: جرارد ریو(2006-1932) یکی از برجسته‌ترین و شناخته‌شده‌ترین نویسنده‌های هلندی در تمام اعصار است؛ آن‌طور که رمان «عصرها»یش برترین کتاب قرن بیستم هلند را به خود اختصاص داده؛ رمانی که هفت‌دهه پس از انتشارش، سرانجام در سال 2017 توسط سم گرت به انگلیسی ترجمه شد و در سال جاری توسط مرتضی غلامی از سوی نشر علمی به فارسی منتشر شد. انتشار این رمان به انگلیسی، بار دیگر نام جرارد ریو را سر زبان‌ها انداخت و نگاه‌ها به سمت این رمان کشیده شد. گاردین و نیویورک‌تایمز و نشریات بسیاری در سراسر جهان از «عصرها» به‌عنوان «شاهکار» یاد کردند و نویسنده‌های بسیاری نیز در ستایش آن سخن گفتند، از جمله: لیدیا دیویس نویسنده آمریکایی برنده جایزه بوکر، «عصرها» را اثری کلاسیک و هرمان کُخ نویسنده هلندی آن را کمدی‌ترین و روح‌بخش‌ترین کتاب در مورد ملال تاریخ بشر معرفی کردند. آنچه می‌خوانید نگاهی به «عصرها»(داستان یک زمستان) شاهکار جرارد ریو است.

وقتي کتاب «عصرها»ي جرارد ريو در سال 1947 منتشر شد جامعه آن روز به شوک فرورفت. آن هم به‌خاطر ارائه تصويري از جوانان هلند پس از جنگ جهاني دوم، شوکي که همگان را به تامل فروبرد. «عصرها» حالا در کشور خودش هلند به يک اثر محبوب تبديل شده است.

جرارد ريو در «عصرها» حرفه‌اي مملو از رسوايي را پشت سر گذاشت. در سال 1966 او به کاتوليسيزم تغيير مذهب داد، در زماني که به‌عنوان يکي از نويسندگان هلند شناخته شده بود. در همان سال او به‌ اتهام توهين به مقدسات تحت تعقيب قرار گرفت. البته مخمصه و گرفتاري بزرگتر و اصلي‌تر او قبل از 1947 شروع شده بود. وقتي «عصرها» منتشر شد به فاصله کمي از انتشارش به‌عنوان برترين کتاب قرن بيستم هلند معرفي و شناخته شد.

رمان «عصرها»؛ رماني که ساليان دراز آن را غيرقابل ترجمه مي‌دانستند، نه از آن‌سو که قابليت ترجمه را نداشته باشد، بلکه به علت مضاميني که ممکن بود فضا را متشنج کند، کما اينکه بعد از ترجمه و انتشار آن بعد از هفتادسال هم عده زيادي را در شوک فروبُرد. سم گرت مترجم انگليسي «عصرها» که ترجمه‌اش در آمريکا منتشر شده مي‌گويد: «وقتي مي‌شنيدند که من روي اين کتاب کار مي‌کردم عموما از من مي‌پرسيدند که تو چگونه مي‌تواني بنشيني پاي ترجمه اين کتاب و عمرت را به پايش هدر دهي!؟ آن‌هم همچين کتابي که به شدت هلندي است؟» البته اين ادعا درباره غيرقابل ترجمه‌بودن «عصرها» به‌خاطر هلندي‌بودن در وهله اول موجب طرح چندباره اين سوال مي‌شود که منظور از آن چيست؟ منتقدان براي «عصرها» هم مثل ديگر کتاب‌ها شروع کردند به برشمردن ويژگي‌ها و مولفه‌هاي کار جرارد ريو، البته با تاکيد و تکيه بر اينکه «عصرها» در سطح ملي و بومي کتاب منحصر‌به‌فردي است. از جمله ويژگي‌هايي که در موردش مي‌شمارند مي‌توان به اين موارد اشاره کرد: نمود حس شوخ‌طبعي جرارد ريو، ارجاعات دنيوي و جهاني برگرفته از ريشه‌ها و فرهنگ و سنن بومي و ملي، مذهب، اهميت و ابعاد زبان هلندي و البته خود متن و ارجاعات برون‌متني و درون‌متني. اين عوامل در کنار عقيم‌بودن و ناتواني عملي عامه، دست‌به‌دست هم داده‌اند و منجر به خلق توهم ترجمه‌ناپذيري «عصرها» براي دهه‌ها شده است. حال آنکه در حال حاضر و با توجه به ترجمه کار، ويرانه‌اي از اين توهم باقي نمانده و طلسم ترجمه‌نشدن «عصرها» شکسته شده است.

جرارد ريو در اين اثر به بي‌ميلي جوانان هلندي اشاره مي‌کند و در خلال روياهاي گروتسک فريتس جوان و توانايي‌اش در به‌سخره‌گرفتن هرچيزي و نگاه طنزآلود و هجوآميزش به هرآنچه پيرامونش در جريان است ـ حتي در مورد تلفات و خسارات جنگ ـ و پايداري و ثباتش پيرامون درهم‌آميختگي تضادها مثل جنگ و صلح، داستان و ناداستان و... آنها را به تصوير مي‌کشد. داستان با مواجهه فريتس با موقعيتي کميک آغاز مي‌شود. مثلا «قهرمان اين داستان» قبل از غرق‌شدن در رويا هر صبح ساعتش را نگاه مي‌کند. رويايي که در آن شش مرد تابوتي را حمل مي‌کنند. تابوتي فرسوده و ترک‌برداشته که ناگهان دستي از تابوت بيرون مي‌آيد و به گلوي يکي از مردها چنگ مي‌اندازد: «اگر من بترسم» فريتش مي‌انديشد: «... همه‌چيز نابود خواهد شد و سقوط خواهد کرد و از دست من هم کاري برنخواهد آمد.» داستان به سبک و سياق شروعش همان‌طور نيز ادامه مي‌يابد؛ نگاه مبتذل و مستمر به ساعت، سمبوليسم مرموز، گزافه‌گويي‌هاي هجوآميز و... مخاطب را فريفته خود مي‌کند.

بار کمدي داستان صرفا به روي شخصيت فريتس و مواجهه‌اش با موقعيت نيست و اينکه واکنش هرروزه فريتس در موقعيت چگونه است مساله اصلي است؛ چراکه او هر روز با موقعيتي برخورد مي‌کند و بايد ديد چه پاسخي به آن موقعيت مي‌دهد. ريو معتقد است لازم است جاهايي از کتاب مقدس بهره جست. کتاب مقدسي همتا و همنام با کتاب مقدس کينگز جيمز که در سال 1637 منتشر شده است. جرارد ريو در مورد «زبان» معتقد است: «اين ديالکتيک همان چيزي است که هلندي شده است.» کتاب مقدس کينگز جيمز هلندي به متمرکز و متحدکردن ديالکتيک‌هاي جمهوري هلند کمک مي‌کند تا به يک زبان واحد برسيم.

«عصرها» رماني است که از هرچه رويا، کابوس‌ها، توهمات پوچ ـ فانتزي سير شده و از بلايا و مصيبت‌هايي که نازي‌ها بر سر هموطنان هلندي او همچون فريتس ـ راوي جوان قصه‌اش ـ درآورده‌اند مي‌گويد و باعث و باني عصبانيت راوي از زندگي در سال‌هاي پس از جنگ دوم جهاني را بازگو مي‌کند. براساس شواهد و شرايط تاريخي و آنچه ما از جرارد ريو مي‌دانيم همراهي و درهم‌آميختگي روياها با فلسفه کلبيون چيز شگفت‌آوري نيست و نخواهد بود، اما فراگيري، گسترش و نفوذ اين نارضايتي از زندگي پس از جنگ دوم جهاني در نگاهي اجمالي ما را رهنمون مرزهاي نيهيليسم مي‌کند.

«عصرها» نوشته جرارد ريو بيست‌وچهار ساله بوده و حالا پس از اين‌همه سال به دست سم گرت به انگليسي ترجمه شده، و سپس از انگليسي توسط مرتضي غلامي به فارسي، و در دسترس مخاطبان قرار گرفته است. «عصرها» پشتوانه و عقبه پنجاه‌سال ادبيات را با خود يدک مي‌کشد. از ديگر مشخصه‌هاي آثار ريو، سيال‌بودن و شناوري کارهايش بين داستان و ناداستان است. آنچه که در «عصرها» نقشي پررنگ و اساسي دارد و از آن به‌عنوان محور اصلي مي‌توان نام برد، جنگ دوم جهاني است که البته محوري غايب است که در لايه‌هاي داستان نهفته شده و ريو مستقيما به آن نمي‌پردازد.

«عصرها» روايت زمستان يکي از معروف‌ترين آثار ادبيات هلند است. اين کتاب در سال 1947 منتشر شد و اولين رمان نويسنده‌اش يعني جرارد ريو بوده است. داستان ماجراي ده عصر از زندگي فريتس فن اگترز جوان 23ساله هلندي را روايت مي‌کند که کارمند است و در آمستردام همراه با پدر و مادرش زندگي مي‌کند. به همين دليل هم رمان 10 فصل دارد. اين رمان به فاصله کمي از جنگ دوم جهاني نوشته شده و جنگ دوم جهاني محور و اساس روايت است، اما بااين‌حال اشارات مستقيمي به موضوع جنگ دوم جهاني ندارد، بلکه فضاي جامعه پس از جنگ را از راه به تصويرکشيدن و بازگويي تجربيات شخصي انسان‌ها يعني ترس، تنهايي، هراس، خستگي، حال‌و‌هواي غمزده و سرد آن دوران به مخاطب منتقل مي‌کند. شايد به همين دليل است که آن را نمونه‌اي مانند «بيگانه»ي کامو و نسخه هلندي «مسخ» کافکا مي‌دانند.

در قسمتي از رمان، فريتس صداي غرولند پدرش را مي‌شنود. بعد هردوتاي آنها تنها براي يک دقيقه ساکت مي‌شوند. ناگهان به نظر فريتس چنين آمد که مادرش روي تخت نشسته و جلوي گريه‌کردنش را گرفته است. فريتس صدايش را مي‌شنيد، بلندتر از قبل. مادرش مي‌گفت: «هرگز، هرگز تو زندگيت به‌جز خودت به فکر کس ديگه‌اي نبودي و اصلا فکر نکردي که...» فريتس با عجله برگشت به آشپزخانه. چشم‌هايش را بست و گفت: «من چيزي نمي‌شنوم، من چيزي نمي‌شنوم، هيچ‌چيز اون چيزي نيست که من مي‌شنوم.» در را بست و سريع رفت تا مسواک بزند. وقتي صداها بلندتر شد، با خودش آواز خواند: «بوم، بوم، بوم، بوم!» سرش با صداي سنگين همهمه و آواز پر شد. اين ديالوگ به‌خوبي گواه فضاي پس از جنگ جهاني دوم است: عطش، خشم، سردي، انکار و تک‌تک عناصر انساني را مي‌توانيد در همين قسمت از رمان مشاهده کنيد؛ زني که از مردش دلسرد شده، نماد جامعه‌اي است که جنگ و تلفات آن انسان‌ها را به سوي سردي کشانده؛ چراکه زماني که به‌جاي صداي اپرا و آوازهاي کلاسيک، گوش‌ها پر از صداي خمپاره شود و روزها و شب‌ها از ترس و اندوه آکنده شود، ديگر ترسيدن نه‌تنها فعلي ترسناک براي شخص محسوب نمي‌شود، بلکه همان‌قدر عادي است؛ زماني که سرتاپاي وجود انسان از هر شوروشعفي خالي گردد انسان حکم مُرده سيالي را مي‌گيرد که تنها خود را از اين‌سو به آن‌سو مي‌کشد و تنها تفاوتش با جنازه در ميزان حرکت او خلاصه خواهد شد. سردي‌اي که تمام ابعاد زندگي را دربرمي‌گيرد و افکاري که بوي نجات و فرار مي‌دهند و روحي که ترکش خورده و لنگ‌لنگان خود را به انتهاي خط مي‌رساند و آن‌سو پسرکي که نمي‌خواهد بشنود يا حتي خود را به نشنيدن زده است؛ شايد بتوان اين‌طور گفت که نماد جامعه‌اي است که نمي‌خواهد بيانديشد که منفعت جنگ برايش چه بوده و چرا بايد مي‌جنگيده تا اين‌گونه تاوان بازي کثيف سياستمداران را پس دهد.

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی