در سطح تئوريک، جرياني به نام جريان اصلاحات، به تعبيري که بَديو بهکار ميبرد، هستيشناسياش خشونت را برنميتابد. شکل گرفته تا نافي خشونت باشد و راه تغيير تاريخي را از مسيري غيراز مسيرهاي خشن و راديکال جستوجو کند. شايد بشود گفت که جريان اصلاحات اساسا محصول دوران بلوغيافتگي حداقل پارهاي از افراد يک جامعه است. آيا اصلاحطلبان آن چيزي را که گفتهاند ميزيستهاند و خودشان عامل و حامل يک گفتمان اصلاحي بودهاند؟ تاريخ اين را به ما نميگويد! تاريخ به ما ميگويد که ما جريانات اصلاحطلبي بدون اصلاحطلب را از مشروطه تا هماکنون تجربه کردهايم. جريان اصلاحطلبي هر چقدر دورتر شد از اصل خويش و بيشتر در چنبره قدرت و سياست مرسوم گرفتار شد، منش و خويِ قدرت بر او غلبه کرد و تمام هستياش خلاصه شد در فيزيک قدرت و ماکروپوليتيک که منش خود را تحميل کرد. اتفاقي که افتاد اين بود که بالاخره جريان اصلاحطلبي که بهنظر من طبيعتش يک جريان مدني، يک جريان فرهنگي و اجتماعي و در لايههايي بيرونيتر يک جريان سياسي بود و حتي به سياست از يک ديدگاه فرهنگي نگاه ميکرد، بهطور فزايندهاي به فضايي خزيد که همه چيز باز سياسي شد. همهچيز در بازي قدرت معني پيدا کرد. اگر ما در قدرت باشيم حيات داريم، شکوفايي و بالندگي داريم و اگر نباشيم احتضارمان فرا رسيده است و براي رسيدن به او هم ميتوان به نام عقلانيت سياسي کنشهاي مختلفي را انجام داد. اعم از عبور از پارهاي از اصول اصلاحطلبي، اعم از ائتلاف با بعضي از جريانات غيراصلاحطلبي، اعم از دادن چک سفيد با امضا به بعضي از جريانات، اعم از دريوزگي کردن بعضي از مواضع قدرت و اعم از مواضع بسيار راديکال چپ و راست و دگرسازيها و حذف که در برخي اصلاحطلبان مرسوم شکل گرفت. هميشه گفتهام شبه اصلاحطلباني که از اصلاحطلبي فقط يک برج و بارو و نردباني ميساختند براي رسيدن به قدرت و لاغير. بنابراين به يک معنا خيانت کردند. به يک معنا خودشان عبور کردند از جريان اصلاحطلبي و جريان اصلاحطلبي را بهعنوان يک کنش حاکميتي و يک نوع بازي حاکميتي-حکومتي ترسيم کردند که حاکميت هرگاه نياز دارد با کارتش بازي ميکند. ما نه تنها «ديگري بيروني» ساختيم «ديگري داخلي» هم ساختيم. يعني ديگري بيروني ساختيم و بعد متوجه درون شديم. در درون خودمان بهدنبال دگري گشتيم. هرکسي به اصطلاح در اين فضاي ما نبود و در اين اتوس و نموسِ ما قرار نميگرفت دگر شد. هماکنون هم بسياري از کساني که در آن main stream که به نام جريان اصلاحطلبي ايجاد شده که بهنظر من در قدرت قرار نميگيرد، به شکلي صدايش توسط اصلاحطلبان پژواک پيدا نميکند و بهصورت «ديگري» فرض ميشود. اين همان اصلاحطلبي بدون اصلاحطلب است. اين سرنوشت اصلاحطلبي در دهه چهارم است که امروز در حاشيه قرار گرفته و ما ترديد داريم که ميتواند بهصورت يک آلترناتيو در بزنگاههاي تاريخيمان عمل کند؟