اشاره : محمدعلي اسلاميندوشن در عمر 94سالهاش، هفتادسال از آن را صرف نوشتن کرده: نوشتن براي ايران بزرگ. از شعر و قصه و نمايشنامه گرفته تا پژوهش و مقاله و ترجمه. آنچه در ادامه ميخوانيد برشهايي است از هفتادسال نون نوشتن دکتر محمدعلي اسلاميندوشن.
ايران را از ياد نبريم : من در قعر ضمير خود احساسي دارم، چون گواهي گوارا و مبهمي که گاهبهگاه بر دل ميگذرد و آن اين است که رسالت ايران به پايان نرسيده است و شکوه و خُرمي به او بازخواهد گشت.
ديروز، امروز، فردا : هيچکتابي مانند شاهنامه در زبان فارسي آنقدر ساده و انساني پا به عرصه وجود ننهاده است: در انزوا و خلوت، در قريهاي که بهندرت باشندهاش پاي از آن بيرون نهاده، در وقار و اخلاص؛ مانند کوه عظيمي که از زير آب سر برآوَرَد.
داستان داستانها: در شاهنامه فردوسي، جايجاي، کلام به درجهاي ميرسد که تاکنون هيچآفريدهاي از آن بلندتر نرفته است و عبارت نظامي عروضي دربارهاش به ياد ميآيد که گفت: «سخن را به آسمان علّيين برد.» راز هنر فردوسي در عروج و پرش کلام او است که در عين بشريبودن، به اندازهاي در حد منتها است که گويي مرحله بعد از آن، انفجار است!
نوشتههاي بيسرنوشت: مردان و زنان شاهنامه، تنپروري و بيکارگي و تنگنظري و حقارت نميشناسند. همه آنان زندگي جوشان و سرشار دارند و براي پيشبرد منظور خود از پاي نمينشينند. جنگ بيامان زندگي است. زنها -با آنکه مقام دوم دارند- در بزرگمنشي و وقار و ايثار و استعداد رنجکشيدن، ميتوانند مايه غرور همه زنهاي تاريخ باشند.
سخنها را بشنويم: شهري که از لحاظ دادههاي طبيعي آنقدر نازنين است، سالها است که جنگل بتون و آهنپاره شده است. مرغها از آن فرار کردهاند، حتي خرابهاي آنقدر مهمانپذير ندارد که جغد بر آن بنشيند. زمانيکه تهران براي خود شهري بود، حتي ندارها و بيامکانها هم از آن بهرهاي داشتند: بوي بهار ميشنيدند، شکوفه و بلبلي در گوشه و کنار خبر نوشدن سال را ميداد. حزن لطيف پاييز بود و برگها در زير پا خشخش ميکردند. صداي شُرشُر آبي ميآمد که گنديده نبود؛ ولي اکنون درازي ساختمانها، غلظت هوا -که طعم گريس سوخته دارد- چالهها، موتورسيکلتها در پيادهرو، تعفن هرزآب و از همه بدتر، بوي «بُقکردگي»... شما را واميدارد که فقط سر در گريبان فرو بريد و روح خود را بخارانيد؛ چنانکه گويي گَري گرفته است و سالها است که حمام نرفتهايد.
ديروز، امروز، فردا: در کمتر زباني بهاندازه زبان فارسي، بر ضد عقل و استدلال حرف زده شده است. بايد ديد علت چيست و چه نوع عقلي را هدف ميگرفتهاند. بيترديد عقلي است که از طريق حسابگري و سياست، مانع بر سر راه رهيابي مردم ميافکنده است.
راه و بيراه: آن مشکل اصلي دنياي امروز کجا است که مشکلهاي ديگر را دربرگرفته است؟ «ريا». همانکه حافظ را ششصدوپنجاه سال پيش به گريه انداخته بود که ميگفت: آتش زهد و ريا خرمن دين خواهد سوخت... وز گريهي مردم چشمم نشسته در خون است! و بايد بگوييم که اينگريه، گريه تاريخ است؛ زيرا گردانندگان جهان، بعضي بيشتر و بعضي کمتر، خود را به اين معجون -که ريا باشد- معتاد ميديدهاند: از جهت آنکه ميبايست خود را به مردم قابل قبول بنمايند، بيآنکه حق را به آنان رسانيده باشند.
هشدار روزگار: نزديک به همه کشورها قانون دارند، حتي آنها که «عقبمانده» شناخته شدهاند، ولي تفاوت ميان کشورهاي ساماندار و بيسامان در آن است در نخستينها، مردم قانون را با اعتقاد پذيرفتهاند و آن را به سود خود ميدانند؛ در دوميها با اجبار، و از آن شانه خالي ميکنند.
گفتهها و نگفتهها: اينکه گفتم از ايرانيبودن خود خشنودم، از باب وطنپرستي کورکورانه يا احساسات بيمزه نيست؛ حکمتي در آن است: در ميان همه کشورهايي که در آسيا ديدهام، بهنظرم ايران از همه جامعتر است. از لحاظ آب و هوا، موقع جغرافيايي، طبيعت و... از يکسو طبيعت ايران را دوست دارم: با هواي خشک، کوهستان، بيابان، کوير، آسمان صاف، رنگ خاک، آباديهاي کوچک و جويهاي آبش؛ از سوي ديگر آنچه دلبستگي واقعي به يک سرزمين را ايجاد ميکند، خصوصيات تمدني و فرهنگي است. ايران از لحاظ جغرافيايي موقع ممتازي دارد. بر سر چهارراه چهار تمدن شرقي و غربي و شمالي و جنوبي قرار گرفته -که از هر يک تاثيري پذيرفته- و از اين وزشهاي فرهنگي، فرهنگ خاصي براي خود پرورانده است. يکي از خوشاقباليهاي من آن بوده است که سالهاي اول عمر خود را در دِه بگذرانم. از اينرو، پيش از آنکه عوارض تمدن جديد، رابطه ما را با طبيعت خالص قطع کند، من مقداري ذخيره زندگي سالم اندوختم. گذشته از اين، کسيکه مدتي در دِه زندگي نکرده باشد، نميتواند چنان که بايد، ايران را بشناسد. تاريخ ايران با روستا و جويبار و تکدرخت پيوند خورده است...