بستن

یه نفر هم نیست بیاد عیادتمون!

یه نفر هم نیست بیاد عیادتمون!
شهرزاد خان محمدی

برادر کوچکم چند روزي‌ست که سرما خورده و از آنجايي‌ که از آن دسته بچه‌هايي ا‌ست که دو هفته قبل و بعد بيماري، به مدرسه نمي‌روند و اگر بروند هم نوشتن مشق‌هايش برعهده‌ اعضاي بزر‌گتر خانواده است، داشتم تکاليف رياضي‌اش را حل مي‌کردم که ديدم همان‌طور که سرفه‌هاي الکي‌اش را توي صورتم خالي مي‌کند، در فکر و خيال هم غرق شده است.

ازش پرسيدم: «چي‌شده؟چرا تو فکري؟»

سرش را از روي دفتر و کتابش بالا آورد (البته خودش که کاري انجام‌ نمي‌ده، فقط روي نوشتن من نظارت داره!) گفت: «از اين فصل عاشقانه دونفره، فقط سرماخوردگيش به من رسيده!»

من و خواهرم در حالي که به‌خاطر شنيدن اين حرف از زبان يک پسر ده‌ساله، از شدت تعجب، هاج‌وواج مانده بوديم، به‌هم نگاه کرديم و خواهرم گفت: «تو هنوز سنت خيلي کمه اما منم که دوبرابر تو سن دارم سهمم از پاييز و اين هواي عاشقانه، يه مشت قرص سرماخوردگي و شربت گلو درده!»

برادرم گفت: «واقعا هنوز يه ديوونه پيدا نشده که فاز عاشقي برداره و باهات ازدواج کنه؟»

خواهرم ترجيح داد سکوت کنه و من رو به برادرم گفتم: «حالا چي‌شده که به اين فکر افتادي؟»

گفت: «آدم به محض اينکه پاشو توي فصل پاييز مي‌ذاره، حس عاشقي و ازدواج و اين صحبت‌ها بهش دست مي‌ده!»

خواهرم گفت: «خب تو هم بهش دست بده!»

برادرم گفت: «تبريک مي‌گم، هرچي بيشتر مي‌گذره داري بيشتر شبيه شوهرخاله مي‌شي.»

رو به برادرم گفتم: «عزيزم اين حرف‌ها براي تو خيلي زوده. تو الان بايد فقط به فکر درس و مدرسه باشي. بعدش هم که درس بخوني و تلاش کني تا بتوني يه رشته‌ خوب توي دانشگاه قبول بشي.»

برادرم گفت: «تو هم از دنيا عقبي‌ها! اين روزها ديگه براي قبول‌شدن توي دانشگاه، نيازي به درس‌خوندن نيست که!»

گفتم: «يعني چي؟»

خواهرم گفت: «يعني دانشگاه آزاد بدون کنکور شرکت مي‌کني؟»

برادرم گفت: «نه فقط کافيه توي فضاي مجازي، يه صفحه با فالور زياد داشته باشي و اينفلوئنسر باشي! مثل يه اينفلوئنسر معروف که بدون اينکه کنکور شرکت کرده باشه و يا کارت دانشجويي داشته باشه، سر کلاس‌هاي دندون‌پزشکي مي‌رفته!»

خواهرم گفت: «واقعا؟! چقدر عجيب!»

به خواهرم گفتم: «چندبار گفتم براش تو فضاي مجازي صفحه نساز! ببين چقدر بدآموزي داره واسه بچه.»

خواهرم گفت: «بابا اين که ده‌سالشه، الان واسه بچه‌اي که هنوز به دنيا نيومده هم پيج مي‌سازن!»

برادرم ادامه داد: «ولي من از ‌اينکه توي اين مدت بيماريم، کسي به عيادتم نيومد خيلي دلخورم.»

گفتم: «يه جوري مي‌گي بيماري که انگار سه‌ماه روي تخت خوابيده بودي! تو که همه‌ش در حال بازي‌کردن بودي، فقط براي مدرسه رفتن حالت بد بود و غيبت مي‌کردي!»

گفت: «دکترم خوب بود، برام گواهي نوشت. تازه توي مطبش کارتخوان هم داشت!»

بعد گفت: «ولي جدي فکرکنم پاي يک توطئه از طرف بابا در ميون بود.»

خواهرم گفت: «منظورت چيه؟»

گفت: «مثل آمريکا که اجازه عيادت تخت‌روانچي رو به ظريف نداد، شايد بابا هم به کساني که درخواست عيادت من رو داشتن اجازه ملاقات نداده!»

خواهرم گفت: «عزيزم توهم برت داشته ها! نه تو يک شخصيت سياسي مهمي نه بابا آمريکاست! و ‌نه بيماريت در حدي بوده که کسي بياد عيادتت!»

گفتم: «واقعا اين سرماخوردگي، روي مغزت تاثير گذاشته، اصلا نمي‌فهمي چي مي‌گي!»

برادرم پتو را کشيد روي سرش و زيرلب گفت: «حال منو هيچ‌کس درک نمي‌کنه.»

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی