يکي از قرصهاي مادرم پيدا نميشود. چند روزي است که خيابانهاي شهر بين من و پدر و خواهرم تقسيم شده تا همه داروخانهها را جستوجو کنيم. خواهرم مثل هميشه جِر ميزند، خيابانهاي شيکوپيک را براي خودش برميدارد و هر دفعه بهجاي دارو با يک خريد جديد ميآيد. پسرم هر بار که او را با يک خريد جديد ميبيند اصرار ميکند همراه من بيايد و از آنجا که ممکن است به خالهاش رفته باشد، آنوقت بيرون بردن پسرم برابر است با ورشکستشدن من. اگر به يک خواستهاش تن بدهم حتما چيزهاي ديگري هم خواهد خواست. پس هربار در جوابش ميگويم: «تو خونه بمون. محيط بيرون خوب نيست. همه به هم فحش ميدن.»
امروز، پدرم، مادرم را برده آزمايش و من و خواهرم هم دنبال قرص ميگرديم. سر ظهر همه ميرسيم خانه. غذايي در کار نيست. همه آنقدر خستهايم که ولو ميشويم روي مبل. پدرم خرق عادت ميکند و کولر را روشن ميکند. خواهرم ميگويد: «اشک تو چشام جمع شد. بابا، با اين تغيير تو، احساس ميکنم حرکت روبهجلو داشتيم.»
خريدهايش را ميگذارد روي ميز و ادامه ميدهد: «در راستاي اين حرکت روبهجلو، حالا که غذا نداريم، با اين برنامههاي سفارش غذاي اينترنتي، غذا سفارش بديم. کد تخفيف هم دارم.»
همه پدر را نگاه ميکنيم. کمي فکر ميکند و رو به من ميگويد: «از گوشي تو سفارش بديم.»
ميگويم: «اما من کد تخفيف ندارم.»
جواب ميدهد: «اشکال نداره... صداي اساماس گوشي من نيومد؟»
احساس ميکنم نکند براي بابا اتفاقي افتاده باشد؛ روشنکردن کولر، موافقت با سفارش غذا، چشمپوشي از تخفيف. به هر حال اتفاق ميموني است. غذا را که سفارش ميدهم خواهرم از پدرم ميپرسد: «حالا چرا گفتي با گوشي من نباشه؟»
پدرم ميگويد: «ترسيدم با سفارش از گوشي تو، فکر کنند وضع ما خيلي خوبه. يارانهمون را قطع کنند.»
قيافه شاکي من را که ميبيند ميگويد: «نگران نباش. يارانه شما قطع نميشه، شما ديگه خيلي داغونيد.»
ميگويم: «خيلي ممنون.»
پدرم دوباره ميپرسد: «صداي اساماس گوشيم نيومد.»
مادرم با مهرباني ميگويد: «به کسي قرص منو سپردي؟ منتظر اساماسي؟»
پدرم جواب ميدهد: «نه، گفتن اگه يارانه قطع بشه، به سرپرست خانواده اساماس ميدن. گفتم حواسم باشه اگه قطع شد، اعتراض کنم.»
مادرم که شکست عشقي خورده، دمغ ميشود.
خواهرم ميگويد: «پدر من، نگران نباش، با معيارهاي جهاني، ما زير خط فقريم.»
پدرم ميگويد: «معيارهاي جهاني را ول کن. معيارهاي ما با معيارهاي برخي مسئولان هم فرق ميکنه؛ ما اينجا دربهدر يه ورق قرصيم، اونوقت ناظر گمرکات خوزستان گفته تحريمها هيچ اثري بر بحث تامين کالاي اساسي نداشته است.»
خواهرم ميگويد: «حتما تو خوزستان مشکلي نيست.» بعد يافتميافتم گويان راهحل پيداکردن قرص مامان را اعلام ميکند: «الان که داداش جنوبه، بهش زنگ بزنيم. حتما قرص مامان اونجا هست.»
پدرم ميگويد: «بالاخره اين پسر به يه دردي خورد.»
خدا را شکر ميکنيم که مشکل قرص مامان حل شد و خوشحال و راضي، زير باد کولر منتظر غذا ميمانيم.