بستن

مرد عاشورايي

مرد عاشورايي
محسن جلال پور نایب‌رئیس اتاق بازرگانی ایران در دوره هفتم

 

 

 

به سنت عاشوراي هر سال براي اهداي خون به سازمان انتقال خون کرمان مراجعه کردم. کارم که تمام شد، آقاي روح‌ا... ميرزايي مديرکل انتقال خون کرمان، خواست دقايقي مهمانش باشم. چند دقيقه نشستيم و حرف زديم. خداحافظي کردم و از مرکز خارج شدم. دم در پيرمردي ايستاده بود. انگار مي‌دانست اينجا هستم و گويي انتظارم را مي‌کشيد. جلو آمد و با صدايي خش‌دار سلام گفت. کار به احوال‌پرسي و تعارف هم نگذشت؛ پاکتي دستم داد و زود خداحافظي کرد. آدم‌هاي دردمند زيادي نامه دستم مي‌دهند و عموما کمک مي‌خواهند. فکر کردم اين نامه هم از همان نامه‌هاست. پيرمرد که رفت، نامه را در جيبم گذاشتم و سوار ماشين شدم. کمي بعد پشت چراغ قرمز، پاکت را باز کردم. درونش يک نامه بود و 500‌هزار تومان پول. تعجب کردم؛ بيشتر آدم‌ها دردمندند و کمک مي‌خواهند اما اين پيرمرد برايم پول گذاشته بود. چراغ سبز شد و به ناچار حرکت کردم. تا تقاطع بعدي نتوانستم صبر کنم؛ کناري ايستادم و نامه را باز کردم. نوشته بود: «حاج‌آقاي جلال‌پور سلام؛ اول از همه از شما به خاطر ساختن بخش پيوند تشکر مي‌کنم. من 22 سال پيش دختر هشت ساله‌ام را به خاطر نبودن بخش پيوند از دست دادم. از آن سال هميشه روزهاي عاشورا به ياد خون دادن امام شهيدان و براي شادي روح دختر کوچکم خون مي‌دادم. سال گذشته که آمدم خانم دکتري که من را معاينه کرد، گفت امسال آخرين سالي است که مي‌تواني خون بدهي چون که از 65 سال به بالا ديگر نمي‌تواني خون بدهي. همه پس‌انداز من همين مبلغ کمي است که دلم مي‌خواهد حالا که نمي‌توانم خون بدهم براي بيماران بي‌بضاعت خرج شود. هرچند در مقابله هزينه‌هاي آنها مبلغ کمي است اما توان من بيشتر از اين نيست. خداوند امسال شما را کمک کند تا بتوانيد به نيازمندان کمک کنيد. از شما التماس دعاي فراوان دارم». نامه‌اي كوتاه و بي‌نام و نشان بود و هيچ‌ مشخصاتي نداشت، اما مثل پتک بر سرم فرود آمد. احساس كردم چقدر در برابر اين آدم‌ها حقير و كوچك هستم. سرم را روي فرمان ماشين گذاشتم و گريستم.

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی