اِما داناهيو در «داستان گل سرخ» به کنکاش در درون خود ميپردازد. با نگاهي عميق به زنبودن! او پيرنگي را ترسيم ميکند که در آن کاراکترهاي متفاوتي از بودن ترسيم ميشود، اما درنهايت همه آنها يک دغدغه دارند؛ مواجهه با حقيقت دنيا! داستان، گويي از زبان گل سرخي شروع ميشود که چارهاي جز رقصيدن با باد ندارد؛ اشارهاي صريح و بيطمطراق از موجودي منعطف و ماجراجو که درنهايت سرنوشت او را به زن بدل ميکند.
«داستان گل سرخ» روايت دختري متفاوت است که با شکست پدر در حرفهاش، به سيندرلاي خاکسترنشين تبديل ميشود... راوي از اسباب روزهاي خوش، تنها آينهاي با خود برميدارد که ديگر در آن خودش را نميبيند. دختران رميده از گوي بلورين، ميان لجنزار گرفتار ميشوند و در مواجهه با تلخکاميها و مشقات زندگي نااميد و سرگردان دستوپا ميزنند. از ميان سه خواهر و پدر شکستخورده و مفلوکشان تنها راوي داستان است که ميداند چطور ميشود با مصائب کنار آمد.
پدر از فرط شادي نجات يکي از کشتيهايش به دخترها قول ميدهد که هر آنچه دوست دارند برايشان مهيا کند. خواهرها طلب پالتوي خز و چکمههاي گرانقيمت دارند و راوي تنها گلداني از گلهاي سرخ ميخواهد. پدر در راه بازگشت اسير ديو ميشود ودر ازاي شاخهاي گل سرخ و نجات جانش به او قول صندوقي پر از طلا و اولين چيزي را که در خانهاش ديد ميدهد. اولين چيز، راوي داستان است! او شاخه گل سرخ را که نماد اميد است از پدر ميگيرد و خودخواسته به قصر ميرود و همخانه ديو ميشود.
بدينسان است که زن راوي به استقبال خطر ميرود تا جان پدر و خواهرانش را نجات دهد. درکمال ناباوري اينبار ديو قلعه وحشت، نه شاهزادهاي زيبا و مبدل است و نه مردي شجاع و خوشاندام که طلسم شده باشد. ديو، زني تنهاست؛ زني که از فرط درکنشدن نقاب به چهرهاش زده! در قلعه همهچيز براي دخترک راوي مهياست. او ميتواند آرزويي داشته باشد تا ديو آن را برآورده کند. دخترک به خانه برميگردد. با خواهران که هنوز در انتظار شاهزادگان اسبسوار هستند همکلام ميشود و مدتي را سپري ميکند، اما گل سرخ پژمرده ميشود و راوي تصميم ميگيرد مسير زندگياش را تغيير دهد. سوار بر اسب بهسوي آينده ميتازد و به قلعه و ديو تنهايش پناه ميبرد. او حقيقت جهان را دريافته، پس حق انتخاب دارد. ديگر نه در آينه طلا به خودش نگاه ميکند و نه دلبسته هيچکس و هيچچيز است.
«داستان گل سرخ» کنايهاي است به داستانهاي مورد علاقه مردم جهان و توهمي که از اين داستانها در ذهن مردمان به يادگار ميماند و آنها را از دنياي واقعي دور ميکند؛ اشارهاي است غيرمستقيم به داستان «سيندرلا»، «سفيدبرفي»، «شازدهکوچولو» و البته «ديو و دلبر». نويسنده حقيقت تلخي را به صورت مخاطب اوهامپردازش ميکوبد. در اين داستان نه شاهزاده ديوي وجود دارد، نه قرار است عشق گلي سرخ نجاتدهنده باشد، نه هيچ آينهاي خبر آينده را به ما ميدهد و نه هيچ شاهزاده سوار بر اسبي پشت در خانههامان به انتظار ايستاده است. تنها و تنها ما هستيم که بايد در قلعههاي تنهاييمان از رنج و تلخي زندگي بکاهيم. بايد آستينها را بالا بزنيم؛ چراکه بيرون از اين قلعه، هيچ کارستاني در انتظار ما نيست.