آرمان ملي: اصلاحطلبان از پس از ماجراهاي سال 88 تا زمان پيروزي حسن روحاني در يازدهمين دوره انتخابات رياست جمهوري تقريبا بيرون از بازي قدرت بودند، اما پس از استقرار دولت اعتدال و توسعه ورق برگشت و بسياري از اصلاحطلبان توانستند به عرصه سياست بازگردند. اين بازگشت، هرچند حداقلي سبب شد که جريان اصلاحات دوباره طعم حضور در قدرت را احساس کرده و به آن خو کند؛ اتفاقي که باعث شده اين جريان ديگر نياز به فعاليت و کنش بيرون از بازي قدرت را احساس نکند. اصلاحطلبان بيرون از فضاي قدرت نمودي ندارند و ديگر گفتمانساز نيستند. اصلاً نميتوانند با توجه به شرايط تاريخي، ذائقه جامعه و نيازهاي نسل جديدش توليد و بازتوليد گفتمان کنند. چندي است که اين اصلاحطلبي موجود نميتواند براي خودش توليد و باز توليد مشروعيت و مقبوليت داشته باشد. به همين دلايل به طور فزايندهاي به حاشيه رانده ميشود و از بطن جامعه خارج ميشود. از سوي ديگر عدم چرخش نخبگاني در اين جريان سبب شده همواره يک عده مشخص در همهجا حضور دارند و به نام اصلاحطلبي سخن ميگويند، از جريان اصلاحطلبي ابزاري ساختهاند براي رسيدن به قدرت و تقسيم قدرت. جريان اصلاحطلبي جامعه مدني و اصلاحي و روشنفکري خود را از خود دور کرده و به يک کنشگر مرسوم در يک بازي بزرگ قدرت تبديل شده است. محمدرضا تاجيک، تئوريسين و تحليلگر سياسي اصلاحطلب در اين باره به «خبرآنلاين» گفت: گفتمانها ذاتا سيالند، گفتمان شبيه يک رود روان است، يک رود جاري است و اگر بماند، تبديل به مرداب ميشود و ديگر نميتواند روح زمانه و افق معنايي نسل خودش باشد. گفتماني که نتواند خودش را بازتوليد و بازترميم کند، بهطور فزايندهاي موميايي ميشود و نميتواند با نسل و عصر خودش ديالوگ داشته باشد، ديگر کسي فهمش نميکند و به درد موزههاي تاريخي ميخورد.
اصلاحات را منحصر به قدرت کردند
تاجيک معتقد است که رهبران جريان اصلاحطلبي بهطور فزايندهاي درگير منطق و بازي قدرت شدند و تمام هستي جريان اصلاحطلبي را منحصر در بازي قدرت کردند. او اظهار کرد: «رهبران اصلاحات فکر ميکنند که اگر جريان اصلاحطلبي در فضاي ماکروفيزيک قدرت و ماکروپالتيک سهمي داشته باشند، حيات دارد، بالنده است و اگر سهمي نداشته باشند، رو به احتضار است و مرگش فرا رسيده». اين استاد دانشگاه تأکيد کرد که توقف توليد انديشه بعد از دوم خرداد 1376 آسيبي جدي براي جريان اصلاحات در ايران به همراه داشته و افزود: رهبران انقلابي که توليد و بازتوليد انديشه ميکردند، توليد و بازتوليد ارزش، هنجار و ايثار ميکردند، بعد از اينکه بر سرير قدرت قرار گرفتند، روايتشان دگرگونه شد. به قول بزرگي ميگويد که وقتي مسئوليت بعد از انقلاب پيدا کرديم، حتي من امکان خواندن يک کتاب هم نداشتم و امکان نوشتن يک مطلب هم ديگر نداشتم؛ غرق مسائل اجرايي و عملياتي شدم و آنقدر اين فضا ما را به خودمان مشغول که ديگر از اينکه بنشينيم و توليد فکر و انديشه داشته باشيم، غافل مانديم و يا اصلا امکانش را نداشتيم. همين روايت هم به يک شکلي در مورد جريان اصلاحات بعد از 76 اتفاق افتاد، يعني وقتي در قدرت قرار گرفت، به علت فوريتها و اولويتهايي که در اين عرصه وجود داشت، ديگر خيلي مجال اين را نميداد که بنشيني در يک فضاي انتزاعي، تئوريک و انديشگي هم فکر کني. همه به دنبال اين بودند که بايد دمکي را تدبير کرد، بايد فضاي روزمره را تدبير کرد. اين روزمرگي و روزمرهزدگي و عملزدگي آمد سايه سنگين خودش را روي جريان اصلاحات انداخت، همان فضايي که ممکن است بعد از 1917 در مورد مارکسيسم ايجاد شد.
نگاه کوتولههاي سياسي به قدرت
محمدرضا تاجيک با اشاره به آنچه در انقلاب روسيه رخ داد و سرانجام به فروپاشي شوروي سابق انجاميد، تصريح کرد: وقتي مارکسيسم جامه قدرت و حکومت پوشيد، بنابراين اينقدر فضاهاي توفنده و بحرانزايي در مقابل وجود داشت که کسي ديگر نميتوانست مجالي داشته باشد، کتابي بخواند، انديشه کند و توليد فکري کند. اين هم در مورد جريان اصلاحات اتفاق افتاد. او معضل ديگري که امروز جريان اصلاحات با آن روبهرو است را حضور اشخاص ضعيف و منفعت طلب دانست و گفت: جريان اصلاحطلبي توسط شبه اصلاحطلباني قبضه شد که از اصلاحطلبي را يک برج بابل براي صعود به عرش قدرت ميديدند، يک ابزار ميديدند براي اينکه فقط به قدرت برسند و توسط اين افرادي که هيچ جاي جريان اصلاحطلبي نبودند و نه از فرهنگ اصلاحطلبي و نه به تعبير يونانيان نه از اتوس اصلاحطلبي نه از لگوس اصلاحطلبي چيزي را با خودشان همراه نداشتند، اما بالاخره آمدند فضاي جريان اصلاحطلبي را قبضه کردند تا از آن ابزاري براي قدرت و منفعت خودشان بسازند.
اصلاحطلبي بدون اصلاحطلب؟
اين تئوريسين سياسي اصلاحطلب معتقد است که براي اين جريان بايد سازوکارهايي انديشيده شود که به صورت گوهري و جوهري اين گفتمان همواره در حال شدن باشد و کسي نتواند متوقفش کند؛ به اين معنا که هويت جريان اصلاحطلب با شدن معنا يابد نه صرف بودن. او در اين خصوص تأکيد کرد: ما بايد بينديشيم به اينکه بايد اصلاحطلبي را با اصلاحطلب بخواهيم، در غير اين صورت اصلاحطلبي بدون اصلاحطلب داريم. اين هم باز مشکل ديرينه تاريخي ما است که ما دموکراسي بدون دموکرات، تحزب بدون حزب و حتي حزب بدون حزب داريم. مثل کافئين بدون کافئين است. ما روشنفکر بدون روشنفکري داريم، يک روشنفکر ميتواند يک ديکتاتور قاهر باشد، يک حزب ميتواند محفل دوستان باشد و هيچ رنگ و بويي از حزب بودن نداشته باشد. يک فردي که بهعنوان دموکراسي فرياد ميزند، ممکن است خودش يک توتاليتر و يک مستبد قاهر باشد. در مورد جريان اصلاحطلبي هم اين اتفاق افتاد، يعني بيشتر ما اصلاحطلبي بدون اصلاحطلب داشتيم، چون همواره ما اهل جهشهاي ديالکتيکي بوديم، تحمل تاريخي نداشتيم، ما نخست آدمي نساختيم وآنگه عالمي.