بستن

قطار تاریخ

قطار تاریخ
نیلوفر اجری منتقد و داستان‌نویس

اولين چيزي که درباره کتاب، توجه مخاطب را جلب مي‌کند «نام» آن است. به‌نظر مي‌رسد، آندري کورکوف از پتانسيل اين ويژگي، بهترين استفاده را برده. نام يک جمله‌اي اثر يعني «مرا به کنگاراکس نبر» اولا به دليل «نهي» براي مخاطب بار «چرايي» دارد و دوما به دليل وجود نامي عجيب به نام «کنگاراکس» کنجکاوي مخاطب را مورد هدف قرار مي‌دهد. و قلاب درگيرکردن خواننده با جهان داستان، حتي پيش از شروع داستان به کار مي‌افتد.

خود داستان هم، چندلايه و با پرسپکتيو بيان مي‌شود؛ يعني در زمينه و نقطه مرکزي، داستان دو مرد جوان را داريم که با قطار سفر مي‌کنند. خيلي زود و در همان سطرهاي ابتدايي معلوم مي‌شود، اين يک سفر کاري است و آنها وظيفه نگهباني از چند جعبه را تا مقصد دارند. درحالي‌که نه از محتويات جعبه‌ها باخبر هستند و نه از مقصد و گيرنده! رفته‌رفته کنجکاوي در رابطه با اين ندانسته‌ها بيشتر مي‌شود و تاکيد و تکرارها در رابطه با «محتويات جعبه‌ها» ماهيتي رمزآلود به آن مي‌دهد که براي مخاطب، ايجاد تعليق مي‌کند. در پس‌زمينه و عمق، داستان تاريخ يک سرزمين (از اتحاد جماهير شوروي تا بعد از فروپاشي اتحاد) را شاهد هستيم که به سياست و سرنوشت اجتماعي مردم بلوک شرق گره خورده است.

راوي رمان، «داناي کل» است. منتها داناي کلي که محدود به ديد شخصيت اصلي (توروسوف) است. به اين معنا که ما همواره با توروسوف همراهيم و شاهد وقايع از نقطه‌نظر او هستيم. از نکات قابل توجه داستان، عدم تقطيع است. يعني کتاب، بدون هيچ فصل‌بندي نوشته شده. اگر فصل‌هاي رمان را، محلي براي قطع داستان بدانيم که در نويسندگي مدرن، وظيفه دارند تمرکز مخاطب را به‌هم بزنند و از موضوعي به موضوع ديگر سوييچ کنند (پراکنده‌گويي عمدي در داستان مدرن) بايد بگوييم در اين کتاب، اولا با يک متن منسجم طرفيم و دوما براي درک عمق ماجرا به تمرکزي نياز داريم که نويسنده با اين تکنيک برايمان فراهم مي‌کند. (البته براي مخاطب فارسي‌زبان، ترجمه ساده و روان اثر، در اين تمرکز نقش مهمي دارد) ديگر ويژگي ظاهري اثر را مي‌توان ديالوگ‌محوربودن آن دانست. از آنجا که ديالوگ، در سريع‌ترين شکل ممکن هم مي‌تواند به خواننده اطلاعات بدهد و هم بخشي از شخصيت‌پردازي را انجام دهد به اين نتيجه مي‌رسيم همين محوريت ديالوگ‌ها هستند که کار را به يک رمان کوتاه تبديل کرده‌اند.

غير از اين، نويسنده در محتوا، آنچنان مهندسي‌شده مي‌نويسد که هيچ‌چيز اضافي و قابل حذفي نمي‌بينيم. تک‌تک ديالوگ‌ها و اتفاق‌ها کارآيي دارند. حال چه اين کاربرد پيرنگي باشد، چه در شخصيت‌پردازي و چه کاربرد فضاسازي يا پيام درونمايه‌اي داشته باشد. از ديگر نکات قابل توجه در کتاب، اين است که قطار به‌تدريج تبديل به يک «دگرجا» مي‌شود؛ يعني در ابتدا واگن باربري «جا» و محلي بود که شخصيت‌ها در سلامت کامل و از روي ميل شخصي (ولو براي پول‌درآوردن) انتخاب کرده بودند. ولي در ادامه با رفت‌وآمد افراد مشکوک، خطرها و صدمه‌هاي جاني و... که در قطار براي آنها پيش آمد اين «جا» تبديل به «دگرجا» مي‌شود. (اولين‌بار فردريش دورنمات در داستانش ايستگاه راه‌آهن را تبديل به دگرجا کرد) همچنين استفاده از «ناکجا‌آباد» از بارزترين ويژگي‌هاي اين اثر، محسوب مي‌شود.

کنگاراکس شهري که روي نقشه وجود ندارد و نمي‌توان مختصات آن را نشان داد. اما دليل استفاده از اين شهر ساختگي و نمادين هم مثل ساير رويدادهاي داستان کاملا حساب‌شده است و کاربرد همه‌جانبه دارد به‌خصوص در پيرنگ، فضاسازي و درونمايه نقش مهمي ايفا مي‌کند. کنگاراکس، شهري که روي واگن قطارهاي ثابت ساخته شده (درحالي‌که قطار نماد حرکت است) و اشاره به «خط‌آهن‌هاي بريده‌شده» و دشت باتلاق‌مانندي که اين شهر را مطرود کرده! نگهبان‌هايي در شهرهاي مجاور براي جلوگيري از ورود افراد اين شهر و اشاره به واژه ناسيوناليسم که از پيامدهاي آن «فروپاشي اتحاد جماهير شوروي» بود! و اما ساکنان به‌ظاهر خوشبخت اين شهر چه کساني هستند؟! اين را توروسوف در انتها پاسخ مي‌دهد. همان‌جا که اگر خود را در راه هدف «شکست‌خورده» ديد، چاره را رفتن به اين شهر مي‌داند. درواقع چاره‌اي از سر بيچارگي! و هدف او، کسي که در ابتدا اعتقادي به تاريخ نداشت، رساندن همين تاريخ به مقصد مي‌شود. و مقصد کجاست؟! آيا مردم پذيراي حقايق تاريخي خواهند بود؟! جايي در داستان از توروسوف مي‌شنويم که «نه‌گفتن به گذشته مثل نه‌گفتن به پدر و مادرت است!» پس به ظن نويسنده بي‌اطلاعي و بي‌اهميتي در رابطه با تاريخ، باعث «بي‌هويتي» انسان امروز شده. و باز در جاي ديگر که توروسوف «جامعه ديروز تا امروز را به ساختماني تشبيه مي‌کند که پي‌اش را گذشتگان کنده‌اند و طبقاتش را ما مي‌سازيم» شاهد جهان‌بيني نويسنده و نتيجه‌گيري او از اثرش هستيم. اينکه به‌جاي مقصرکردن قدرت‌هاي قبلي بايد شرايط هر زمانه را شناخت، سنجيد و سپس دست به عمل زد. کاري که ديگران نکردند. و مصداق بارز آن در داستان، عکس‌هاي روي ديوار است. عکس سه رهبر حزب کمونيست شوروي يعني استالين، خروشچف و برژنف که هر سه‌نفر آنها همان اشتباه تاريخي را انجام داده بودند که کورکوف مي‌گويد بايد از آن حذر کرد! مقصرکردن و حتي طرح توطئه عليه يکديگر! و در آخر به استناد کتاب «حقيقت وجود دارد؛ در ذره‌ذره حافظه افراد و در کاغذهاي زردشده در جريان است. اين ديگر به ميل و قدرت ملت‌ها بستگي دارد که بخواهند آن را بدانند يا نه؟! و از اين طريق است که سرنوشت جعبه‌هاي نمادين که تاريخ را حمل مي‌کنند، رقم مي‌خورد و مشخص مي‌کند آيا قاب خالي چهارم با تصوير قدرتمند ديگري پر مي‌شود يا خير!

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی