مادربزرگم چشمش را جراحي کرده بود. از مطب پزشک که بيرون آمديم و سوار ماشين شديم، برادرم طبق معمول با ماشينحسابموبايلش و انگشتهايش که گاهي براي حسابکردن به کمکش ميآمد، ميخواست کشف کند که اين دکتر روزانه اگر دوازدهتا عمل جراحي انجام دهد، چقدر پول گيرش ميآيد. حتما مثل هميشه نتيجهاش، يک مشت اعداد نجومي بود که در نگاهش يه «دکتر هم نشديم» خاصي بود.
مادربزرگم به او گفت: «پسرم تو که اينقدر حساب و کتابت خوب است و رياضيات قويست، چرا نرفتي مهندس بشوي؟»
پدرم گفت: «حالا انگار جامعه مهندسين منتظرند تا او به جمعشان اضافه شود.»
گفتم: «نه مادرجون، اون از اعداد استفاده ميکنه که حقوق دکترها رو حساب کنه، يعني به دکترشدن علاقه بيشتري نشون ميده.»
مادربزرگ گفت: «بچهام اينقدر باهوشه که جفتش ميتونه بشه.»
برادرم گفت: «بچه يازدهساله نيستم که دنبال شغل پيداکردن براي من هستيد! من نه به پزشکي علاقه دارم نه به مهندسي.»
پدرم گفت: «شما بگو به چي علاقه داري تا بياريمش جلوي در خانه که تو زحمت زيادي نکشي.»
برادرم گفت: «پدر من، چرا باز به بيکاربودن من گير دادي؟ من که نشستم يه گوشه حسابکتابم رو ميکنم، به شما چيکار دارم!»
گفتم: «حالا حسابکتابت به کجا رسيد؟ چه چيزهايي رو کشف کردي؟»
گفت: «باورت نميشود اگر بگويم چندميليون تومان! يعني آدم حقوقهاي اينها را که ميفهمد جز اينکه ما زير خط فقريم به نتيجهاي نميرسد!»
مادر بزرگم گفت: «نوش جانشان، خيلي زحمت ميکشند.»
برادرم گفت: «در آن که شکي نيست! يه وقت به دکترهاي خواننده اين متن برنخورد!»
گفتم: «نگران نباش، خوانندههاي ما فهيم و بادرک هستن.»
پدرم که انگار تازه معني حرفهاي برادرم را متوجه شده بود گفت: «اين چه حرفيست که ما زير خط فقر هستيم؟ نشنوم ديگه اين حرف را بزني! خداروشکر کن که دستمان به دهنمان ميرسد و از پس مخارج زندگيمان ميتوانيم بربياييم.»
برادرم گفت: «بابا مگه در مراسم خواستگاري هستيم که اين حرفهاي شعارگونه را تحويل ما ميدى؟ خودت هم ميدوني که شبيه بعضي از مشاغل نميتوانيم پول دربياريم.»
بابا گف: «خب نتونيم، مگه همه بايد مثل هم پول دربيارن؟ مقايسهکردن اصلا کار درستي نيست.»
گفتم: «خب راست ميگه ديگه، ما خط فقر رو رد کردهايم، واقعا نميدونم چهجوري...»
مادربزرگ وسط حرفم پريد و گفت: « مادر انشاءا... هردوتان دکتر شويد و بتوانيد خودتان را از خط فقر بالا بکشيد.»
اين چه قانونيست که همه مادربزرگها فکر ميکنند نوههايشان ميتوانند دکتر مهندس شوند؟ بارها برايش توضيح دادم که از رشته تحصيلي من و برادرم قرار نيست دکتر مهندس دربيايد، قبول نميکند که!
ترافيک شديد بود و بابا از اين فرصت استفاده کرد تا پيامهاي نخوانده موبايلش را چک کند، يکهو گفت: «بفرما، هي ميگوييد زير خط فقر هستيم. برايتان مدرک پيدا کردم که بفهميد اشتباه ميکرديد!»
پرسيدم: «بابا توي مدرکي که پيدا کرديد نوشته ما ثروتمند هستيم؟»
گفت: «نهخير نوشته که وزير تعاون، کار و رفاه اجتماعي گفته «سيدرصد مردم نزديک به خط فقر هستند»، ميفهمي نزديک خط فقر؟ يعنى هنوز به زيرش نرسيديم، حالا هي شما بگيد ما زير خط فقر هستيم!»
من و برادرم بههم نگاه معناداري انداختيم و سکوت را ترجيح داديم.